X
تبلیغات
رایتل

(...)



اواخر خرداد تا دوسه روز پایانی تیرماه پایتخت بودیم. هفته دوم ماندن مان...دلتنگ درخت های باغ پدربزرگ 


وایضا پرچین افراش بشدیم  خان عموی مامان جان به دختر کوچیه اش (یه سال ازمامان مون کوچیک تر) گفت ؛ 


کبری ؟عصری زودتر بیا این بچه رو ببر بگردون! 


کبری_چشم آقاجون.


تاعصر دل مان سر جاش نبود که!!


ولیکن عصر بشدو کبی بیامد وبگفت؛حاضر شو بریم...


ما هم بلافاصله بگفتیم اول بگو کجا میریم؟


کبی_کجا دوس داری؟


یه جا که درخت زیاد داشته باشهo (∩ ω ∩) o


هرسه تا شان خندیدن (خان عمو...زن عمو...کبی ) خان عمو مابقی خنداش رو قورت دادو گفت؛داییت شیش سالش 


بود اومده بود پیش ما..دوروز دلتنگ ولایت شد و.. اینقدر گریه میکرد!!بهش میگفتم چته پسر؟میگفت دلتنگ باغ وبلاغ ببستم...(غش قش خندید)


بگذریم.

بله میگفتیم ؛ما از دلتنگی افراهای باغ..عاشق چنار هایه