X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 20 دی 1395
توسط: Madar Baran

عصر امروز وتفأل چونانش...

.....


اصول احساس خوب برای حیوان خانگی شما هم کاربرد دارد.

به عنوان مثال؛

حیوانات معرکه هستند.چون شما را در حالتی عاطفی قرار می دهند. وقتی شما نسبت به حیوان خانگی ات احساس عشق ومحبت ومهرورزی کنی، همین حالت عالی عشق و محبت ومهرورزی به زندگی تو "خوبی "وارد می کند ،وچه موهبتی هم هست.

"جیمز ری"

√می گویند ؛افکارسمج ات را احضار کن! چرا!؟چون هیچ چیز نمی تواند وارد تجربه ات شود،مگر آن را از طریق افکار سمج احضارکنی

می گویند؛غیرممکن است!چی!؟که آدم احساس بدی کند و در عین حال افکاری خوب داشته باشد.

می گویند؛افکارت بسامد تو را مشخص می کند واحساست بی درنگ به تو می گوید که ؛روی چه بسامدی هستی!؟ا

ودر نهایت؛قانون جذب قانون طبیعت است و درست همچون قانون جاذبه،بی غرض.

+تغییر دهنده ها ؛خاطرات خوشایند،طبیعت یا موسیقی مورد علاقه شما  می توانند احساسات تان را دگر گون کنند و بی درنگ بسامد تان را تغییر دهند.


+√امروز ؛روزی بود که ،ببایستی دسمال نماک به دست ؛سمت قفسه ی کتابها میرفتم ؛به به..چه قفسه ی درهم چیده ای ؛میون کتابهای درهم چیده هرنوع کتابی هست؛ازتاریخی وپزشکی وقرآنی شاهنامه و....تا کتاب های بیربطی ؛مثل پاس نمودن ؛واحد هشتم گیاه پزشکی؛که روزی هم خواستیم بخریم یه خانومی گفتند که؛بدرد شما نمی خوره(!!) ازاون جایی که؛ما مایلیم با طناب پوسیده...ازاین جهت وقتی بدرد مون خورد؛کلییی لذت بردیم.

بله میگفیم؛

قفسه ی اول بعد گرد گیری چشامونو بستیم و یک کتاب از میان کتابها کشیدن نمودیم ؛ بوئیدنش ؛که آن هم با چشای بسته بود؛ سپس اختر نیک باچشم های بسته بگرفتیم  ؛چشم گشودیم و خواندیم؛  اصول احساس خوب برای حیوان خانگی (یعنی همسادگان موری مان!؟)هم کاربرد دارد... و باقی ماجرا.

....

....

√پیش اومده کتاب بردارم سپس ها بخونم؛با سطل و بیل وماسه ها؛یه کار عالی میکنم ؛ماسه میریزم توی سطل ؛دوباره خالی میکنم...:|(چرا نیش تون سمت بناگوش مبارک تان است!؟) مادخودمون چندسال پیش ساحل حاجی بکنده همین کارعالی ؛پر وخالی نمودیم؛ولیکن صاحب سطل گفت؛خاله جان!؟شما مشغول باش من برم آب بازی وبرگردم؛مراقب سطل وبیل هم باشیا ؛برو؛برو خاطرت جمع باشه خاله جان :)

خواستم بگم که؛کتابهایی که کنارخیابون می فروشن ؛فاز خوبی دارن:|

نظرات (3)
ارغوان
سه‌شنبه 21 دی 1395 ساعت 18:01
ممنون بابت حسن ظنتون به این بنده خدای اینور دنیایی.
و توضیحات این خاطره شیرینتون واقعا به دلم نشست
"مهرومهرورزیدن هم باید عین چشمه دایم جاری و روان باشه" این سخن زیباتون رو دوست عزیزی برام گفته بود. درسته
پاسخ:
شما عزیزید؛عزیز همیشه وهنوزم
الهی چشمه تون جوشان وجاری باشه؛ارغوان بانو
دوخیییی
سه‌شنبه 21 دی 1395 ساعت 17:18
وب متفاوت و زیبایی دارین خیلی خوشحال شدم دوباره به وبتون اومدم باعث افتخاره شما هم به من سر بزنید خیلی ممنون
65168
پاسخ:
مرسی دوخییی
ارغوان
سه‌شنبه 21 دی 1395 ساعت 06:36
وقتی خواندم که "ماسه می ریزم توی سطل دوباره خالی می کنم..." فهمیدم کنار یک بچه نشستید و ظاهرا دستی به کتاب و دستی به سطل. و بعد فهمیدم که ممکنه درست فهمیده باشم که اول و اخرش بچه ایی کنار دست شما بوده. اما اینکه کتاب هم دست شما بوده یا همان سطل و بیل و ماسه کتاب شما شده.... نمی دانم.
واقعا واقعنش بعضی نوشتهاتون در با شیرینی خاصش که از روحیه ایی ماشاءالله با نشاط و با فهم بالا سرچشمه می گیره برای منه افسرده و فهم پایین، دیر فهمیده می شه.
عکسها خیلی زیبان
پاسخ:
یه روزی که جهت گرد گیری کتابها رفته بوم سمت قفسه....کتابی که کشیدم بیرون و...کتاب کودک گروه الف وب بود.
بعد خوندن ؛باسطل وبیل و ماسه ها ؛یه کار عالی میکنم....یادم اومد که؛با بچه ی یکی از مسافر ها توی ساحل همین کارو کردم؛ شنا کردن چه سمت بانوان وچه بالباس توی دریا و..ایضا استخر ؛خوشم نمیاد؛قبل ها فقط پاهامو تو آب میزدم؛خیلی وقته همین کارو هم نمی کنم. ازاین جهت؛لب ساحل می شینم با چوبی که از جز رو مدخودشو به ساحل سپرده؛ هرشکی که دلم بخواد میکشم ومی نویسم..مثلا یه بیضی میکشم؛بعد بین شون خط ؛تو ذهنم بیضی هه مثلا سرمنه:اون خطوط هم چیز میز هایی هست ؛مثلا خاطرات...خط به خط بهشون فکر میکنم؛تلخ ها و شیرین ها رو...بعد تلخ ها رو ؛یعنی خط های تلخ رو پاک میکنم؛حالا یه ذهن با خاطرات شیرین ؛متصور میشم...یکم که بگذره خط های تلخ رو سر جاشون میکشم؛فقط کم رنگ تر؛فقط فقط بخاطر این که یادم بمونه ؛پس از هر تلخی؛شیرینی هم هست؛ خیر و شر لازمه زندگی و تعادل شه. پس شاکر باش.شاکر نعمتهاو....خدایا شکرت.
وبچه ها؛نمی دونم چرا هرسمتی من برم ؛بچه ها هم هستن؛اونجاست که میشم به سن وسالشون؛چندوقت پیش همراه مامان جان جهت خرید به مغازه ای رفته بودیم؛اونجا دختر بچه ای توی کالاسکه بود؛مامان رفتن ازفروشنده پرسش کنند و مامان اون بچه هه هم ایضا؛بهش نگاه کردم؛اخم زد:لبخند زدم؛دوباره اخم زد؛پانتومین گفتم "آلبالوووووووو" (شما روبروی آینه بگین آلبالو وبه لبهاتون دقت کنید) بااخم خیره شد به لبهام بعد از شصت ثانیه لب ازلب گشودم ؛که یهویی؛قهقهه زد؛مابقی برگشتن ببینن چه اتفاقی افتاده
من حرف نزدم؛بچه هه هم حرف نمی زد ؛بعد مامانم صدام کرد رفتم پیش شون...دوباره رفتم سمتش؛دیدم لبهاشو غنچه کرده وصدایی شبیه لوووووو؛یهو لب گشود و غش غش خندید..
دوباره همه برگشتن...
شما لطف دارین بانو
والا از نظر من شما نه افسرده ای نه دور از جون تون دیرفهم؛شما فکر میکنی که افسرده ای ؛لایه های وجودی شما غیر اینن؛شرایط تونو درک میکنم ؛خیلی بیشتر از خیلی.مثل پست احترام به مادر -وبعضی از پست هایی که به اوشون مربوط میشه؛چیزی که من فهمیدم اینه؛خیلی دوستتون داره؛اینکه مهرومحبت به هرکسی غیر خودش....رشک شو بر مینگیزه.ساده تر؛انحصار طلب هستند واین خیلی خوبه
برگردین به رزهای نخستین ؛مثل همون روز تو ماشین؛ وهیچ وقت به انتخاب تون شک نکنید. برای من انتخاب تون بسیار بسیار قابل احترام هست.
(جسارت های منو ببخشین بانو)
دوستون دارم ودر قلب من هستین؛با احترام
√مهرومهرورزیدن هم باید عین چشمه دایم جاری و روان باشه؛سرکوبشون نکنید؛ من سرکوب کردم نیجه جز سر درد ها... نداشته...
یاد گرفتم مدیریت کنم. نیجه اش هم عالیه
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد