X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 1 اسفند 1395
توسط: Madar Baran

سیاواش!

یکشنبه 1 اسفند 1395
توسط: Madar Baran

سماع سوختن!

......

         


عشق شادی ست 

عشق آزادی است 

عشق آغاز آدمیزادی است.

عشق آتش به سینه داشتن است

دم همت بر او گماشتن است 

عشق شوری ز خود فزاینده ست 

....

.....(بقره /۱۶۵)

زایش کهکشان زاینده ست 

تپش نبض باغ دردانه ست 

در شب پیله رقص پروانه ست 

جنبشی در نهفت پرده جان 

در بن جان زندگی پنهان 

زندگی چیست؟ عشق ورزیدن 

زندگی را به عشق بخشیدن

زنده است آن که عشق می ورزد 

دل و جانش به عشق می ارزد 

....

....

آدمی زاده را چراغی گیر 

روشنایی پر است شعله پذیر 

خویشتن سوزی انجمن فروز 

شب نشینی هم آشیانه ی روز

آتش این چراغ سحر آمیز 

عشق آتش نشین و آتش خیز 

آدمی بی زلال این آتش 

مشت خاکی ست پر کدورت و غش

تنگ وتاری اسیر آب وگل است 

صنمی سنگ چشم و سنگ دل است 

صنما گر بدی و گر نیکی 

تو شبی  ،بی چراغ تاریکی 

......

......

آتشی در تو می زند خورشید 

کنده ات باز شعله ای نکشید؟

چون درخت آمدی زغال مرو

میوه ای،پخته باش ،کال مرو

میوه چون پخته گشت و آتش گون 

می زند شهد پختگی بیرون 

سیب و به نیست میوه این دار 

میوه اش آتش است آخر کار 

خشک و تر هرچه در جهان باشد 

مایه سوختن در آن باشد 

سوختن در خوای نور شدن 

سبک از حبس خویش دور شدن 

کوه هم آتش گداخته بود 

بر فراز و فرود تاخته بود 

آتشی بود آسمان آهنگ 

دم سرد که کرد او را سنگ؟

ثقل و سردی سرشت خارا نیست 

نور در جسم خویش زندانیست 

سنگ ازاین سر گذشت دلتنگ است 

فکر پرواز در دل سنگ است 

مگرش کوره در گذار آرد 

آن روان روانه باز آرد 

.....

......

سنگ بر سنگ چون بسایی تنگ 

به جهد آتش از میان دو سنگ 

برق چشمی است در شب دیدار 

خنده ای جسته از لبان دو یار 

خنده نو است کز رخ شاداب 

می تراود چون ماهتاب از آب 

نور خود چیست؟خنده هستی 

خنده ای از نشاط سر مستی 

هستی از نشاط خویش سر مست است 

رقص مستانه اش ازاین دست است 

نور در هفت پرده پیچیده ست 

تا دراین آبگینه گردیده ست 

رنگ پیراهن است سرخ و سپید 

جان نور برهنه نتوان دید 

....

....

بر درختی نشسته ساری چند 

چند ساراست بر درخت بلند؟

زان سیاهی که مختصر گیرند 

آمان  پر شود چو پر گیرند 

ذره انباشتی و تن کردی 

خویشتن را جدا زمن کردی 

تن که بر تن همیشه مشتاق است 

جفت جویی ز جفت خود طاق است 

رود بودی روان به سیر و سفر 

.....

.....

ازچه دریا شدی درنگ آور؟

ذره  انباشی  چو تو ده ی دود 

ورنه هر ذره آفتابی بود 

تخته بند تنی ،چه جای شکیب ؟

بدر آی از سراچه ی ترکیب

مشرق و مغرب است هر گوشت 

آسمان و زمین در آغوشت 

گل سوری که خون جوشیده است 

شیرهی که آفتاب نوشیده ست 

آن که از گل گلاب می گیرد 

می پرد از گلابدان به شتاب 

لاله ها پیک باغ وخورشیدند 

که نصیبی به خاک بخشیدند

چون پیامی که بود، آوردند

هم به خورشید باز آوردند

برگ چندان که نور می گیرد 

باز پس می دهد چون میمیرد 

وامدار است شاخ آتش جو 

وام خورشید می گذارد او 

شاخه در کار خرقه دوختن است 

در خیالش سماع دوختن است 

....

.....

دل دل دانه برم یاران است 

چون شب قدر نور باران است 

عطر و رنگ و نگار گرد همند 

تا سپیده دمان ز گل بدمند 

چهره پرداز گل ز نقش ونگار 

نقش خورشید می برد در کار 

گل جواب سلام خورشید است 

دوست در روی دست خندیدست 

نرم و نازک از آن نفس که گیاه 

سر بر آرد ز خاک سرد و سیاه 

چشم سبزش به سوی خورشید است 

پیش از آتش به خواب می دیدست 

دم آهی که در دلش خفته ست 

یال خورشید بر آشفته ست 

دل خورشید مایل اوست 

.....

.....

زان که این دانه پاره ی دل اوست 

دانه از آن زمان که در خاک است 

با دلش آفتاب ادراک است 

سرگذشت درخت می داند 

رقم سرگذشته می خواند 

گرچه با رقص و ناز درچمن است 

سرنوشت درخت سوختن است 

آن درخت کهن منم که زمان 

بر سرم راند بس بهاران و خزان 

دست و دامن تهی و پا در بند 

سر کشیدم به آسمان بلند 

شبم از بی ستارگی شب گور 

در دلم گرمی ستاره از دور 

آذرخشم گهی نشانه گرفت 

که تگرگم به تازیانه گرفت 

برسرم آشیانه بست کلاغ 

آسمان تیره گشت چون پر زاغ 

مرغ شب خوان که با دلم می خواند 

رفت و این آشیانه خالی ماند 

آهوان گم شدند در شب دشت 

آه از رفتگان بی برگشت 

گر نه گل دادم و بر آوردم 

بر سری چند سایه گستردم 

دست هیزم شکن فرو د آمد 

در دل هیمه بوی دود آمد 

کنده ی پر آتش اندیشم 

آرزمند آتش خویشم 

....

*هوشنگ ابتهاج*

√ببخشید که تصاویر ناهمگونه.


شنبه 30 بهمن 1395
توسط: Madar Baran

:)

....,

.....

در دور دست آمدن روز 

شعر بلند روشن بیداری

تضمینی از ترانه ی شیرین جویبار 

ترجیح یک درخت  صنوبر 

با واژه های سیره و سارش 

همواره 

در ترنم 

با صخره های قافیه ای استوار 

آفاق می سراید 

شعری برای تو 

شعری برای من 

ویک هجای روشن خونرنگ 

گاه گاه 

 در شعر او 

به شادی 

تکرار می شود

اینک تمام شعر 

در ذهن آب و  آبی مشرق 

صبح آمده ست و 

هستی بیدار می شود...

*شفیعی کد کنی *

+ اول صبح ؛دل م خیلی برای صنوبران تنگ شده بود:مرسی از پسرخاله "حمید"ی عزیز بابت ارسال تصویر پست.

.....

.....

√در ذهن آب و آبی مشرق....ترجیح یک درخت صنوبر...

+√هرگز به امید فردا  مهرو مهرورزی رو ذخیره نمیکنم...بله. هرنفس نو می شود دنیا و ما ؛پس چرا ؟بیخبر از نو شدن اندر بقا؟...

√____نور نور چشم خود نور دلست/نورچشم از نور دلهاحاصلست/باز نورنور دل نور خداست/کو ز نور عقل و حس پاک و جداست...


شنبه 30 بهمن 1395
توسط: Madar Baran

خدایا شکرت

.....

.....خونه ی همساده پشتی!

......ادقام شدن برف دو همساده :)

چشم مون به چونان آسمانی روشن شد:-*

......

آسمون دل تون آبی...

هر هفت تاش ؛هرسون تا ش ؛آسمون دلتون آبی آرام روشن...خدایا شکرت.الهی شکر.راضییم به رضای خودت.

+از ولایت برمیگشیم خونه که؛رسیدم سرفلکه؛ادوات ن ظ امی دیدیم...از فلکه رد شدیم چونان...سر چهارراه...اوه له له...گفتیم بزنین کنار ازشون بپرسین ؛عمو پوتین اینا و مدمدف اینامی خوان حمله کنن (!!!؟؟؟)گه گفتن ؛خاطر تون جمع...جهت آماده باش و مانور ن ظ امی و...(باخنده گفتن) بله می گفتیم؛نگو استان دار مقتدر وقت بخط شون کرده...چرا!؟چون هشدار هواشناسی رو جدی گرفته بودن...همشم که نباید با ادوات جنگ و بکش بکش راه انداخت...کلی به مردم خدمات رسوندن....(منظورم برف 86هست با استاندار وقتش ؛آقای مهندس قهرمانی چابک ؛که هرکجا هستند سلامت همه آفاق درسلامت شان باد )نکته این که؛بعضی وقتها حال رو باید ول کرد؛به گذشته برگشت.

به قول اونی که خونده بود؛به گذشته بر می گردم...(پدرجان عاااشق این آهنگ هستند؛Mosaafer  Raad :گویا دوس دخترشون ایرانم نیستن ؛یکمم عادلانه اس که مامان جان حالشونو بگیرن؛بوشواوشتربوشواوشتر؛)

جمعه 29 بهمن 1395
توسط: Madar Baran

ورف!

....

.....هم اکنون آسمان رشت!

.....درختهاو بند رخت توی حیاط!

... نبات رو چوپان همین چند روز پیش از خراسان سوغات آورد...یعنی از اونجا باهام تماس گرفت وگفت؛واست فین زعفرانی گرفتم  و هرهرخندید؛نتیجه این که؛آدم نباید به بچه ها چیژمیژ یاد بده و چونان  برجکی در هدف شه!