X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 15 مرداد 1396
توسط: Madar Baran

در دستهای کودکی ام...

.....

......

 پدر نماز وحشت خواند و بعد که هوا گرگ و میش شد ،بی آن که با کسی حرف بزند به حیاط رفت. در زیرزمین را با لگد گشود ،و درست در لحظه ای که خورشید از تیرگی در آمد ،آن اطاق را با تمام اثاثیه و کتابهایش  به آتش کشید.

روی لکه ی سیاهی که کنار حوض از ماه ها پیش مثل عنکبوت سیاه لش خود را پهن کرده بود،قدم میزد ومیگفت؛       "این روح شیطان است که دارد می سوزد"

غروب پیش از تاریک شدن هوا آیدین آمد.خانه در سکوت غم انگیزی فرو رفته بود.گویی یکی از افراد خانواده مرده است و دیوار ها راز مرگی را پنهان نگه  می دارن.

و سالها بعد وقتی آیدین این روزها را به یاد می آورد به مادر گفت؛"خیلی غم انگیز بود."

بوی سوختگی می آمد. بوی دود می آمد.و آیدین انگار که میداند چه اتفاقی افتاده با خونسردی تمام به حیاط رفت.به دخمه نزدیک شد و در برابر آن همه سیاهی  احساس می کرد بی وزن شده است.نمی توانست باور کند و از خشم به خود می لرزید.از پله های زیر زمین پایین رفت.آنجا فقط سیاهی و نیستی بود.آب سیاهرنگی کف زمین را پوشانده بود.بوی ویرانی و مرگ می آمد.بوی بشر اولیه.بوی حیوانیت.انگار کسی را سوزانده اند و خاکسترش را به در و دیوار مالیده اند.اطاق پر از خاکستر و چوب نیم سوخته بود.

و کتابها و شعرها همراه شعله های آتش  به آسمان رفته بودند.حتی چیزی هم پیدا نمی شد که آیدین بتواند لحظه ای روی آن بنشیند.یک لحظه تصمیم گرفت با سنگ تمام شیشه های خانه را بریزد پایین بعد هوار بکشد....

√....سورمه ایستاد.لبخند زد و زبانش را به آرامی به لب بالا کشید.گفت؛<<اختیاردارید>>

.....

           

.....

در دستهای کودکی ام 

هزار برگ برنده 

جا ماند 

هزار حرف و کلام نگفته

هزار راز نگفته 

با هزار گل و رود و پرنده...

...که خوابم برد 

هر برگ را 

با مرگ 

هزارسال  فاصله ی بی قراری بود 

زیرا خون تو 

در برگ های من جاری بود 

حالا در بیداری 

مبهوت این مشت های بسته ام....

*عباس معروفی *

.....

 باد ما و بودما از داد تست /هستی ما جمله از ایجاد تست/لذت هستی نمودی نیست را/عاشق خود کرده بودی  نیست را....

......دم دمای غروب جمعه ای...نشسته پهلوی برنجزار....؛ وفور شمیم ها و،!...دیگرهیچ.

 خوشگل مادر !؟:-*

......برگه 96رسید ؛ترجیحا دولپی تناول شود ؛)

دیگه دیگه؛دمای ولایت  دور ور 38-37درجه سانتی مانتی ببوده...تمام ملحفه ها و فرش ها و...هرآنچه که قابل شستشو ببوده ؛در حال شستشو و پاگیزگی ببودگی هستن...فلضا سه سوته خشک میشوند... که  عطرو بوی پودر سافلن طلایی از نوعه دستی و ایضا لباسشویی ...شیشه شوی گلرنگ و لکه بر اتک و...ازاین جورشویندها  ؛آدمی را میبرد به اسفندماهه عزیز  دل م و ایام عید وشکوفه های گوجه سبزو...بوی نورستگی ها..بوی مولودهای طهارت شده... بوی آهنگ پلی شده ؛ ؛برای روز تازه ؛اجازه بی اجازه...

ولیکن مامان جان معتقدن ؛کو تا پاییز...؟خونه تکونی پاییزانه رو خیلی زود شروع نمودی!!:)


نظرات (5)
باران
پنج‌شنبه 19 مرداد 1396 ساعت 01:09
عزیزززززززممممم...سمفونی مردگان
چه خوب یادم مونده متن کتاب

بله هوا حسابی گرمه ...ما هم تعدادی از فرش و پتو هارو شستیم...
انجیر پزونه...تمشک پزونه...آدم پزونه
خسته نباشید
پاسخ:
بلامیسرررررر....سوم
مرحبا بر مخیله گرامی تان
آفنین..سلامتی جان امره...
هاااا...کویی پزونه
سلامت باشید....
صبیره
چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت 16:27
سلام عزیزم...
بله بله حتما... خیلی هم خوشحال میشم...
امیدوارم بتونم حتی اگر شده برای ۵ دقیقه کتاب بخونم... برام سرگرم کننده و لذت بخشه...

مرسی عزیزم... ممنون... زنده باشی
پاسخ:
سلام به روی ماهتون صبیره بانوی عزیزم
به روی چشم...
انشاء الله...5دقیقه رو لحاظ می کنید...
قربانت بوس بوس...سلامت باشیدو موفق
صبیره
سه‌شنبه 17 مرداد 1396 ساعت 12:17
سلام عزیز مهربون...
خیلی جالب بود پاسخت... شعر های زیبایی رو هم نوشته بودی..‌ ممنون

چقدر جالب... جوابتو که خوندم یاد بدو بدوهای اسفندماه افتادم... اینقدی سرمون شلوغ میشه که اصن هیچی از خود اسفند و هوای اون ماه نمیفهمیم... منم باید به خانواده این پیشنهادو بدم و یه خونه تکونی اساسی ماه اینده انجام بدیم... اگر قبول کنن... و از اون طرفم بهمن ماه... و اسفند رو لذتش رو ببریم... :))
دوخت و دوز و خیاطی بلدم..‌ اما خیاطی رو زیاد دوست ندارم...

سمفونی مردگان... باید داستانش قشنگ باشه... کی بتونم این کتابم بخرمو بخونم...
اصن نمی دونم با این دغدغه هایی که الان دارم بتونم این کتابی که دارم میخونمو تموم کنم یا نه...

خدا مادرتون رو در پناه خودش حفظ کنه... و سالمو سلامت باشن
من هم قیصی بدوست... اما انجیر بیشتر بدوست ...
پاسخ:
سلام به روی بهتر از ماه شما
قربان شوم...صبیره بانو...

دقیقا ؛اون بدو بدو های اسفند ماه....خیلی خوب به تصویر کشیدین...ان شاء الله خانواده استقبال می کنند... لذت اسفند ماه عزیز رو می برین...
البته؛سالهاست خرید های عید مون رو آذر ماه انجام میشه...( البته امسال چیزی لازم نداشتیم..) دوست داشتید امتحان کنید....بعد اتمام خونه تکونی؛اسفند ماه لباس نو ها تونو بپوشینو لذتش رو ببرین....(همراه شکوفه ها و گل بلبل...)
چه خوب که بلدین... ملحفه دوزی...خصوصا ملحفه لحاف سنتی دوزی...کلافه ناکه...
ودر ادامه؛pdf سمفونی مردگان هست..(دوست داشتین ایمیل بگذارید براتون می فرستم).هرچند هیچی جای کتاب رو نمی گیره
ان شاء الله که تمومش می کنید....حتما یک تام کتاب خونی رو تا ابدو یک برای خودتون لحاظ کنید..وقت خوندنش هم نشد.....همین ورق زدن کتاب...کلی انرژی خوبی داره....

سلامت باشید..خیلی ممنون...خدا عزیزان شما رو بهمراه شما عزیز دل محفوظ نگه دارد...
ما هرچی فکر کردیم قیصی و انجیر رو یک "میزان" بدوستیم...
عزیز مهرورزم...
نیلگون
دوشنبه 16 مرداد 1396 ساعت 16:42
سلام و صد سلام مجدد به روی ماه کامل و زیبای مادر باران دوست داشتنی ام
خدا قوت مادر جانم ای کاش من بودم بهتان کمک میکردم. اخه دختر داشتن به چه درد میخوره وقتی نباشه به مادر بارانش در خانه تکانی کمک کنه؟

وای که من عااااااشق قیصی می باشی ام میگویند وصف العیش، نصف العیش..... همین دیدن و وصف این قیصی ها نصف العیش بود
وای که اون کلبه را من عاشق می باشی ام
و البته اون نینی زیبا که برگهای زیبای پاییزی جمع کرده را نیز عاشقم
و بیشتر از هر دوی انها، مادر باران عزیز و دوست داشتنی ام را عاشق ام
پاسخ:
سلام و صد علیکم سلام به روی بهتراز ماه نیلگون دخت محجوبم
سلامت باشید عزیز دل مادر
قربون نیلگون دختم...:قلب
: یعنی چی!؟ما نیلگون دخت مان را به خانه بخت فرستاده ایم...فلضا مادربارانش هستیم که هستیم دلیل نمی شود... هلک و هلک تشریف بیاورین جهت خانه تکانی!؟ بی اذن و رضایت همسر!؟ اصلا ما رسم نداریم ز دختر کمک بگیریم..آن هم دختری که به خانه بخت روانه نمودیم....که اجازه اش دست شویش ببوده هست.
نیلگون عزیزم دخمل نازم شما روبروی کولر استراحت نما...گل دختر جانم
دختر وجودش برکته؛همان ما را بس...عزیز نیلگون دختم
اوه...که این طور!!که شما هم عاااااشق قیصی ببوده اید
ببیند خشک بار فروشی سر کوچه تون نیاورده...گمون آورده ها!!ترجیحا دو لپی هم نبشته :

اون کلبه برای بچه های بالاس گویا صاب خونه از برای ار گ ا ن ی ببودن
اون نی نی هم شما رو دوست داره
مادرباران هم ؛مخلص تونه و دوستتون می داره....خیلی زیاددددددد
عزیزمید
صبیره
دوشنبه 16 مرداد 1396 ساعت 14:10
خونه تکونی، اونم الان؟؟!!!
خدا قوت

راستی اون داستان... قشنگ بود... هر چند عکسش یکم منو ترسوند... جالب بود...

به به... انجیر و قیصی (درست حدس زدم؟):خوشمزه:
پاسخ:
بلی. خونه تکونی ؛از نوع حسابی اش.و حسابی به آن معناست که ؛درایام خونه تکونی عید...ما فرش ها رو نمی شوریم...که اگه بشوریم ؛مگه بارون میزاره (البته قالی شویی نمی فرستیم...) امکان داره بعد سیزده بدر خشک بشه....فلضا دراین تموز مردادی و دمای گلدن سی و هفتی بسی خونه تکونی مزه داره...
یه قضیه ی دیگه هم هست...که معمولا خونه تکونی عید مون بهمن ماه هرساله اس...که معتقدیم اسفند ماه روببایستی فراغ خاطر بود وحز وافر برد...
به قول استاد شفیعی کدکنی؛

در روز های آخر اسفند
کوچ بنفشه های مهاجر
زیباست
در نیم روز روشن اسفند
وقتی بنفشه ها را از سایه های سرد
در اطلس شمیم بهاران
با خاک و ریشه
-میهن سیار شان -
از جعبه های کوچک چوبی
در گوشه خیابان می آورند
جوی هزار زمزمه در من
می جوشد...


القصه؛شهریور ماه برای ما بسان اسفند ماه ببوده...که دو ست داریم مثل ایام نوروز به خدمت شش ماهه دوم سال... خصوصا پادشاه فصلها برسیم....
که باز به قول مرحوم اخوان ثالث؛

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر؛با پوستین سر نمناکش
باغ بی برگی
روز و شب تنهاست
با سکوت پاک و غمناکش
ساز او باران ،سرودش باد
جامعه اش شولای عریانی ست
ور جز،اینش جامعه ای باید

بافته بس شعله ی زر تارو پودش باد.
گو بروید،هرچه در هرجا که خواهد ،یا نمی خواهد
باغبان و رهگذاران نیست
باغ نومیدان
چشم در راه بهاری نیست
گر زچشمش پر تو گرمی نمی تابد
و برویش برگ لبخندی نمی روید؛
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟
داستان از میوه های سربه گردونسای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید.
باغ بی برگی
خنده اش خونیست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش میچمد در آن.
پادشاه فصلها ،پائیز.....

.
ولیکن لحافها و پتوها ویک سری رومیزی و پادری و غیرو...مانده...؛صدالبته مابین خانه تکانی بهمن ماه و امرداد ؛ملافه و گرد گیری و...خواهد شد...منتهی اثاثی یه چیز دیگه اس
یادمه مامانم رفته بودن ختم فامیل دور....وقتی برگشتن دیدن تمام ملحفه های دم دست هیچ؛حتی ملحفه های رخت خوابهای داخل کمد....شسته شدن....
گفتن؛جونت در آد...همه اش رو خودت میدوزی
بله. دوخت ملحفه ها و رو تشکی ها رو جا کردن و سوزن نخ کردن...نزدیک به دهن سرویسی مان شده بود...فلضا چکار نمودیم!؟پانصد تومانی قدیم یادتونه!؟؟دستمزد آقای چوپان جهت کمک به دوخت دوز و سوزن نخ نمودن و....باقی ماجرا (دور ور چارده سالمون بود چوپانم چارسال ازمون کوچیک تر هستن)
بگذریم؛مرسی ممنون بابت خداقوت و....صبیره بانوی عزیزم

واما داستان ؛
تکه ای از سمفونی مردگان آقای معروفی هست...
ببخشید بابت تصویر تلخ و تکه ی تلخ تر

و اما انجیر؛اون درخت رو مامان جان برام خریدن
بله درسته؛برگه زرد آلو...که ما بهش میگیم قیصی که عااااشق شم

صبیره بانو
√جدا دوخت دوز ملحفه ها کار حوصله سر بری هس
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد