سه‌شنبه 25 مهر 1396 @ 07:52

هفت و بیست و پنج دقیقه ،همین امروز...

 .....

......

 ....گاهی وقتها بعضی واژه ها گفتگوها عین اون میمونه که چهاردستی.. طفلی رو  قلقکی کنیم....(منصفانه اس که بگیم ...اکثروقتها...واین یعنی خیلی عذاب آور..)فیگور اون آقاهه رو خوب نگاه کنید ؛که دقیقا فیگور پدربزرگ خدابیامرز مون همچون بود...حالا اون خانم کی هستن(؟)خب معلومه که دختر عموبزرگه مون هستن و...دوسه سالی از مامان مون کوچیک تر...بزرگترین نوه طایفه پدری...خیلی هم خوش دست پخت و تروتمیزو.....حرف نداره...منتهی یکم ...یکمی با ما بدعنقی هستن...که اون حق با اوشونه...چراکه ما اومدیم  هرعنوانی که به اوشون داده بودن..(منظور عناوینی هست که اوشون رو صدا میزدن..یا قربون صدقه اش میرفتن...؛) ..با مانصفش کردن ...بعد یک سری جریانتی هم بود..که ما دلمون میخواست ...سربسر شون بذاریم...نه اینکه میونه ایشون و مامان جان مون خیلی خیلی اوکی بود و هست و خواهد بود....زمانی هم که میومدن خونه ی ما... همه ی ما ..حتی پدرجان بخط بودیم...(حالا بعد جریان دو ضربه زدن به در رومی نویسم؛)

فعلابگذریم که کلی کار داریم... ؛

اما گفتم فیگور اون آقاهه که شباحت بسیاری به فیگور پدربزرگ مرحوم مون رو دارهرو تو ذهن تون داشته باشید ..که داره از نوه اش می پرسه؛کجا می ری پدرسوخته!؟(لطفا با لحن خوشمزه بخونید ...) دیدین!؟شماهم خندتون گرفت!؟دخترعموبزرگه... بی دلیل به خنده هاتون ...واکنش نشون دادن...یعنی عصبانی شد..دیدین؟…… ()

....واما ایشون معرف حضور شماعزیزان  و ارغوان بانوی عزیز دل مادرباشند که؛یاس وحشی هستند(توی گلدون .گوشه ی حیاط) ..همون یاس امین  الدو.....پفیوژ عجیج مجیدی...که آدمی راسکران سکاری می نماید...(خانم صفری به همکارشون گفتن؛آخه آدم این وقت ساعت میاد!؟(منظور شون پایان وقت اداری بود) که همکار شون گفتن؛من آدم نیستم !!ایشون پرسیدن ؛پس چی هستین!؟اوشونم گویا با لبخند گفتند ؛میمون! <---آقای عموزاده تعریف کردن جریان رو    البته همین خانم دستشون بر میخوره به لیوان چای آقای عمو زاده...که چایی روی شکم شون خالی میشه....یعنی روی بلوزشون خالی میشه...که گویا خانم صفری از ترس سکوت و اخم های آقای عموزاده ...یهویی مثل ابر بهاری  گریستن وهی  عذرخواهی کردن و...گفتن؛خواهش می کنم!!خواهش میکنم بلوز تونو دربیارین من ببرم بشورم!!... وفکر کنید اگه آقای عموزاده بلوز شونو درمی آوردن...رکابی با کت وشلوار ؟؟پشت میز آخه!؟؟ ارباب رجوع ها چی می گفتن که گویا گفتن؛خواهش میکنم دور شین خانم!!)

بله...

 بحمدالله بارون بند اومد و ایشون  (یاس وحشی)در ساعت 7:25(همین امروز) دقیقه احوال شان چونان است ...

.....ایشون هم... کمی آنطرف طر از درب منزل مان هستند...(جفت پا بپریم توش؟نه .خیلی زشته...خیلی) اعتراف میکنیم؛اگه چکمه آبیه پام بود می رفتم توش ..ز شوق آسمون بهم می ریختم....(ولی نه نمی رفتم...من دل آسمون بهم ریخین رو ندارم...)...که آبچاله ی عجیج مجیدی ..آسمان درش پیدا رو ببایستی نگاه کرد و لذت برد...

........آسمان هرگز نبارد غیر پاک...آسمان شو ...ابر شو....باران ببار...

..... بیزحمت سرتونو بگیرین به سمت آسمون ....یعنی چهره بچرخانیدو ...وآسمان ولایت مان همراه ابرهای چوناش....را نماشا نمایید....

+قبل سپیده دم...بادو بارون بند اومد...اما چک چک ناودون نه.



نظرات (7)
فاطیما ||
شنبه 29 مهر 1396 ساعت 14:43
سلام بازان جانم خوبی؟

به به چه عکس هایی
پاسخ:
سلام عزیز دل م
جونت بی بلا گلم
الحمدالله خوبم
ممنون ز احوال پرسی تون
فرانک ||
چهارشنبه 26 مهر 1396 ساعت 16:01
من عاشق اون دستات میشم تو عکسا......
پاسخ:
لطف داری ...فرانک بانوی عزیز دل
داستان کوتاه منصور ||
چهارشنبه 26 مهر 1396 ساعت 11:22
سلام ، از حضور شما سپاسگزارم ، وبلاگ شمارا دوست دارم ، موفق باشید....

پاسخ:
سلام و درود بر شما ،
ممنون و متشکرم ؛از لطف و مرحمت تان،
سلامت باشید و موفق...
مامان ||
چهارشنبه 26 مهر 1396 ساعت 03:39
سلام میگل خاخورجان
شما ساعت چند صبح بیدار میشین؟
خانوادگی سحر خیزید.
من صبخ ساعت هشت با زحمت بیدار میشم
ایشالله تنتون همیشه سلامت باشد خاخور گلم
پاسخ:
سلام می جانو دیله خاخور
تی جان بی بلا ...عزیز مار جان:
بیست دقیقه به 6صبح از رخت خواب جدا میشیم....شیش ونیم ؛صبحانه حاظره...
بفرمایید بشینین ...تا بیست دقیقه ی دیگه چای و سفره صبحانه حاظره...همساده جون:
.
با زحمت بیدار شدن تون مربوط به کم خوابی تون هست....که تن وبدن عزیز دل م نیاز به استراحت بیشتر داره...
ساعت نه ونیم ده...خاموشی بزنید...
گل پسر تون نیاز به 12ساعت خواب کافی داره
یعنی چهارساعت بیشتر از مامانش بخوابه

و ممنون وسلامت باشید... عزیزمهرورزم...
مراقب سلامتی خودتون و گل پسر تون باشید...
فرانک ||
سه‌شنبه 25 مهر 1396 ساعت 15:19
باران جون خوبی عزیزم؟
اوضاع طوفان چطوره؟؟؟
پاسخ:
جون ت بی بلا عزیزم :-*
خوبم .فقط یکمی کتفم درد میکنه.
باور کنین امروز هوا عاااااالی بود...عالی.
آسمان آبی
با تکه ابرهای سفید پشمکی
که انگاری
گله ی گوسپندان شسته رفته....مشغول چرا هستند و چوپان گله...هی هی کنان ...
نرمه باد ملایمی مشغول وزیدن است....که صدای زنگوله های گله رو میاره...
اوضاع عالیه شکر خدا...
Sabi gol ||
سه‌شنبه 25 مهر 1396 ساعت 13:52
خدا رو شکر همه چی خوبه پس...

لبتون خندون...
پاسخ:
بله.عزیزم....شکر خدا همه چی خوبه ....
عزیزمیدااااا
دلتون شاد و توک مچه تون شکر شکر...
طیبه ||
سه‌شنبه 25 مهر 1396 ساعت 11:41
یعنی همه نوشته قشنگ بود اما تصویر آخر فوق العاده بود.محشر ......خیلی زیبا.خیلی
وجعلناه من الماء حی
پاسخ:
شما خیلی به من لطف دارین ..ومن شرمنده میکنید.... با احترام فراوان تقیدم شما
وجعلنا من الماء حی.....
انته فی قلب مایی
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد