X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 27 مهر 1396
توسط: Madar Baran

ازمیان هاتویی ها...

 .....

......

 ترک چهارمش رو پلی میکنیم ....

.......گوشه اجاق بمونه؛ درحین آشپزی ...گه گاهی نفس بگشیم ...

..همساده ها.. (نه نه) همخونه های ساکت صبورمان ..زحمت کشان  قانع...مشغول تناول پوست گلابی هستن...(مامان مهشید!؟شماکه مشغول فراگیری گرامل گیلکی  هستین...پوتار=مورچه ؛)

.....ایشون دسر بعد نهاره (؛)5عدد هلوخاکی +دونیم قاشق شکر+یک استکان آب= 45 دقیقهشعله ی ملایم .سپسها بعد خنک شدن ...گلپر ومختصر نمک ...بپاچین روش ...(اگه حدود دو ساعت فریزش کنید؛مثل بستنی سنتی های ثعلب دار...کش میاد...اصن عجیج مجیدی میشه )

......سیب زمینی های(مغزپخت )سرخ شده...

.....سه عدد گوجه ..دایره ای بریده +یک قاشق مربا خوری رب گوجه+آب لیمو نمک و فلفل و زعفرون آب شده ..به مقدار دلخواه.؛شعله ی ملایم...تا یک ساعت ونیم جابیفته...سس خوشمزه طوری میشه..

......گوشت کبابی ازنوعه گوساله (ما بهش میگیم ؛ورزا=گاو نر) چرخ شده اش رو  همراه دوعدد پیاز متوسط رنده شده و یک مشت جعفری ساتوری شده و نمک و فلفل و زردچوبه ؛ورز داده میشن و توی تابه بامقدارکمی روغن و همراه شعله ی... طبق معمول سرخ میشن...اجی (مادربزرگم) بهش میگه شامی ریزه...که آقاجان خیلی دوست داره ...که جعفری شامی ها رو بینظیر بوتویی میکنه...

کته پلو هم مشغول دم کشیدنه ....و مرجان می خونه؛

....؛"لایی برای خرگوش ها "رو... 


نظرات (8)
طیبه
شنبه 29 مهر 1396 ساعت 08:40
خوبه که بابای نیکان از وجد بانوان کدبانویی مثل شماها خبر نداره وگرنه مامان نیکان رو تاحالا ده بار پس داده بود
پاسخ:
الهی بحق همین وقت عزیز....صدوپنجاه سال بی خبر بمونن...
خیلی دلشون بخواد...مامان نیکان به اون تو دل برویی
که وجود نازنینش برکت خونه اش هست
مجید مویدی
جمعه 28 مهر 1396 ساعت 21:15
آدم گشنه ش میشه!
عکسا چه رنگ و لعابی دارن....
+ دو تا از خوشمزه ترین میوه ها و شیرنی های محلیِ عمرم رو توی گیلان خوردم. یکی "خوج"(همون گلابیِ وحشیه دیگه، درسته؟؟). یکی هم "کوکی"، که به جرات میگم هیچ شیرینی ای رو نخوردم به این خوشمزگی...
پاسخ:
آخی...خیلی عذرمی خوام

گریه نکنین ؛لطفا ..،
+نوش جون تون...(بله. خوج ..همون گلابی وحشیه. اگه دقت کنید مورچه ها دارن پوست خوج می خورن) چه جالب که کوکی دوست دارین.....کوکی +خوج ؛نوش جون تون..
+دقیق خاطرم نیست (؟؟)شما بودین توی رشت در میان برف و باران ... کلاه بر سر نهاده و سلفی از خود بگرفته بودین آیا
Sabi gol
جمعه 28 مهر 1396 ساعت 09:42
سلام عزیز دلم... :)
ادینه تون بخیر و شادی
از کامنت پر از مهر و محبتت ممنونم... خیلی به من لطف دارید...

اینترنت ما امروز قاطیه عکسا رو باز نمیکنه
هر چی منتظر موندم پست بالا رو نتونستم ببینم... که اونجا برات کامنت بگذارم...
سرعت نت درست بشه اون پستم میخونم...
غرض در واقع تشکر بود
ممنونم
پاسخ:
سلام علیکم بانوی محجوب وعزیز
آدینه شما و عزیزان تان بخیر و نیک....
قربان شما ...ما شما را بسی دوست می داریم گل دختر جان
انگار یک بلاهایی داره سر نت ها میاد..
فدای سر تون باز نشد...تنت سلامت عزیز دل م
قربون مرام ومعرفت گل دختر محجوبم بشم...
فدا مداتون و بسی تشکرات و با آرزوی هرچه بهترین ها ....برای تان
داستان کوتاه منصور
جمعه 28 مهر 1396 ساعت 08:37
سلام و درود ، حقیقتش هیچ دلگرمی وپاداشی برای من برای نوشتن جز همین دل گرمی های شما ودیگر دوستان نیست براستی زیباست وقتی در موردی دل گرم می شوید. موفق وموید باشید ...
پاسخ:
سلام و درود بر شما آقای منصور ،
عرضم به حضور مبارک تان که ..توجه ام به داستان های شما ،از آن منظر جلب شد که ؛نویسنده داستان... با ذکاوت، نکته های(حقایق) مهمی رو به خواننده هاش گوشزد میکنه....
ازمنظر منه نسوان ؛یک نوع مهارت آموزی ست ،……
واینکه ؛
بله دقیقا....دلگرمی در هر موردی زیباست ...مثل سر برآوردن جوانه...ز بذرشلتوک از پوسته ی سخت ...می ماند..که دلگرمی کشاورزان ببوده هست...
سلامت و مانا و نویسا بمانید..
مامان
جمعه 28 مهر 1396 ساعت 04:36
سلام می گل خاخور جان
خوبید؟
آقا پسر دسته گل و دختر خانم مهربون خوبند؟
گلم هر دوتا لغت جدید را گذاشتم تو پست آموزشی.

الهی بگردم،
اون پای کوچولوی دختر بچه که از زیر لحاف در اومده....
ایشالله همیشه سلامت باشید.
پاسخ:
علیکم سلا م می عزیز خاخور
الحمدالله .ممنون از احوال پرسی تون
بله بله...سلام دارن خدمت شما .ماشاء الله آقاپسر شقیقه هاش درحال مختصر سفید شدن و(گمونم نهایتا موروثی جلوی موهاش بریزه)خیلی آقا شدن هستند...که وقتی میبیننش دوست دارن از سر احترام و دوستی بهش لبخند بزنن
دخترخانم هی...همونجورمهربون وفوضول خانم مونده

ببخشید
.
واووو..دست گلتون درد نکنه.
خدانکنه ...مامان مهشید بلامسیر
گویا عادتشه...منتهی اذیتش میکنند و قلقلکش ... <->

مامان جان!؟
هاتویی=همینطوری
هاتویی ها=همینطورها
مثلا میگن؛هاتویی باموبو امی خانه=همینجوری اومده بود خونمون
باموبو=اومده بود
امی خانه=خونه ی ما
داستان کوتاه منصور
پنج‌شنبه 27 مهر 1396 ساعت 23:42
سلام ودرود ، باعث افتخار بنده است . شما نیز با افتخار لینک شدید . بازهم سپاسگزارم....[گل]
پاسخ:
سلام ودرود ها بر شما
ممنون و سپاسگزارم....آقای قلی زاده
Sabi gol
پنج‌شنبه 27 مهر 1396 ساعت 18:32
چقد عالی...
نوش جونتون :-*
اون خانم کوچولو چه خوشکله و دوست داشتنیه ...
پاسخ:
قربان شما ...عزیز نازنین م
منم دقیقا همین حس رو نسبت بهش دارم:
گویا دوست داره صورتش رو فرو کنه توی پشتی...
پای کوچولوش رو هم گذاشته بیرون ...که هوا بخوره
:-*:-*:-*:-*:-*
فرانک
پنج‌شنبه 27 مهر 1396 ساعت 16:35
به به.....
من خیلی گوشت دوج دااالم...
پاسخ:
ببخشید باز تصویر غذا گذاشتم و شما در ژیم
لعنت بررژیم ثهیونستی
منم دوووج ت دااااالم
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد