X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 14 آبان 1396
توسط: Madar Baran

بسم الله نور...

 ......

.......(ششمین تصویر)

 

با صدای بلند می خوانیم؛ خوش آنکه هستی من... بر بادرفته باشد....سر تا بپای خویشم ...از یاد رفته باشد...ای دوست با من زار..(بقیه اش رو وابدیم... :))

+اولین تصویر ها دویدن است؛سر به دنبال تو در دشت دویدن و اسیر گرفتن .تو می دوی که اسیر شوی،من می دوم که اسیر بگیرم،خود چنان اسیر توام که نمی توانم چشم ازت بردارم.آن کوه ها شانه کشیده اند دویدن و خندیدن ما را تماشا کنند،شاهدان بلندعبوس... ابرها را پس می زنند که چیزی از قلم نگاه شان نیفتد.

می دویم می دویم با صدای بلند می خوانیم ؛<<ای وای بر اسیری ....که از یاد رفته باشد....در دام  مانده باشد ....صیاد رفته باشد....>>

                                      

........(آخرین تصویر)

اگر پیش تر از خیالت در آغوشم خندیدی ،اگر بیش تر از آرزوهات احساس امنیت کردی،اگر مستانه تر از شراب در ذهن هستی شناور شدی،اگر...اگر...اگر...

می شود خنده هات بچرخد در کوه برگردد به جان چشم هات؟

می شود شانه های ما بالاتر از کوه قرار بگیرد؟

می شود بی قرار....؟

( دویدن ؛عباس معروفی)

.....

.......(دومین تصویر ...)

+سواری سوی قلعه اسب می تازد.

وزیر لب سرود وصل می خواند:

دعائى از براى عشق کوهم

دعائى از براى پشت کوهت

دعائى از براى برق چشمت.

دعائى از براى درد روحم

به سوی کوه های عشق هی!هی!

به سوی چشمه های دورهی!هی!

به سوی قلعه های مهر هی!هی!

به سوی تپه های نور هی!هی!

(بخشی از "تنها، پشت درها" ...."واو دیوانه ای تنهاست در زنجیر صد آوار"...

+باتشکر از آقای مویدی ارجمند ...بابت آشنایی  با جناب رضا براهنی )

......

.......(اولین تصویر به توافق رسیده .البته قل دانا دوست می داشت تصویر غروب بگذارد!)

+بسم الله نور...

به نام خدای نور،به نام خدای نور نور،به نام خدای نور بر نور،به نام خدایی که تدبیرگر امور است،به نام خدایی که نور را از نور آفرید ،و سپاس خدایی را که نور را از نور آفرید،و نور را در کوه طور فرو فرستاد....

.....

             

......(پنجمین تصویر)

+سلام !

روی تصاویر این پست ،بین بچه ها (منظور طفلان درون هست)اختلاف پیش اومده...فعلا درحال مشاجره وهرکدام حرف خود به کرسی نشاندن ببوده هستن :))

منم روی صندلی گهواره ای دارم تماشاشون میکنم...(البته با فیگور پلنگ صورتی !نه بازرس جوش جوشی اش:)) البته دلم برای قل دانای عاقل می سوزد...الهی بمیرم برای شقیقه هاش!

.......(سومین تصویر)

+آب و هوای ولایت؛پائیزانه اس...یه جورایی که دستت رو بذاری زیر چونه ات...از پشت پنجره روبه حیاط... شاهد فرو افتادن.. برگ های نارون و انار و انگور (بیدزیرک هنو برگهاش سبزه.سبز سبز)باشی...

......(چارمین تصویر)

البته تو ذهن تون اصواتِ ملیحِ میلیجه ها رو داشته باشین...

الهی برای دل دل زدن هاشون بمیرم.

شما گنجشک تو مشت تون گرفتین!؟

راستی!؟چرا اینا محکم خودشونو می کوبن به شاخه برگها!!؟اوه پسر!!...چه منظره ی قشنگی...که وقتی خودشونو محکم می کوبن...یک مشت برگهای زرد و نارنجی رقص کنان هبوت می کنند....

+خوشابحال مامان جان ...که رفتن دهات(البته با کمک خاله کوچیکه؛مشغول خونه تکونی منزل آقاجان هستن) ازاونجا هم تماس گرفتن و گفتن؛ نیستی ببینی چه قیامتیِ....

+بابت درهم و برهمی تصاویر و ....خیلی ببخشید :))


نظرات (6)
مترسنج
چهارشنبه 24 آبان 1396 ساعت 22:00

با تشکر از حسن سلیقه شما...
مخصوصا اون طفلان در حال نماز
پاسخ:
لبخند در کنار نیشخند ؛ آی لوچان میچسبه
خواهش میکنم.من هیچ کاره بیدم...زحمت شو طفلان درون کشیدن..که شراب و شرابخواره خودشونن...
تصویر اون طفلان ..می خواد بگه ؛تفکراتش پنجاه پنجاهه.یعنی پنجاه درصدش مردو پنجاه درصدش زنه...
سپیده مامان درسا
سه‌شنبه 16 آبان 1396 ساعت 11:29
سلام خانومی خسته نباشی
پاسخ:
سلام به روی ماهتون
فدای شما...
واقعااا...خسته نباشم.
مامان
سه‌شنبه 16 آبان 1396 ساعت 10:33
سلام مامان باران مهربون و گل
خانم چند روزه خونه من نیومدی، دلم تنگ شده برایت.
خوبی خواهر؟
احوال شما؟
خوش میگذره؟
میگم اون زاکان شاید بحث به هر سمت نظر کنی خدا آنجاست را با هم دارن نشان میدهند
با دلهای پاکی که دارن خود خدا هستند...
پاسخ:
سلام علیکم
عزیز دل مادر باران
ازتون عذرمی خوام...خیلی عذرمی خوام مامان مهشید عزیز
بیادتون بود...تودلم وذهنم ...
الحمدالله. بدنیستم.شکر
زخوبی احوال شریف شما ...
شکر خدا چه جورم...
دقیقاااا...خدا تو دلهای پاک وروشن بچه هاس...
خدایا شکرت
پگاه پرواز
سه‌شنبه 16 آبان 1396 ساعت 08:50
سلام دوست عزیز...خوبی؟ بسیار عالی مثل همیشه خسته نباشی
پاسخ:
سلام بر شما ....الحمدالله خوبم. ممنون ز احوال پرسی تون...
فدای شما...
Sabi gol
دوشنبه 15 آبان 1396 ساعت 20:28
خیلی عالی بود...
اره گتجشک خیلی توی دستم گرفتم... خیلی حس خوبیه... اروم و بدون اینکه فشارش بدم نگه ش داشتمو بعد به پرواز دادمش :)
پاسخ:
مچکرم؛صبیره بانوی دل انگیزه محجوبم
واوووو....آروم و بدون فشار نگهه اش داشتین و بعد...
من خیلیییی دوست داشتم تو دستم بگیرم.یعنی کنج کاو شده بودم ببینم اون دل دل زدنهاش چطوریه!؟چرا وقتی بدو بدو میکنم میرم تو بغل مادربزرگ و....میگن ؛وای.. ایضامیلیجه دیل مانستان زعن دره(دلت مثل گنجشک داره میزنه) ولی خب میترسیدم تو مشتم بگیرم....فلضا برادرم گفت؛لبه بلوز تو برگردون ...من گنجشک رو میزارم توش ..لبه بلوزتو ... محکم بچسبون به خودت...
وشما فکرکنید؛منه 6ساله برای اولین بار...چطوری فهمیدم ضرب آهنگ دل گنجشک چطوریه!؟

*چرا نمی تونم براتون نظر بگذارم
طیبه
دوشنبه 15 آبان 1396 ساعت 10:25
چه سرود قشنگی
منتظر عکس ها هستیم با طفلان درونتان به تفاهم برسید لطفا
پاسخ:

از صبوری تان ممنون و سپاسگزاریم طیبه بانو جان:-*
ولاکن طفلان در شرف فهمیدن ومعرفت حاصل کردنِ یکدیگر ببوده هستند...
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد