X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 5 آذر 1396
توسط: Madar Baran

کجایی پس؟……

 ~~~~~

~~~~~~

 ~~~~~~

یک روز جلو کلیسا نشسته بودم و داشتم به باغچه ها نگاه می کردم.آن روز باغچه های حیاط،و کلیسا پر از پروانه های آبی و زرد بود.آن روز اگر کسی به من می گفت که روی کتفم دو بال در آورده ام تعجب نمی کردم.چون آمادگی اش را داشتم ،که به موجود دیگری تبدیل شوم.

ساعت چهار بعد از ظهر آیدین آمد .شکسته تر از,گذشته بود.درست مثل آدمی که وارد گورستان می شود،غمگین و پژمرده.

خواستم از شادی جیغ بزنم اما بی توجه به او به ساختمان خودمان رفتم،زود خودم را به طبقه بالارساندم و از گوشه  پشت دری ...نگاهش کردم.

          

~~~~~

انگاری در بی وزنی غریبانه ای ول شده بود.باور نمی کردکه به او بی اعتنایی کرده باشم .چند لحظه جلو کلیسا،روی شن ها قدم زد،و آن وقت دیدم که دارد به تندی از کلیسا خارج می شود .

قلبم می زد و دست و پام می لرزید.نمی دانستم  چه کنم.پنجره را باز,کردم و گفتم؛آیدین.

نتوانست جهت صدا را تشخیص بدهد و باز احساس کردم که در بی وزنی افتاده ...توی دلم گفتم؛الهی بمیرم.

برگشت و سرگردان به اطراف نگاه کرد .

پنجره را کاملا باز,کردم و تمام وجود گفتم؛سلام.

<><><><><><><><><><><><><><><><><>

<><>><><><><><><><><>

من تند راه مى رفتم و دست هام دو طرف تنه ام تاب می خورد. و جهش هام مثل اسب های مسابقه بود...

وقتی آرام راه می رفتم موهام از پشت سر بلند می شد و همین بود که او خیال می کرد جهش می کنم...

درختها می خواستن جوانه بزنن،من تند راه می رفتم.

گفته بود؛<<خیال می کنم حالا پاهات می پیچد به هم  و می خوری زمین.

من گفته بودم؛<<آلبالو.>>

#برش هایی از موومان سوم،سمفونی مردگان؛عباس معروفی.

خیلی خوبه که؛نویسنده ها  و شاعرها...وبلاگ دارن.خیلی خیلی خوبه.اصن شاهکاره.بخدا که.

میگم؛شما صندل چوبی  یادتونه آیا؟کفی صندل تماما چوبِ نراد بود و رویه چرمی داشت!؟یاد تون نیست!؟ وقتی جفت شده از پهلو بهشون نگاه می کردی..زیباییش دوصد چندان می شد....که مامان جان وقتی توی ویترین  کفش و صندل های طبی  دیدنش..بی درنگ خریدن.البته همراه خاله جان بزرگه مان بودن. وقتی رسیدن خونه ی آقاجان ..دوتا پله مونده به آخر...صندل رو پارک میکنن...القصه... ز گرد راه ..پسر عمه دومی مامان جان ؛که فروشگاه  دارن و اجناس شونم از اون پلاسکوی مرحوم می آوردن....رسیدن؛ یک دو سه چهار؛بله پله ی چهارم ایست کردن و خم شدن صندل و گرفتن دستشون...هی وارسی کردن..پاشنه دو لنگه صندل رو بهم  کوبیدن..تق تق..چوبیه!؟مامان گفتن .آره.خیلی شیکه!کجا گرفتین؟گفتن؛خیابون حافظ...

هوم!خیلی شیکه.خیلی.واسه کیه!؟انگشت اشاره می گیرن سمت ماجان .فلضا آن روز گذشت و ...چند وقت خواهر ها و زن داداش ها و خانومش..اومدن خونه ی آقاجان...

چش تون روزهای خوش و خرم ببینه  ...

جمیع خانم ها؛صندل چوبی پوشیده بودن...ولی نه آن مدل ونه آن خیابانی  که مامان جان گرفته بودن...از اون مدل تخت ها....خیلی هم طفلی ها شاکی بودن..گویا چندین و چند مرتبه پا شون پیچ خورده بود و ... کله ملق شده بودن(خیلی عذر می خوام..ولی آیکن اسماعیل های فراوان)


√گاهی ایستاده کتاب خواندن ؛آی فاز داره ...که نگووووو

بگ گرند موسیقی این پست ؛درجستجوی آرامش-جناب معتمدی

نظرات (8)
آرسام
چهارشنبه 8 آذر 1396 ساعت 20:21
سلام وقت بخیر.
وبلاگ خیلی خوبی دارید .
میخواستم با شما تبادل لینک داشته باشم . لطفا اگر مورد توافقتون هست بگید وبلاگتون رو با چه اسمی لینک کنیم .
سپاسگذارم از شما .
موفق باشید .
پاسخ:
سلام و وقت بخیر متقابلا...
وممنون از لطف شما...
مامان
دوشنبه 6 آذر 1396 ساعت 23:22
الهی بگردم، راست میگین...
انگار از روز ازل با هم صمیمی بودیم،
الان گشتم اولین پیامتون را که مثل باز شدن پنجره ای به قلبم بود را پیدا کردم،
این بلاگفا یک حسن داشته باشد اینه که به من افتخار دوست خوبی مثل شما داده
پاسخ:
زنده سلامت بمانی عزیزم
خب؛همون روز اول... مهرتون دل نشین بود..
فدای اون دریچه مهربون قلبتون بشم....
منم خیلیییی خوشحالم...ازدوستی با دوستان خاصی چون شما...
ایضا مابقی دوستان م....
Sabi gol
دوشنبه 6 آذر 1396 ساعت 22:11
سمفونی مردگان رو هنوز نخوندم

بخش زیبایی بود
و چه خاطره زیبایی
البته من سندل ها خاطرم نیست... از دوره کودکی چیز زیادی خاطرم نیست
بچه ساکت و خجالتی و اروم و بی سروصدایی بودم... اما الان شیطونم
پاسخ:
شما خیلی مشغله کاری دارین...

مچکریم...
خاطره صندل...
خب. من از شما خیلییییی بزرگترم.خیلی.ننه بارانم آخه
من اما ...همش همون دوران کز میکنم...از دوره بزرگسالی چیزی خاطرم نیست
عههه..چه بچه ی ناناژی بودین و چی خانومی هستین الان
عوضش ؛من یک قواره زبون داشتم..(البته الانم دارم.منتهی ازترس بریده شدن سر سبز گذاشتم تو پارکینک..گااااهی استارتش میزنم) بعد ها خجالتی شدم..که وقتی ازم تعریف می کردن؛چوپان میگفت ؛ایننننن؟!!!!!!!این بچه ساکتیه !!!!آخه این
من
مردشریف
هرسه تامون کنارهم
مامان
دوشنبه 6 آذر 1396 ساعت 17:31
سلام مامان باران خوب و مهربون
چقدر این نوشته زیبا بود،
چقدر روح نواز...
خیلی خوشحالم که دوست اهل مطالعه‌ای چون شما دارم،
حقیقتا سر نهار داشتم ذکر خیرتان را به همسرم میکردم و گفتم شما وجود تمام مسئولیتهای خانه، اهل مطالعه هستین...
واقعا به دوستی با شما افتخار میکنم.
پاسخ:
سلام به روی ماهتون:-*:-*:-*
خوشحالم خوش تون اومده...
من چندین و چند باره هااااا...این موومان رو خوندم...خیلی هم دلم خواست برم از نویسنده اش بپرسم....این موومان ثانثور داره!؟یا من توهم میزنم!؟
واز آنجایی که؛با صبوری میشه به خیلی چیز های خوب رسید...منم به جواب سوالم رسیدم.
البته سوال نکردم..خودشون نوشتن ..منم به جواب سوالم رسیدم
شما محبت دارین..مهشید بانوی گلم
منم به دوستی با شما افتخارمیکنم...و خیلیییی هم قلبا دوستتون دارم
مترسنج
دوشنبه 6 آذر 1396 ساعت 13:00
اون عکس اولیه و این خط آخریه جان کلام بود
پاسخ:
چرا بعضی از پاسخ به نظرها نیست میشه!!!!
پگاه پرواز
دوشنبه 6 آذر 1396 ساعت 09:59
سلام باران جان عزیز خوبی؟؟؟ الان پستتو خوندم .... بسیار بسیار عالی مثل همیشه خسته نباشی؟؟؟ شاد و موفق باشی
پاسخ:
سلام به روی ماهتون ...جون تون بی بلاااا...
سلامت باشی و موفق...
طیبه
یکشنبه 5 آذر 1396 ساعت 21:41
زحمت بکش و آدرس وبلاگشون رو هم مرقوم بفرما
دستتون رو می بوسم
پاسخ:
چشم.
http://maroufi.malakut.ws/
اگه آدرس کار نمیکه..سرچ کنید؛حضور خلوت انس عباس معروفی.
مستقیم تشریف می برین وبلاگ شون
.
پیشونیه؛ بهتر از ماه تابان تونو می بوسم
طیبه
یکشنبه 5 آذر 1396 ساعت 21:38
هم کتاب خوبی معرفی کردی
هم خیلی خاطره قشنگی از صندل های چوبی تعریف کردی.خیلی خوب بود.ممنون
چقدر این بار دیر اومدی؟؟!!!یا به من دیر گذشت؟؟
پاسخ:
فدا تون بشم..طیبه بانوی عزیز دلم
آره...دیر اومدم.
شما ببخشید ...که دیر اومدم...
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد