X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 6 دی 1396
توسط: Madar Baran

چشای همیشه گریون لبای همیشه ....

 ~~~~~

~~~~~~

 ~~~~همینکه از یشمی پیاده شدیم ....چشم های مان به جمالشان روشن شد

~~~~برگهای خوشرنگ تمشک ...

~~~~~پیچ امین الدوله...یاس امین الدوله.....اینجابهش میگن؛ یاس وحشی(مثل پک کشدارمرحوم مصدق)نفس بکشید ()

گفتم؛اگه نرم خونه ی آقاجان...احتمالا به پایان هفته نکشیده باید بستری شم.مثل ام البنین.

خب.آدم وقتی با دیوار حرف میزنه...قطعا چیزی نمیگه...واکنشش؛ میتونه یک نفس عمیق باشه .(بکشید لطفا) اوه.ماشاء الله ماشاء الله....(دیدین!؟دیوار هم چونان نفسی کشید ...)فلضا همان ساعت تاریکی رسیدیم خونه ی آقاجان. همین که از یشمی پیاده شدیم ماه توی حیاط بود. که وقتی همو...توی  حیاط دیدیم ذوق کردیم.....آغوش گشودیم و ...اصن بوس بوسی قیامت.(بعضی وقتها آدم توی خیابون یه پدر چهل وچند ساله رو میبینه ..که دست دختر بچه اش رو محکم گرفته ..خیلی موقرانه داره قدم میزنه !بعد اون دختر بچه آرام وقرار نداره..هی شلنگ تخته گون و بپر بپر ناکه ،که هی دوست داره دستشو ول کنن...اصن وقتی جناب منزوی سرودن؛آهای خبرارباغ داریم تا باغ.....که وقتی میرسن ؛توی کوچه ها یه نسیم رفته پی ولگردی...توی باغچه ها پی نامردی...توی آسمون ماه و دق میده ماهو دق میده درد بی دردی....

خب ببین اون.باباهه چی میکشه !!!مگه میشه نسیم رو محبوس کرد!؟)

آقاجان خواب بود...که اجی وخاله جان کوچیکه اومدن بیرون و...فلضا زمان قربون صدقه رفتن ماوماه تاب...تشریف آوردن بیرن و پرسیدن؛اون چرا اونجوری میکنه !؟شنیدیم خاله کوچیکه گفت؛ولش کن حالش خوب نیست:)))

ولی من حالم خوبه خوب هست.مگه حال آدم ؛ پیش اونایی که دوستشون داره بد میشه!؟نه.نه.هرگز.آدم وقتی میتونه راهی پیدا کنه ..از دیو دلبر بسازه....ببین دیگه ؛حالم خوبه خوب هست یعنی چی ؟که پرسیدن اون چرا اینجوری میکنه!؟()

~~~~(تنه ی درخت گردو به قول اجی مثل تنه ی خرس پشمالو هست)

دیگه دیگه؛مشغول خوش وبش نمودن با اجی بودیم واجی اسرا که بیا بالا...که گفتیم نه!باید بریم و همین حیاط خوبه و ان شاء الله بعدا میاییم...فلان وازاینجور صوبتا....دیدیم چوپان وخانومش اومدن ...ومتعجب!!!()که تو اینجا چه میکنی!؟گفتیم ؛یشمی سرفه ناک بودو اهن اهن میکرد....دیدم شب و آقاپولیزه خوابه!!()یه کوچولو هیجان سرعت لازمه ...دیگه خنده اش گرفت.وخندیدیم....که بعددپرسیدیم شما اینجا چکارمیکنی!؟که یک سری وسیله گرفته بودن برای اجی اینا. ..

دیگه اینکه؛درشرف لرزیدن بودیم....اون طفلی ها رو هم  سرپانگهه داشته بودیم !!که  شیر برای آقاجان +نون سنگک برای اجی+چای قلم برای خاله گرفته بودیم رو بهشون تقدیم نمودیم و خداحافظی و شب وجاده ی بی پولیز و...باقی ماجرا

+قضیه ام البنین اینکه؛یه دختر خانم بسیاربسیارمحجوب وهمه چی تمامن. فلضا خاستگارانی از جنس متدین مایل به دو آتیشه داشتن ..حالا خودشون کسی رو مد نظر داشتن من اطلاعی ندارم.فقط میدونم برادرش ازبین خاستگاران ..مش ابراهیم با حقوق ومزایا وخونه وماشین و ایضا شکل شمایل مناسب انتخاب میکنه و خاهرشو  با کلی جهیزی میفرسته خونه ی بخت.کلی هم ملت به به چه چه کردن ...بابت موقیعت وآبشن هایی که مش ابراهیم داره و آفرین ها به عقل و هوش و ذکاوت و....برادر رضا.که خواهر مادر مرده اش رو سفید بخت کرده....

منتهی  مراتب.ام البنین جان گفته بودن؛همه ی آنچه که شما فرمودین و تحقیق نمودین و....درست!ولی من ایشون رو دوست؟؟؟ندارم.ولی داداش رضا گفت نه.دوستی اتفاق می افته وفلان وازاینجور صوبتا.

که اتفاق نیفتاد و برادر رضا از کرده خود پشیمان شد.اما خیلی دیره واسه ی پشیمانی.خیلی....

+خونه ی ام البنین ...توی یکی از مسیرهایی هست که؛میرسه به خونه ی آقاجان...

+نمی دونم شما هم مثل ما اینجورید!؟که همینجور از موجودات زنده امواج وانرژی و ...احساس ودریافت میکنید....از اشیاء نیز هم!؟حالا دارو درخت و گل و بلبل و حیوانات و احشام واسب گاو اردک و....بماند.

+یادمه خیلیییی سال پیش  شعبون معمار داشت خونه ی ما رو سفیدکاری میکرد...دوتا بشکه گذاشته بود و یه الوار که معروف به زیر پایی هست و ماله ام کنارش....استنابلی رو تا نیمه پر آب میکرد و مشت مشت ...چهار مشت  کچ میریخت توی استانبلی ومثل بای بای کنای توی استنبلی کچ وهم میزد(من کنارپدرجان بودم)...بعد مکثی ..کچ میشد مثل فرنی ...مثل حریره بادوم....بعد با ماله برمیداشت و درحین مشغول بودن بلند بلند ...باریتم میخوند؛دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره/لبای خشکیده م حرفی واسه گفتن نداره/چشای همیشه گریون آخه شستن نداره.....

حیف که شما صدای شعبون معمار رو نشنیدین!! که بعد ازخودتون بپرسین؛فریدون یا شعبون!؟


خلاصه اینکه؛ از خیلی سالها پبش...یعنی قبل اجرای  طرح مسکن مهر...

شانه های ما ویران شده هست...یعنی ربطی به مدیران و عمومحمود و....نداره.

√اون جانا به خرابات آ...باقی ماجرایی که مولانا لحاظ نمودن من مطلع نیستم.ولی اونجایی که میگه؛من بی سرو دستارم.....مطلعم()



نظرات (3)
مهناز
جمعه 8 دی 1396 ساعت 15:40
سلام مامان بارون عزیزم....
دوستت دارم
پاسخ:
سلام به روی بهتراز ماهه گل دختر مهنازی ام:-*
عزیزِ همیشه و هنوزم....
د
و
س
ت
ت
م
ی
د
ا
ر
م


وکیل
چهارشنبه 6 دی 1396 ساعت 17:05
آخه سبک نوشتاری شما شیرینش کرده
قلم طنازی دارید
پاسخ:
شما لطف دارین جناب وکیل .
ما سبک گفتاری مونم همینه.(البته توی خانواده.بیرون ازمنزل بقدر کفایت تکلم میکنیم) مورثی هست.یعنی پدر جانم شیرین سخنی هستن که نگوووو

ممنون .لطف دارید شما
وکیل
چهارشنبه 6 دی 1396 ساعت 13:25
پست جالبی بود
خوشمان آمد
پاسخ:
پست پر درد و رنجی بود .
خوشتان آمد
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد