پنج‌شنبه 10 اسفند 1396 @ 21:57

یک صدوپنجمین سوره و باقی ماجرا،...

 *****

*****

غیر از خدا 

به هرچه امید داشته باشی،

خدا از همان چیز نا امیدت می کند.

.

.

.


 کسی که،

 ندای درونی خود را میشنود،

نیازی نیست که به سخنان بیرون گوش فرادهد.


میرزا محمدتقی خانِ فراهانی.


-----

....

دوست دارم ،باهم، بِشتاویم.

بشنویم= بشتاویم.

+همین.


♤♤♤

♤♤♤

توضیح نوشت ؛ صبیره بانوی عزیز دل پرسیدن،"عکس دومی کجاس؟" عرضم به حضور مبارک شما که،اونجاست،بله همین تصویر سوم.همین موزه چای لاهیجان .حال تصویر سوم روشنای روز است،تصویر دوم ،شبِ سلیس است وجاری است و روان،...بله ،جناب سپهری فرمودن؛ شب سلیس است ،ویکدست وباز،...

برای آب جاری ؟شب سلیس و  روشنایِ روزتاثیرداره ؟

****

*****

صبیره جون ،حرف موزه  ولاهیجان رو آوردن ... ،...نمیشه ازچایی نگفت که!!فقط ببخشید دیزاینی نداره،...همچین خودمونیه، تارفمم نداریم که ،کتری قوری همون بغله ،بیزحمت، خودتون واسه خودتون بریزید... )

♡♡♡

♡♡♡

در گویش گیلکی، "داز" یعنی" داس"...دازِ امره  واوین=با داس ببر.واون=بریدن.واوِ= بُرید.واوِد= بریدند.واوینید=ببرین.

داسِ توی تصویر،یک هدیه اس.جنس تیغه اش ، از فنر ماشین درست شده و معروف به داس فنر فولادیِ.البته داسِ فنرفولادِ تالشی.یا تالش داز.بخاطر بلند بودن دسه چوبی داس.میبینید؟حتی توی ابزار کار باهم متفا تیم.تفاوت داس گیلک ها و تالش ها و گالش ها،...وابزار کار یک فرد ،نشان از هویت وقوم وقبیله اش هست.مثلا وقتی منو با این داس توی باغ دیدن،پرسیدن ،چطور تالشی داز گرفتی؟گفتم ،هدیه اس.البته اگه یک تالش اونو دستم ببینه ،شروع میکنه به حرف زدن،...اونم تالشی.ومن یک کلمه هم متوجه نمیشم !:))

♡لیلى بانو؟حالا ببره یا نبره؟(منظور کیک هست،که ملت فریاد میزنن؛ ببره یا نبره؟بعد میگن ،ببره، ببره:))

===

===


تصویر برای شالیکاران مازنى  است،برنجکاران سارى.ما به ابزار دروی برنج =داره میگیم.البته سمت ولایت..باز تیغه اش فرق داره. یعنی مقداری پهن تر و آج دار تر و ...حلال تیغه اش هم مثل ماهِ  به شب چهارده نکشیده اس.یعنی نوک تیز نیست.البته یادآورمیشویم،داره گیلک و تالش وگالش،..باهم فرق داره...خب.حال آن داره توی تصویر برای استان همجوار است ویقینا باید متفاوت ترباشد.

نظرات (20)
مترسنج ||
دوشنبه 28 اسفند 1396 ساعت 21:50
گاوا مگه چشونه؟!
(یادم نرفته حرف قبلیتونو)
پاسخ:
فرمودین علف جویده شده،.من لب لوچه گاوا و اون فیگور جویدن شون اومد توذهنم
(بحمدالله حافظه خوب و میزونى دارین،هرچند ادم توی این وب تون احساس میکنه دور ور شصت و پنج ساله هستین و الاناس سکندی بخورین،...منتهى عین چهره های ماندگار هنوز مخ تون میزون کار میکنه ولی اون وب تیمارستانی خودِ خودتونین)

باورکنین همش تعریف از شما بود،
مترسنج ||
دوشنبه 28 اسفند 1396 ساعت 21:13
غیر از خدا
به هرچه امید داشته باشی،
خدا از همان چیز نا امیدت می کند.
با تشکر از حسن سلیقه شما
و با تشکر از اشاره سوره فیل.
مخصوصا اونجا که خدا میگه : اونا رو با همه ابهت و غرورشون، مث علف جویده شده قرار دادیم...
پاسخ:
من از شما بابت حضور تون و نظرات ارزنده تون ممنون و سپاسگزارم

قربان لطف و مرحمت شما،...
*مث علف های جویده شده قرار دادیم،....

گاوا آدامس میخورن؟
کیهان ||
دوشنبه 14 اسفند 1396 ساعت 13:04
قیاقه های خسته این دروگران برنجزار دلم را به درد می اره.......
چی بگم!
پاسخ:
ممنون از لطف تون
لیلی ||
یکشنبه 13 اسفند 1396 ساعت 20:58
خخخخ
عزیزم اون لیلی من نبودم
من اسمم یه چیز دیگست
بعدشم منظورم افرادی که بود اون قیمه شده بهشون دل میبنده خخخخ
نه اینکه اون ها هم

نترسید من به قیمه شما کار ندارم خخخخ
پاسخ:
من احساس کردم شمایید.
اینقدم بهم نگین ؛عزیزم،عزیزم.منو عصبی میکنه

بعدشم،اون دلِ ؟؟یا گاوگاچه؟؟اینجا اینجور دل و دل بستن رو میگن ،گاوگاچه= طویله گاو.طویله گاوهم جوریِ که هفت هشت تا گاو توش جا میشه.
بعدشم
اون قیمه شده؟چرا قصاص قبل جنایت میکنید؟خدا نکنه .دورازجون شون باشه.
ولی من از شما خیلی می ترسم.همش قیمه ام میاد جلوچشم،بعد انگار توبکش من بکش،...نچ،..دارین منوبیشترعصبی میکنید.
نترسم ،نترسم

http:// inak.blogsky.com/
کیهان ||
یکشنبه 13 اسفند 1396 ساعت 11:54
راستی من به آن روحانی می گفتم پدر مقدس و ایشان هم حسابی خوش خوشخانش می شد
ببخش سرتو درد میارم
پاسخ:
پدر مقدس به شما ایمان داشت، فرزندم

اختیار دارید استاد.به قول اَجی ،شیمی قدم وشیمی امره کلگب زئن امی سرجورجاداره = تشریف فرمایی شما و گفتگوباشما رو سرمون جاداره:
کلگب=گفتگو.
کیهان ||
یکشنبه 13 اسفند 1396 ساعت 11:50
یه عدد از این نمونه داسها دارم از شهر شادگان خریدم که بیشتر برای بریدن علفهای مردابی و شاخه های نخل از آن استفاده می شه و دندانه هایی شبیه به اره ولی بسیار ریز تر داره.داس که البته با داس هم فرق می کنه داس برای دروی گندم و جو استفاده می شه.
و البته این نمونه بالا که در شمال از آن برای بریدن شاخه استفاده می شه در کردستان هم همین کار برد را داره و در خوزستان هم تقریبن نمونه مشابه آن هست البته بدون آن تیزی و کجی نوک.
ابزار ها و ادوات کار بردی هر منطقه متناسب با شرایط اقلیمی و فرهنگی هر منطقه و بسته به کاربرد آنها معمولن توسط صنعتگران محلی ساخته می شوند. دسته بلند برای شاخه های دور از دسترس ساخته می شود و در جاهایی که نیازی به بلندای دسته نباشد دسته ها کوتاهتر است زیرا بی خودی در هیچ چیز اصراف نمی کنند.آنچه مهم است کاربردی بودن هر ابزار است.
مرسی برای همه چی
پاسخ:
اینجا داس همون داز؛براى بریدن درختها و علف هرزهای باغ استفاده میشه،واینقدررر تیزو بران هست،که اگه محارت استفاده اش رو بلد نباشن ،..امکان قطع انگشت است.(چند مورد توی روستا اتفاق افتاده)

اونی که باهاش گندم را درو میکنن،درگز بهش میگن.
هوم ،شهر شادگان
راستی چند روز پیش تی وی ،ساختمانی توی دزفول نشان داد ومن دانستم "شبادون "یعنی چی
خیلی جالب انگیز بود
.
.
.
خوب،..چندسال پیش توی بازار محلی سیاهکل یه دونه داس کوچولو خریدم ،..ازهمین صنعتگران سنتی و بومی محلی .یک پیرمرد هفتادو چند ساله ی خیلی نحیف،...اواسط بازار بساط ابزارهای دست سازش را گسترانیده بود،...
منو چوپان کنارش نشستیم ،..چوپان بسیارها سوال پرسید ،..که من راحت کنار ابزارها بشینم و یکایک وارسی شان بکنم،...
میدونید چطوری داس و داره انتخاب میکنن؟اینجا توی دست میگیرن و بصورت نمادین فیگور قطع کردن شاخه رو میگیرن،...یعنی انگار داری شاخه ای رو جدا می کنی،..شاخه ای که خودت میبینی،..دیگران فقط داس رو میبینن که رو هوا بالا پایین میره،...روستایی ها میدونن طرف داره وزن و موزون بودن داس رو میسنجه،..یعنی سرو ته داس باید باهم شاقل باشه
اماشهری ها فکر میکنن ،طرف توهم میزنه،...
به قول جناب مدیری،اسم کردستان آمد ،..سلام و درود میفرستیم
به همه شهروندان کُردِمقیم گیلان
وممنون از حضور شما ،...
لیلی ||
یکشنبه 13 اسفند 1396 ساعت 11:48
عزیزم بهتره به جای هزاران گندم که هر روزم تعدادشون زیاد تر میشه
یه دونه رو بکنی و تمام خخ
خودتو خودشو یه جمعیت راحت کنی خخخ
من که نخوردم ولی با جعفری میچسبه نوش جان خخخ

عزیزم ولی جدی وقتتو تلف نکن به جای تغییر هزاران نفر بهتره یه نفر تغییر بدی
تو نمیتونی تمام خیابون فرش کنی بهتر کفش بپوشی
یه زور لیلی
یه روز مهسا
یه روز اناهیتا و .........
پاسخ:
اینجا گندم نمیکاران عزیزم
اون علفهای هرزه که هر روز زیاد تر میشه،...که اونم علف کش میزنن و شالیزار نفس میکشه،...منتهی پدرجان از سموم آفات آنچنان استفاده نمی کنن،...که خانم های روز مزد، تشریف میارن،..دونه دونه علفهارو میکنن،...که اینجا بهش میگن،..وجین برنجزار.
من براتون رسپی شو میزارم،درست کنید وحال شو ببرید
.
.
.
والا من درجهت تغییرهیچ کسی نیستم.چه رسد به هزاران نفر.چرا که معتقدم ،آدمی مختار است.ومن نیز هم ،....یعنی ،هروقت دلم بخواهد پابرهنه ،هروقت کفش،هروقت کتونی، هروقت بُت،هروقت چکمه ی پلاستیکی ام را می پوشم .تمام.
وقتمم تلف نمیکنم.
کاری هم به مهساو آناهیتا ندارم،
فقط یه چیزی؟
شما چرا؟شما که دوست مایی چرا؟چراآخه؟ چرا؟
ازشما توقع نداشتم ،
اسم تونو توی لیست مذکور ببینم،...

با همون داس،خودشو خودتو باهم قیمه قیمه میکنم.
کیهان ||
یکشنبه 13 اسفند 1396 ساعت 09:39
بنظرم این ابزار را برای بریدن شاخه های درختان بکار می برند و تا حدود زیادی با داس دروگری که برای درو کردن برنج و غلات بکار می ره فرق می کنه..یا من اشتباه می کنم؟
پاسخ:
بله دقیقا.من برای بریدن شاخه های درختان گرفتم.با اون دسه بلند چوبی، میتونم شاخه های بلند تر و دور از دستمم کوتاه کنم.

بله،..خیلی با داس=داره ؛دروی برنج فرق میکنه.
تیغه داره ،مثل چاقوهای اره ای آج داره،که زمان سابیدنش ،یکی چپ یکی راست،..میسابنش ،...حالامن رفتم روستا عکس میگیرم ازش که ببینید،...
اینجا با داره علف هم میبرن. علف های نرم وتازه برای ماهی های گرم آبی و گاوهای گاچه شون
گاچه=طویله.گاو گاچه=طویله گاو.
+ براتون تصویر داره روازنت برداشتم وگذاشتم.
کیهان ||
یکشنبه 13 اسفند 1396 ساعت 09:34
چه جالب من هم مدت یه ماه یا بیشتر ..بیمارستان مشهد بودم!
اما من کسی را ایران نداشتم بیاد عیادتم بجز چند تا از هم رزم ها و یکی دو تا از خانواده هایشان......
روز های خیلی بدی بود....
همه را نوشته ام در خاطرات دهه شصد خواندنش هم خنده داره هم گاهی حسابی حال گیری و بد! مخصوصن ...بی خیال دوباره حالم بد شد
پاسخ:
عرض کردم خدمت شما،...هروقت تی وی رزمنده ها رو نشون میداد صحبت ازجنگ میشد،...من میرفتم پشت کپه ی رخت خواب ها قایم میشدم،..یا توی کمد،...
لعنت به جنگ....
لعنت
کیهان ||
یکشنبه 13 اسفند 1396 ساعت 08:05
نهههههههههههههههههههههههههههههه یعنی سوره فیل را برای جنگ رفتن می خونند؟من که اصلن این را نمی دانستم
و دیگر یه نهههههههههههه دیگه آخه دوست دختر را که نمی برن جبهه
راستش تا آنجا که یادم میاد هیچ بانویی در جبهه حضور نداشت یا من ندیدم البته شنیده بودم که در بیمارستانهای صحرایی بانوان پرستار هم هست ولی من که اصلن ندیدم .بیمارستان صحرایی که می دونی چیه؟
و دیگر اینکه ماجرای کتک خوردنم از کمیته را هم آنجا نوشتم که حسابی آش و لاشم کردن
مرسی که هستی
پاسخ:
بلههههههههههههههههه.
اشکال نداره،...حالا بعد چند سال این را دانستین
اصلا حساب کنیم ،زمان گزینش شدن شما ؟چه سالی بود؟ومن کجا بودم؟وچند سال بعد برایمان از تلاوت سوره و گزینش تعریف کردین؟وبعد این همه سال ،....دانستین در روایات آمده سوره فیل را ،....
می بینید؟چه دنیایی هست؟ما کجا ،شما کجا،اینجا کجا،....
.
آهان پس.دوس دختر را تا گزینش میبرن .
بله،خان دایی ،چند روزی در بیمارستان صحرایی بودن،وبعد منتقل شدن بیمارستان مشهد.
خان دایی برامون تعریف کرد.البته قبل اینکه برن جبهه ،هر روز قبل غروب منو همراه خودشون میبردن،تا دختر همسایه رو دید بزنن.دختر خدیجه خانم همسایه.وبعد رفتن جبهه و ...که بعد شلمچه مجروح شدن،...که پدرجان اینا رفتن مشهد ،گفتن اینجا نیست،که بردن تهران،...خلاصه پیداش کردن وآوردن،...
بعد خوب شدن شون،بازم میرفتیم دید زنی. که طی مسیر رسیدن،ازبیمارستان صحرایی برامون گفتن،...خلاصه یه دید میزدیم و برمیگشتیم،...میدونید که؟؟،یه دید موردی نداره

کتک چرااااا
من از کمیته متنفرم.یادمه سال ۷۱ توی ولی عصر به دخترعمو کوچیکه مامان جان گیر دادن،چرا موهات بیرونه!یعنی گفت"روسری تو بکش جلو،بکن تو خواهر"لحنش خوب نبود، که دختر عمو بهش گفت؛تو با خواهر مادر خودتم اینجور حرف میزنی؟؟؟
اونم بیسم لعنتی ش رو گرفت سمت صورت من من خیلی ترسیده بودم!
بعدمکثی به دختر عمو گفت؛ روسری بستن رو از این ،ازدخترت یاد بگیر!
که گفت؛ این دخترم نیست !نوه عموم هست
بعد آژانسیِ منتظر بود...خانواده خان عمو رو میشناخت،اومد جلو با فریاد گفت ،کجایین شما؟؟زود بیایین بریم حاجی منتظره،...
که بعد از کمیته ای ها دور شدیم ،...معذرت خواهی کرد و گفت،ببخشید من با اون لحن حرف زدم..فقط بابت رهایی از اونا بود.
که دخترعمو تشکر کرد و ،...رفتیم خونه.
اینا توذهنم هست،البته یه باردیگه رئیس پاسگاه اون بیسیم لعنتیش رو گرفت تو صورتم،...یعنی منو با همکارش اشتباه گرفت
میم! ||
شنبه 12 اسفند 1396 ساعت 23:08
سلام سلااام
حرف از لاهیجان شد...پارسال تابستون اومده بودیم لاهیجان...خیلی شهر قشنگ و باحالی بود...کلی چای خریدیم...مخصوصا چای سبز
شاد باشین و سرزنده
پاسخ:
سلام ،
علیکم سلام ، آقای دکتر میم عزیز
خوشحالم، که بهتون خوش گذشت و..از لاهیج،عروس گیلان راضی هستین...
نوش جان تان،...گوارای وجود،...

مچکرم،...سلامت باشید وموفق
انتخاب هایم مرا به اینجا رساند ||
شنبه 12 اسفند 1396 ساعت 18:24
سلام باران جان
چطوری عزیزم؟؟
من دقیقا تو زندگیم به معنی این آیه رسیدم
پاسخ:
سلام سین بانویوعزیزِ دلِ معطر احوالم
جان تان سلامت و دل تان شاد
عزیزم،عزیزم،...
کیهان ||
شنبه 12 اسفند 1396 ساعت 14:56
خاطرات دهه شصت را برای این نوشتنم که یکی از دوستان وبلاگی خاطراتشو نوشته بود از آن دهه و من هم تقریبن در جواب ایشان خاطراتمو نوشتم که از دیدگاها و زوایای دیگری هم بشه آن زمان را درک کرد.
خلاصه اش این است:رفته بودم پایگاه بسیج که در مسجدی دایر بود در تهران که داوطلب بشم برم جبهه.دوست دخترم هم همراهم بود.... و البته روحانی که گزینش می کرد گفت از حفظ یه سوره بخوان این در حالی بود که من فارسی را هم چندان بلد نبودم حرف بزنم اما یک نفس سوره فسل را از حفظ خواندم که آن روحانی که بعد ها با هم دوستان خوبی شدیم نزدیک بود دو تا شاخ از روی سرش در بیاد
آخر سوره فیل را کی حفظ می کنه؟ کلن جالب بود ......
یادش بخیر
پاسخ:
"آخر سوره فیل را کی حفظ می کنه؟ "....

آن کسی که ؛برای مواجهه با دشمن داوطلب مى شود.
چرا که ؛
از امام صادق ع روایت شده است ،
" سوره فیل در مواجهه با دشمن خوانده شود نتیجه بخش است"
لذا آن رزمندهِ داوطلب !....دوست دختر همراه، ...صدو چهار سوره رد کرد ،
ادل ،ایضا،سوره صدوپنج را یک نفس تلاوت نمود.

من یادآپرکات امیرتیرداد افتادم،یعنی دقیقا با تلاوت تان روحانی را چون نمودید
واینکه؛
جسارتا ؟؟؟"دوست دخترم هم همراهم بود...."
فقط زمان گزینش؟یا اینکه جبهه هم همراه تان بود؟؟
خلاصه اینکه
لعنت به جنگ ،..لعنت.
پگاه پرواز ||
شنبه 12 اسفند 1396 ساعت 11:43
به به چه پست خوبی ... نوش جان..... اخ چقد هوس شیرینی با چایی کردم..... ولی چون رژیم هستم تازه رژیمم و شروع کردم نمیتونم شیرینی بخورم......به به چه چایی خوشرنگی.... خیلی عالیییییییییی
ممنون باران جان عزیزم...... موفق باشی
پاسخ:
عههه...شما دیگه چراآخهههه هرچی میل تون میکشه بخورین،خصوصا زمانهایی که آدم هوس شیرینی وتنقلات میزنه به سرش،...
جان تان سلامت عزیز دلم،...ممنون ،ازهمه ی لطف ومرحمت تون ممنون ومچکرم،...سلامت بمانی وشاد
لیلی ||
شنبه 12 اسفند 1396 ساعت 10:14
خخخخ از دست شما
بعض شما نباشه
بعضی خانوما رو دیدی شوهر دوست از این درجه یکا ولی در مرحله بروز مشکل طلاق میگیرن
چارش طلاق نیست
چارش ساتور خخخخ
تکه تکه خخخخ
پاسخ:
انشاءالله ...کارِازاون درجه یکا به اون مرحله نکشه.
بعض ساتور نباشه،
داس باتیغه ی فنرفولاد،
جهت قیمه قیمه کردن،
هست .( ساتورُ تخته ویک مشت جعفری)
البته باید دوتا دیگه ازهمین مدل داس ،سفارشی بسازن.
که اگه عمری باقی باشه،
یکی توجهیز دخترمون،
اون یکی هم بمونه واسه زمانی که میگن؛
عروس زیرلفضی میخاد،
که یعنی دخترمردم بادخترخودمون هیچ فرقی نمی کنه.
البته بچه ها توجیح میشن ،
وقتی می بینن و میشنون ؛

گر هزاران دام باشد در قدم
چون تو با مایی نباشد هیچ غم
.
.

آی لیلی خانوم جان !
ما که انکارنمی کنیممم

+حالا که اینجوریه ،عکسِ داس= داز رو همین پست میزارم که ببینی:))
کیهان ||
شنبه 12 اسفند 1396 ساعت 08:22
داستان سووره فیل برات گفته بودم؟
نه ... توی یکی از خاطراتم "دهه شصت "نوشتمش
پاسخ:
متاسفانه یادم نمیاد،خونده باشمش!!!
مامان ||
شنبه 12 اسفند 1396 ساعت 02:38
سلام خاخور گلم
به‌به، اون چای تازه دم، اون صمیمیت، بی‌تعارف، یادش بخیر صدای مادربزرگ از تو آشپزخانه: چایی دم کردم، بفرمایید، بفرمایید. اول چای پدربزرگ جدا تو پیشدستی کنارش قرصهای ریز مخصوص دیابتشون میامد از آشپزخانه بیرون...
بعد همه میرفتیم، خاله کوچیکم نان داغ میکرد و چایی شیرین و نان پنیر گردو دوست داشت، خاله بزرگم شیرینی، ما نوه‌ها تکی به همه چیز میزدیم. چه عصرانه‌ای بود دور همی...
پاسخ:
سلام می جان ودیل مهشید
به به،..چه ایام خوشی رو به تصویر کشیدین،...درکنارهم بودن های صمیمی بی تعارف،...
طیبه ||
جمعه 11 اسفند 1396 ساعت 13:34
من هم رشت دوس دارم هم لاهیجانش رو
خب رشت خیلی قرطی پرتی بود والا
لاهیجان هم خیلی باکلاس ملاس بود خب و البته بسیار زیبا مخشوصا آبشار و دریاچه اش
پاسخ:
من هم شما رو دوست دارم ،هم مامان خوشگل تونو ،هم نیکان جونو
"خب،...رشت خیلی قرطی پرتی بود والا"

(چون من به نفسِ خویش این کار میکنم
برفعل دیگران به چه انکار می کنم)

"لاهیجان هم خیلى باکلاس ملاس بود خب..."

(ای که انکار کنی عالم درویشان را
تو ندانی که چو سودا وسرست ایشان را)

خوب،...نازنین تی تی ام
لذا،انکارنمی کنیم
صبیره ||
پنج‌شنبه 10 اسفند 1396 ساعت 23:58
نوش جونتون
گوارای وجودتون
بابت عکس و توضیح ممنونتونم
واقعا زیباست
امیدوارم یه روز بتونم از نزدیک اینجا رو ببینم

خیلی ممنونتونم
پاسخ:
قربانت ،عزیز دلم
تی بلامیسررررر
خواهش میکنم،وظیفه ام بودددد
لاهیجان ،واقعاااااا زیباست
من احساسِ خوبی توی این شهردارم،...گاهی به سرم میزنِ برم ساکن اونجا شم
البته ناگفته نماند،خبرداریم که؛ بوجه رشت رو جهت زیبا ترسازی ،..بردن لاهیجان،..وچقدر رشت یتیمُ مظلوم ومغموم واقع شده.رشت همه ی این سالها داره صبوری میکنه،...دیدین؟بعضی وقتها صبورها لجِ بعضی ها رو در میارن،..یعنی تحمل کردنِ صبورها برای بعضی ها سخته؟شما صبیره بانو ؟شما صبیره محجوبم،خووووب میفهمید چی میگم

.
ان شاءالله،...الهی آمین
امیدوارم یک روزی اسباب سفر(سفر بیخطر) محیا بشه،تشریف بیارین گیلان،سیاهگل و دیلمان و لاهیجان و لنگرود و رودسر و چابکسر عزیز مونو ببینیدددد
بعد سمت انزلی و غرب گیلان،...
صبیره ||
پنج‌شنبه 10 اسفند 1396 ساعت 22:53
دقیقا... حرف کاملا درستیه

این عکس دومی کجاس؟
چقدر باحاله و قشنگ
پاسخ:
:

اونجا موزه چای لاهیحان،تصویر روزشو براتون گذاشتم،که قشنگ موقعیت مکانیش دستتون بیاد
شب خیلی خوبی بود،...می شنوید ؟چه صدایی داره
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد