X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 21 فروردین 1397
توسط: Madar Baran

کاش ازاول،..

 ****

****

 ****دارم  درختای توی حیاطو نگا میکنم.برگچه های نورسته انار و بیدزیرک ،پرنده ها اومدن و غذاشونو خوردن و رفتن:)

****خیلی آروم،پنجه هامو میون گیاه کوت کوتی میبرم و چشامو می بنم .عین موهای فرفری سهیلاهِ.که وقتی پنجه هامو فرو میبردم لای موهاش ،انگشتام گیرمی کردن :)بس که وز وزى تورى بودن .البته هستن..سهیلا خواهر خانم شیخ عباسِ.همساده روبرویی پدربزرگ اینا.که ازهمسر اعتیاد دارش جدا شده بودو دلتنگ مجتبی بود.حضانت مُجی رو به پدرمحترمش داده بودن.منومیبردن که سهیلا کمتردلتنگی کنه.منم میشستم روی پای سهیلا با یه دستم اشکاشو پاک میکردم و بادست دیگه ام ،مثلا درحال مرتب کردن موهای سیاه قیرش هستم.گریه نکن سهیلاجون،من تی اشکان ره بمیره،دوباره مردابی زای آوری ازمنو موجی بهتر.سهیلا پفی زد زیر خنده و نگاه به مامانم گفت؛ این با ممدآقا مو نمی زنه ،همونجوره.عین خودش.بیخود نبود سیمین شادی صداش می کرد!!مامانمم کج کج نگام کرد.میدنست اینو ازمادربزرگ شنیدم و بازپخش کردم..ده دقیقه دیگه ،دوباره سهیلا فن فن کنان شروع میکرد....مجی عین اون خپلوی مدرسه موشا بود.ازمنم کوچیک تربود.سهیلا لپشو میکشید و تپلویم تپلو رو براش میخوند،...

یادم نیست کی؟ولی یادمه یه فیلم دیده بودم ،که مامورمیرفت تحقیق میکرد،که کدام والد صلاحیت بیشتری رو داره،که حضانت رو به اون واگذارکنه،...بعد بازرس میفرستاند ببینن اوضاع بچه چطوریاس؟!....

ای کاش،سهیلا اون ور آب بودو همچین اتفاقی براش....

بعد؛توذهنم یادمسیری افتادم که با سهیلا اینا رفته بودیم عروسی.عروسى کی؟یادم نی!!مهمم نی.مهم اینه که هرکجا پل دیدم یادمِ.

****

ازاین پل رد شدیم،رفتیم اون ور آب .صدای دلپذیر آب....توذهنم پخش شد.چشامو بستم و پنجه هامو ازمیون خال واش کشیدم  و بردم که نفس بکشم)

****نفس عمیق مساوی با پرکشیدن

***

***سه تصویری که ،بعد نفس کشیدن تو ذهنم آپلود شد.البته عطر بوی سیب زمینی ها چُرت تصورات ذهنی رو گسسته نمودو...

***که در قابلمه رو برداشتیم  و عطربوی سیب زمینی تنوری ها پخش فضای خونه شد

***تنوری ها و نمک و فلفل سیاهه :))

***

سیب زمینی ها رو شستم و پاک کردم .کف قابلمه رو با نمک پوشوندم،یکی یکی سیب زمینی ها رو چیدم.اجاق رو روی شعله ی کم روشن کردم،درقابلمه رو گذاشتم .که یک ساعت دیگه ،درشو وردارم و سیب زمینی ها رو برگردونم، که دوطرفه تنوری بشن.که هرور سیب زمینی ها یک ساعت زمان لازمِ ،که تنوری بشه....

گیاه کوت کوتی ،همون پونه معطرِ ،که اینجا بهش میگن؛ خال واش یا خالواش.اینجا توی ترشی ها،خشک شده اش رو توی آش و ماست و کشک بادمجون و ترشی لیته استفاده میکنن.که اگه یک مشت کوت کوتی رو با چهارمشت نعناع مخلوط کنید،دَلار شاهکاری رو تجربه می کنید.دلار یعنی نمک سبز.با عرض خارجی فرق میکنه:))

بگ گرند موسیقی این پست؛کاش ازاول سیاوش خان قمیشی.

نظرات (7)
پگاه پرواز
شنبه 25 فروردین 1397 ساعت 07:29
سلام و درود وسپاس فراوان به شما باران عزیز خوبی؟ خوشی؟ سلامتی؟ خسته نباشی عزیزدل.... پستت مثل همیشه عالیییییییییییی و جالب و خوشمزه بود مرسی باران جان عزیزدل .... بسیار زیبا و بی نظیر.. درپناه حق.... موفق...شاد.... سلامت...سرحال باشی
پاسخ:
سلام و درود برشما پگاه جانِ پروازم
الحمد الله خوبم.ممنون ازاحوال پرسی تون عزیزممم
جان تان سلامت بانو
از لطف و مرحمت تون ،ممنون و سپاسگزارم
درپناه حق سلامت باشید و شاد
مترسنج
جمعه 24 فروردین 1397 ساعت 21:27
باز تصاویر+18

بخدا اگه فک کنین شیکمو باشیم
خدا به همه کمک کنه گرفتار عدم کفو بودن نشن
و خدا کمک کنه به همه اونایی که کارخوب رو (جدا شدن از فردی که مشکل داره) انجام دادن و ثابت قدم و صبور نگهشون داره
خدا عاقبتمونو بخیر کنه
پاسخ:

قسم نخورین،چونین فکری نمی کنم،گرچه شاخصه شیکمو ها به خرس بودن شون نیست.که خودِ خرسا بسی خوش خوراکن

الهی آمین
الهی آمین
الهی آمین،
به دعاهای شما .

بله،مگه همین جور آدم بهشتیه ،که همین جورآدم خوشبخت شه،.،...لذا بهشت و خوشبختی،هردوتاش ساختنیِ.آدمام معماران بهشت و خوش بختی خودشونن...
خدا یا ؛آخرو عاقبت همه مارو ختم بخیر کن،...آمین
mostafa
پنج‌شنبه 23 فروردین 1397 ساعت 11:31
سلام و روز بخیر.
مثل همیشه با دوربین رفتین شکار زیبایی های طبیعت
اون گیاه کوت کوتی تا حالا اسمشم نشنیده بودم. شایدم اونجا بهش میگید کوت کوتی.. الله و اعلم.. بعدش فکر کنم خیلی خاصیت داشته باشه
چون از یه عکس کوت کوتی رفتید خونه سهیلا همسایتون.. بعد یسری به مجی خپلو زدید و باهم دیگه نشستید فیلم نگاه کردید تا ببینید مجی رو کی بزرگ کنه تو عروسی هم که حسابی ترکوندید
اگه میشه یه گلدون از اون کوت کوتی با پست پیشتاز برام بفرستید
بی نهایت ممنووووون میشم
دلم به حال اون پرنده میسوزه.فکر کنم کلاغه.. صبح که از تو لونش میومد بیرون اگه میدونست یکی قراره کل روز رو تا غروب تعقیبش کنه به خودش میگفت کاش بالم میشکست ولی جدا عکسای خوبی گرفتید
ما سیب زمینی رو بعد از اینکه نمک زدیم با فویل میپیچیم و میندازیم زیر زغالهایی که تا نیم ساعت قبلش داشتن جوجه ها رو سرخ میکردن
منم با سیاوش قمیشی کاملا موافقم.. یه حال و هوای دیگه ای داره
............

مایوس نباش
من امیدم را در یاس یافتم
مهتابم را در شب
عشقم را در سال بد یافتم
و هنگامی که داشتم
خاکستر میشدم
گر گرفتم . . .
پاسخ:
سلام و درود برشما آقای مصطفی
ممنون از لطف تون
عرض کردم ،اینجا بهش میگیم ؛خال واش یاخولیواش .کوت کوتی رو فارسی زبان ها میگن،شما هم سرچ کنید کوت کوتی خواصش میاد دستتون
من مجی رو یک بار بیشتر ندیدم.چرا؟همین که سهیلا گیلان زندگی نمیکرد،زمانهایی که هم می امد خونه پدرش مهمانی،من نبودم.فقط اون روزی که آمدن مابقی لباسهای مجی رو ببرن و سهیلا زجه میزد من ازروی تَلار(بالکن)صدای گریه هاشو شنیدم و دنبال عمه ام بدو بدو رفتم دم دروازه پدربزرگ اینا،دیدم مجی خپل رو دارن میبرن .منم که پیش پدرمادرم اومده بودم مهمونی.یعنی خونه ی آقاجان اینا بزرگ شدم.گاه گداری میومدم مهمونی و میرفتم
خونه آقاجان برای من کویت بودو هست
دیگه اینکه؛خودسهیلااینا میومدن خونه ما ،بامادرم فیلم نگاه کنن،شما یادتون نیست ،تلوزیونای بلر کارتن وبرفک و اوشین زیادداشت،البته تبلیغ تی وی بلرکه

شب خواستگاری ما حضور جامع ومفیدی داشتیمالبته شانس من بود ،که خیلی اتفاقی منوآورده بودن خونه و به عنوان بزرگ مجلس دعوت شدم
اون گیاه کوت کوتی رو من از یه خانم دس فروش دوپونصد خریدم.قابل شما رو هم ندارهسوسن جون پایتخت نشین و دخترعموی مامان جان مون هستن،بسیارها عطربوی کوت کوتی رو دوست دارن و همین طور خشک شده اش رو توی غذا ها وترشی ها،برگهای سبزش رو هم توی نمک سبزاستفاده میکنن،...ایشون ازاینجا کوت کوتی رو بردن تهران و به هفته نکشیده خشک شد
کوت کوتی به زیستگاه و آب و هوای معتدل جلگه ای نیاز داره،

احسنت برشما،بله کلاغ سیاهه.لونه اش اراضی آقاجان هست و منم زاغ سیاه شو
احسنت برشامه شنیداری شما که سیاوش پسنده
وبسیارممنون و سپاسگزارم،ازحضورشما
صبیره
چهارشنبه 22 فروردین 1397 ساعت 19:18
دهنم آب افتاد بانو
چه پل زیبایی بود
روایتتون از خیلی وقت پیش بود درسته؟ سهیلا خانم رو میگم. الان باید پسرش بزرگ شده باشه. توی دل هیچ مادری غم نباشه
پاسخ:
ببخشید صبیره جونم
خیلییی،زیباترصدای اون آب جاریِ که به دریا میرسه
ان شاءالله ایندفعه ازش فیلم میگیرم ،صدای پای آب رو بشنوین

بله.حدود پنج سالگی هام،دوسال بعد سهیلا عروسی میکنه،شب خواستگاریش من کنارش بودم
یه آقای ارتشی،که همسرش تهرانی بود و نتونست گیلان بمونه و با سه تا بچه ازآقای ارتشی جداشده بودو .بچه هارو باخودش برده بودتهران،آقای ارتشی مونده بودو مادرپیرش.که گفت،اینقدر حقوق منه ،همون قدرکه خسیس نیستم،اهل بریزبپاشم نیستم و خوششمم نمیادزنم ددری باشه و فلان وبیسار،...نمازمم سروقتِ .اجباری درنمازخوندن تون نیست.اگرهم که میخونی،...چه بهتر،..
بعدیهو عین پارازیت من پرسیدم ،دستتون چی شده؟ گفت؛ داشتم واسه خودمو مادرم پلومیپختم ،که پشت دستم چسبونده شد به قابلمه شیروسوخت
منم چشامومچاله کردم
که گفت؛ یه دونه گاو شیرده دارم ،ماکیان و یه خونه چهارخوابِ و محوطه دوهزارمتری.قول میدم بهتون بدنگذره
سهیلا تموم مدت همین جور<--سربزیر بود.من هنوز اون شب بارونی یادمه،ایضا آقای ارتشی هم منوببینه یادآورمیشن و همش ازمون تعریف میکنن،آخه یکی ازدخترای تهرانیش بامن همسن وساله
شما سریان همسران یادتونه؟فروس کاویانی چه تیپی بودن؟این آقای ارتشی همون قدر مهربون، شمایل شونو تن صداشونم شبیه جناب کاویانیِ.منتهی سفیدروتر هستن و موهاشونم سرجاش هست
خلاصه،بله برون عقدو ...سهیلا میره سرخونه زندگیش،که انصافا آقای ارتشی یک آقای به تمام معنای پای تموم حرفاش مونده بودو هست.
که سهیلا سال ۶۹ یه دختر میاره ،به اسم سمیرا،...بحمدالله خوش خرم دخترشونوهم چندسال پیش شوهردادن و سمیرا هم یه دختر داره
متاسفانه مجتبی راه پدرشو ادامه داد و پدرکه اوردوزمیکنه(همسراول سهیلا برای یه شهردوری هستن،آقای ارتشی برای ولایت آقاجان ایناست)مرحوم میشه،..ایشونم میدونم تصادف کرده ،منتهی زنده اس؟مرده بی اطلاعم.
الهی آمین،الهی آمین صبیره بانوی عزیز
ببخشید من حرف زیاد زدم ،مادرسهیلا وقتی سهیلاکوچیک بود ،فوت میکنه و سهیلا زیر دست یه نامادری مهربان بزرگ میشه،الان بچه های تهرانی آقای ارتشی میان پیش اینا میمونن،..خبردارم حتی خانم اول آقای ارتشی هم به عنوان مهمان آمده .
سهیلا زن مهربونیِ،البته درکنار آقای ارتشی شکر خدا داناتر شد.

الهی توی دل هیچ مادری غم نباشه.
طیبه
چهارشنبه 22 فروردین 1397 ساعت 19:17
فیلتر شکن یعنی سلام گناه
پاسخ:
آخه ملت دارن برای پیشگیری، فیلتراحتکارمیکنن
طیبه
چهارشنبه 22 فروردین 1397 ساعت 19:16
من دلم می خواست باران دخترم به من نزدیک تر بود.خیلی به من خوش می گذشت
آخه تو اونجا و من اینجا؟؟
اگه پیشم بودی قطعا به من اثر می کردی و من هم مثل تو بلا و زرنگ و ماه می شدم .
پاسخ:
من دلم پیش تونه ،بیخیال مسافت ها... نازنین تی تیِ گلاب دوآتیشه ام
شما الانشم بلاوزرنگ و ماه و بپربپری هستین
دلم برای لبخندهای ملیح تون تنگ شدهعجیج مجیدی ام
کیهان
چهارشنبه 22 فروردین 1397 ساعت 11:59
من هم وقتی می رم تو دل طبیعت حتمن چند عدد سیب زمینی همراهم هست.دورشان را گل می گیرم و دون آتش می ندازم بدون هیچ سوختگی آبپز برشته طوری مین با رطوبت گل و دمای آتش....
انگاری هنوز هم بچه ام...نچ نچ نچ کی می خوام بزرگ بشم خدا داند
پاسخ:

راستیتش زمانی که سیب زمینی هارو توی سینی میچیدم،یاد شما و طرز تهیه ی بخارپزکردن سیب زمینی درآتش رو توذهنم مرور کردم
باوربفرمایید دلم میخواست وسط پذیرایی مثل سرخ پوستا آتیش روشن کنم،هوا ابری.بارون میبارید، قطع میشد،دوباره میبارید...آتش دود دمش میچسبید،
اگه عمری باقی باشه ،قراره یه شومینه هیزمی داشته باشم

دیگه اینکه ؛
خیلی هم کارپسندیده ای میکنید،...حیفِ که بزرگ شین و... ازچونان لذت هایی دور شین...
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد