سه‌شنبه 1 خرداد 1397 @ 09:49

من درستش میکنم:)

 

 ماه خرداد؛

برتو فرخ باد

آفرین باد بر مه خرداد


فرخی

#@معمولا توی این ماه؛نشاء شالیزارا تمومِ  ...دوست دارن اهل منزل رو ببرن بگردونن.حالا چند خانواده باهمم یا تک خانواده.ومعمولا ؛نشاء از هرکاری واجب تره،چون باید به وقت و زمان معینش باشه،نه زود تر،نه دیر تر.هرکاری هم داشته باشن،میگن ،بزاربعد نشاء.بزار نشاء تموم بشه،میریم میگردیم.بزار نشاء تموم بشه،بریم زیارت،بزا نشاء تموم بشه،بریم خاستگاری،..القصه؛نشاء تموم شدو گفتن بریم گردش و تفرج.چند خانواده ای،شما هم موقعیت رو مناسب دیدی ،میری واسه خاستگاری.

من چندسالم بود؟بزارحساب کنم10+5=من.رفتیم و گفتیم،اوشن !گفتن که بیام به شما بگم قصد ازدواج دارین؟گفت ،تا درسام تموم نشه،ازخونه ی بابام جوم نمی خورم.لبخند زدم و سرمو تکون دادم ،که یعنی باشه.گفتم ،پس من میرم میگم فعلا درس.که گفتن،نه نه،من باید باخودشون صحبت کنم.باز سرمو به علامت تایید،که باشه من میرم میگم.رفتم گفتم،گفتن،برو بگو هروقت صلاح دونستین،رفتم گفتم،گفت چند هفته دیگه ،بهتون خبرمیدم،آمدم گفتم،وکنارشون نشستم.آخی پام درد گرفت.گفت؛برو پیشش بشین ،باهم حرف بزنید.ولی من هیچ حرفی نداشتم.دیدم اشاره میزنه،رفتم پیشش،گفت؛ پنج شنبه بیایین واسه حرف زدن.

خوب،..عین توی کارتن  پلنگ صورتی ،شب شده بود.وقتمم در رفتم ،آمدم تموم شد.

پنج شنبه؛رفتیم دم  خونه ى دختر خانم،مامانش بغلم کردو گفت؛خاطرم جمع؟بله .خاطرتون جمعِ جمع.دخترخانم چند سالش بود؟هفده سالش تموم شده بود.دوماد هم که خدمتش تموم و کارشم اوکی. وهشت سال از دخترخانم بزرگ تر.

مسیر سنگ واچینی مشخص شد،(میگن برن سنگاشونو وابکنن ،یه چیزی تو همون مایه ها)دونو گل شکفته ;پیش رو از پردیس به میکائل در حرکت...

فاصله ام رو رعایت کردم،توی هوای دلپذیر ،عصرخردادی ؛ از مناظر مسیر حظ میکردم،..صدایی شنیدم؛تو چرا دوری میکنی؟گفتم راحت باشین دیگه!گفت؛نخیر بیا کنارم.رفتیم کنارشون،این گفت ،اون گفت ،این گفت اون گفت باز اون گفت،...چهار دور ودرخودمون رو گشتیم وبلاخره رضایت دادن ،که دیگه واسه امروز بسِ.

رسیدیم دم درشون و گفتم؛کی بیاییم؟بالحن طاقچه بالایی گفتن؛ هنوز جوابم مشخص نیست!

منم با لحن ننه بزرگا گفتم؛وقت هست،خوب فکرا تونو بکنین.

که توی راه برگشت،تقریبا نزدیک منزل مون،پرسیدن؛خوب؟بگو چه چیزایی یاد گرفتی ؟که واسه آینده ات؟بدرد می خوره؟

اینکه ؛ چهاردور- دورخودمون نچرخیم،تا انگشت کوچیکه پام درد نگیره!

گفتن؛فقط همین؟؟بله،چون من به مزخرفات تون گوش نکردم:)

که روی سکوی دم درمون،نشستن و شروع کردن به :)))

#پنج شش سال بعد؛

تلفن زنگ خورد.الو؟چه الویی؟این چه خاستگاری بود؟واسم اوردی؟بیا ببرش،نخواستیم.گفتم؛ من ؟شما به من بله گفته بودی؟یادتون هست؟دم درتون؟هنو مشخص نبود نظرتون؟من چی گفتم بهتون؟

ساکت شد،زد زیرگریه.

گریه نکن عزیزم.گریه نکن.آدم که واسه چرت پرت زندگی شو به گند نمی کشه.خوب؟دوست نداره بری ؟باشه زیارت؟دوست نداره ،ولی بهت قول داده ،نداده؟

دماغ شو کشید بالا،گفت؛

چرا ،داده.گفت می برتم،ولی من الان دوست داشتم برم و با مامانم اینا باشم.تو بهش زنگ بزن بگو بزاره من برم!

زنگ زدم؛سلام و احوال پرسی و چه خبرا ؟که گفتم؛فاطمه گفته؟

خوب من سربازی نرفتم،ولی توی فیلم ها دیدم که ،چطوری رگبار می بندن،...

منتهی ایشون با گلوله نبست،...فهش بود اونم رگباری !!!


@#چندوقت پیش مطلبی خوندم که ،آدما وقتی عصبانی میشن،بخشی از مغز شون که مرتبط با صداقتِ  تحریک میکنند و همین خاطره که افراد

درهنگام عصبانیت وخشم صادق(یا امام صادقهستند و حرف دلشونو می زنن،...

به قول دوستی؛خیلى هم عالى:)))

خلاصه ؛ اون بخش مغز مبارک شون مرتبط با صداقتِ راه افتاده بودو سمیعه ای بجر ما هم نبودکه حرف دل بشنوه،...

لذا بعد فروکش کردن رگبار گفتن؛

کلاهت را بکن قاضی!

گفتم؛ بعد فروکش کردن خنده تون؟یادتونه؟چی بهتون گفتم؟گفته بودم راه سختی درپیش دارین؟گفته بودم همش باید درحال هِجی کردن باشین؟گفته بودم انگشت کوچیکه پام زخم شده؟گفته بودم کفش آهنی بپوش؟اونوقت ؟چی گفتین بهم؟همونو ادامه بدین:)

همین

عنوان؛همونى  که بهم گفته بودن:)


نظرات (7)
مترسنج ||
یکشنبه 6 خرداد 1397 ساعت 22:24
صداقت در موقه خشم قانون کلی نیس...
بهم خوردن تعادل روحی نمیتونه لزوما دلیل صداقت باشه.. اما میتونه کمک کنه به شناخت ما و سرنخهایی بهمون بده...
پاسخ:
با این اوصافی که شما فرمودین
راهی بجز بستری شدن و بستری کردن نیست.چون بلاخره پرستارای مهربون هستند،دکترا و تیم پزشکی؛سرنخ که چه عرض کنم،..کروکی شناخت و آدرس دقیق میده...
اسماعیل بابایی ||
چهارشنبه 2 خرداد 1397 ساعت 16:50
درود بر شما و ممنون بابت شعر.
شاد و سلامت باشید.
پاسخ:
درود و سپاس
ازحضور شما
اسماعیل بابایی ||
چهارشنبه 2 خرداد 1397 ساعت 15:59

بله، خوب یادمه!
پاسخ:
احسنت بر حافظه مبارک شما
ای روباه
درکمین من باش
من جاسوس خود اَم
و فرصت حمله را به تو اعلام میکنم

....ای نهنگ
در تقدیر آب
تفاوت چندانی
میان تو ومار ماهیان نیست

با پوست تازه خود مهربان باش
هیچ ماری
سفارش پوست تازه نمی دهد
در هرسنگی،
مجسمه ئی،بودائی است
با هر یوسف محبسی
بودا و دیواره زندان
از یک خاره اند.

آه دلتنگی،دلتنگی،دلتنگی
به تو عادت کرده ام
وگرنه مهربانیت افزون تر از وسوسه ی دیگری نیست.

اندوه ببر
عظیم تر از اندوه گربه نیست
شادمانی مور
کوچکتر از نشاط سلیمان


+شادو سلامت زی ؛آقای بابایی عزیز و گرامی
بهامین ||
چهارشنبه 2 خرداد 1397 ساعت 14:22
صبرتون بی نظیره باران جان
مهربان ترین:)

بابت عکس اولی ممنوووون عالی بود
پاسخ:
جان تان سلامت بانوی محجوب
خوشحالم؛خوش تان امده
ومهربان ترین و مهرورزترین ؛شمایین
اسماعیل بابایی ||
چهارشنبه 2 خرداد 1397 ساعت 11:57
عکس اولی قشنگه.
جالب بود این جریان خواستگاری و شما هم پیغام بر! کار سختیه به نظرم.
زمینه سازی بخش اول درباره ی نشاء شالی و ... جذاب بود برام.
پاسخ:
ممنون تون
بله،کاملا موافقم؛کار سختیِ.
درود و سپاس بر شما بابت توجه تان؛بله، اینجا زندگی رو بخوان مثال بزنن همین جور زمینه سازی بخش اول ،راجب کاشت داشت برداشت شالیزار هست.
که زندگی هم مثال شالیزار لطیف و مراقبت می خواد.

بگذریم
شما شیپورچی توی کارتن پسر شجاع یادتونه؟
فرمودین "پیغام بر"من یادِ ایشان +خودم
کیهان ||
چهارشنبه 2 خرداد 1397 ساعت 11:08
درود
بنظرم قاصد خاستگاری بودی؟یا من اینجور فهمیدم؟راستش خیلی متوجه ماجرا نشدم که چی بوده.حالا هر چی...
و اینکه دختر را به پسر می دهند و منتش را سر خواستگار می زارن!! این یه ضرب المثل گیلکی قدیمیه
پاسخ:
سلام بر شما امیر کیهان عزیز؛عزیز دلِ خاخور
بله.قاصد بودم.
واووو ...مرسی بابت ضرب المثل نویسی شماو یادآوری تان
البته یه ضرب المثل دیگه ای هم هست،که معمولا به قاصد ها میگن،ومن براتون برگردان فارسی میکنم؛

ومعناش اینه که؛
اون دوتا بهم می رسن،به من و تو هم چیزی نمی رسه،پس خودتو درگیرنکن.


بله،قاصد خاستگار بودم،که عروس خانم دو سه سالی ازم بزرگتر بودن.دوماد هم ده سال.
ماجرا ؟این بود که ،بجای گفتگو کردن از خودش و زندگی،ومسئولیت هایی که وظیفه ی یک زن ،یک بانو ،هست.همش به فکر دختر دایی ها ،لوازم خرید و مهریه،...که از آنها بالاتر باشه.
یعنی اصل قضیه رو ول کرد،...البته از نظر منِ قاصدِ پابه سن گذاشته؛ حق داشت،چون بچه بود.هفده سال سن ازدواج نیست که
طیبه ||
چهارشنبه 2 خرداد 1397 ساعت 08:07
عزیزم
حالا تو می تونی درستش کنی
منهم مطمئنم
الهی بگردم برات که پای تو رو به میون کشیده....ثواب کردی کبای بشی؟؟
پاسخ:
جانِ
دلِ
عزیزم
فدای شما بشم که بهم اعتماد دارین
خدانکنه،برای ما زنده سلامت باشی و خوش،...


تا بوده همین بوده.نیت قلبیِ منو خودِ خدا می دونه و بس.که نیتم همیشه خیره.حتی توی شیطنت های رفتاری؛یاکلامی

اینجا من درستش نکردم.من فقط متذکر و یادآور شدم
خودش باید درستش میکرد؛چون من قبلا گفته بودم.واین روزها رو پیش بینی کرده بودم،...منتهی گفت؛من درستش میکنم:)
که بعد توی یک مرحله ای خسته شد،
دوباره یاد آور،....
ولی خوب،
شما فکر میکنید؟ما چهار دور دور خودمون چرخیدیم؟چه گفت؟وچه شنید؟که واسه ی این روزها بدرد بخوره؟
که خود گویایِ همین روزا بود....
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد