X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
چهارشنبه 24 مرداد 1397 @ 12:38

هرکه دلارام دید؛....

 

هرکه سودای تو دارد

چه غم از هرکه جهانش

نگران تو 

چه اندیشه و 

بیم  ازدگرانش.....


*خدا میداند؛این غزل سعدی علیه رحمه؛ باصدای خسروى آواز...؛چه نی، گوشِ نوش نوازُِ بس.

**یه دوستی بود،وقتای پرمشغله و 

کارهای ریزو درشت روزمره ،

بااون مژه های تابدارش،پلک باحالی میزد و

خیلی باحال ترو ،توام لبخند میگفت؛خوابم میآد:)

حالاچرا اینوگفتم؟وقتی استاد رسیدن؛به جفایی و قفایی نرود عاشق صادق/ مژه برهم نزند؛که ذهن مون قفل کردو به یادِ این دوستو باقی ماجراش شدیم:))



نظرات (10)
کیهان ||
شنبه 27 مرداد 1397 ساعت 09:57
خوب....امکان ثبت نظر برای هیچکدام از مطالب بالا تر وجود نداشت.پاسخ سوال را اینجا می نویسم. آنجا نزدیک انزلی بود.شهری که من خیلی به آن علاقه مندم! البته نه به خود شهر بلکه به تاریخ و مردم و فرهنگش! و البته بدیهی ست که اطراف شهر بود!
من میهمان هتل سفید کنار(آیا هنوز هم هست یا نه این هتل)؟
پیاده راه می افتادم و همه اطراف را سرک می کشیدم با یه چوبدستی بدست!
ساقه های بوته برنج بسیار سمج می نمودند و نیازمند به داسی بسیار تیز!
دروگر هر چند وقت یک بار از پر شالش یک سوهان مانند در می آورد و تیغه داس را تیز می کرد! و من از اینکه نشسته ام کناری و نگاهش می کنم از خودم خجالت کشیدم!
داس اضافی هم نداشت! می گفت هر کس باید داس مخصوص به خود داشته باشد.باید به آن داس و درو با آن عادت کرده باشی!
تیغه اش تیز تیز...
نشانم داد اول داس را به پشت بوته برنج می اندازی به سمت خو دمی کشی بعد بته را در مشت می گیر آنگا کمی داس را بالا ترمی آوری و با یه ضربه اریب به سمت بالا بته را می بری! ضربه را باید به گونه ای بزنی که دانه های شلتوک از شاخه به زمین نریزند یعنی با ملایمت!
این ضربه رو به بالا کار دستم داد تخمین اینکه چقدر رو به بالا باشد درست نبود و همراه با ساقه انگشت کوچک نیز .....
و دیگر اینکه من بیش از یک بته را نمی توانستم در دست بگیرم آن هم با انگشت بریده خون چکان!
و البته معروف است که زخم داس بسیار زود جوش می خوره و بنظرم همینگونه نیز باشد.
نمی دانم چه در شلتوک زار هست که بدن را به خارش می اندازد.انگار که خاکستر داغ ریخته باشند درون یقه ات!!
دیگر چی پرسیده بودی؟
و آنچه که بنظرم درو را قابل تحمل می کند این است که وقتی به پشت سرت نگاه می کنی می بینی که مقدار متنابهی را درو کرده ای و همچنین بوی خوش برنجزار!
و البته دلم می خواد فرصتی پیش بیاید تا دوباره این تجربه را انجام بدم و البته این بار سعی می کنم کمی دیر تر انگشت کوچه را زخم بزنم
مرسی خاخور عزیز تراز جان برای همه چی و برای وجود عزیزت
پاسخ:
بله،به گمانم درمحدوه منطقه آزاد (کاسپین)انزلی،هنوز باشد.

وآن دروگر ؛چه شباهت رفتاری!!!بین ایشان و آقاجان مان هست
اگر خاطرتان باشد،ماقبلا راجب داس و خریدش گپ و گفتی داشتیم چرا یاد آن گپ و گفت افتادم؟عرضم به حصورتان که،وقتی خواندم" می گفت هرکس باید داس مخصوص به خود داشته باشد.باید به آن داس و درو با آن عادت کرده باشی"
که دقیقا زمان خریدداس ،مثال پرو لباس می ماند

بله،بله،دقیقا همان گونه ی آبااجادی مان ،دروی محصول رو به تصویر کشیدین،...
من خودم دقت کردم،آقاجان اینا زمان درو انگشت کوچیکه شان را کیپ تا کیپِ انگشت کناری می کنن،یعنی شما چطوری پایِ تان را روی پای میگذارید،انگشت کوچیکه را روی پای انگشت کوچیکه میگذارند،که از گزند درامان باشد(خدایی؟این چه توضیحیِ که من براتون نوشتم آخه)البته پیش امده،شخص درو گر ،با نوک داس زانوی خود را هم زخمی کرده،یا همزمان انگشت و زانو
راستش همان ۲۵ سال پیش ،آن شخصی که انگشت کوچیه اش را زمان دروی شالیزار برید و حالش بد شد،همین خاله جان بزرگه ام هستند،...هنوز چکه های خون در ذهنم هست...که رد شان را میگرفتی ،می رسیدی به شالیزارهای طلایی،....


بله،زخم داس های فولادی بسی بسیار زود جوش خوراست،..
وآن شلتوک زار و دود سیاه و گز گز خاکستر داغ ،..هنوز هم که هنوزه
واینکه؛یکی از دلایلی که بانوان پیرهن مردنه می پوشن،همین است که،یقه ی پیرهن رو برمی گردونن و دکمه اش را می بندند،وبعد روسری و کلاه.که آقایان هم یکی از روسری های نخی همسر،خواهر،مادر،دختر،را دویقه شان بسان چفیه می پیچن،تا درامان این نوع خاکستر باشن،..

آقا امیر کیهان برار؟آب دستتان است بگذارید کنار ،که بسی بسیار کشاورزان نیازمند یاری شما هستند..که گویا درو گر نایاب شده،.
"وهمچنین بوی خوش برنجزار"
مرسی از شما برای وجود عزیز و شریف تان،بلامیسر
درضمن،شیمی جان بی بلا
باشی تا همیشه...آمین
بهامین ||
پنج‌شنبه 25 مرداد 1397 ساعت 10:43
هرکه سودای تو دارد

چه غم از هرکه جهانش

نگران تو

چه اندیشه و

بیم ازدگرانش.....

پاسخ:

عزیزید بهامین بانو
اسماعیل بابایی ||
پنج‌شنبه 25 مرداد 1397 ساعت 08:19
گفته بودی که چرا محو تماشای منی؟
آن چنان مات که یکدم مژه برهم نزنی!

مژه برهم نزنم تاکه زدستم نرود 
ناز چشم تو به قدر مژه برهم زدنی!

"فریدون مشیری"
پاسخ:
زور زور سپاس ئه رای شعر جنابِ مُشیری.
فره سپاس له حضور عزیز و شریف ووژتان.
صحرا ||
پنج‌شنبه 25 مرداد 1397 ساعت 06:23
باران جان خوبی؟ ممنون از جمله ی زیبای سعدی. کدام کتاب سعدی است؟
پاسخ:
جان تان سلامت عزیز دلم
ممنون از احوال پرسی شما؛ بلامیسرررر
غزل شماره332.
همین بیت رو سرچ کنید ،می رسید به گنجور سعدی ،که من خودمم از نت می خونم

مرسی از حضور تون عزیز دلممم
Reza ||
پنج‌شنبه 25 مرداد 1397 ساعت 05:05
مامان این پستت خیلی سنگین بود.‌
شیمی کوتای فدای می مار جانم، تی گرنگ پست رو فدا!
پاسخ:
خودا نُکُنهههه،مه تی فدا،عزیز کوته
مه تی پیش مرگ
وکیل ||
پنج‌شنبه 25 مرداد 1397 ساعت 01:43
ممنون از شما :)
پاسخ:
عزیزی،پسرجان
وکیل ||
چهارشنبه 24 مرداد 1397 ساعت 21:52
چه قدر زیبا از سعدی انتخاب کردید
پاسخ:
ممنون از لطف تون،آقای وکیل
+راستی؟جسارتا؟از درس مشق تون؟چه خبرا؟به سلامتی تمام شد؟خدمت رو که یادم هست.

+بعدا نوشت؛براتون آرزومندِ موفقیت توام سلامتی...:
خیلی مرسی
Maryam.k ||
چهارشنبه 24 مرداد 1397 ساعت 15:23
اخیییی
پاسخ:
عزیزیدد
beny20 ||
چهارشنبه 24 مرداد 1397 ساعت 14:35
اینجاس که مولانا میگه :
ای خسته از کار های روزمره ،
ای آنکه مژه هات تاب داره ،
دل را ربودی کم کم آره ،
بی تو چقدر روز ها درد داره ..


این قسمت بنیامین ، مولانا می شود ...
پاسخ:
خدای من
خسته نباشید جناب بنیامین،مولویِ عصر حاظر

وجدان ||
چهارشنبه 24 مرداد 1397 ساعت 13:25
وای بالون
خیییلی خواب میاد
آه مزه های تابدالم !
سنام بالون شلوخی
پاسخ:
جوون
میخالی بالیش بیالم اینا
روپابخابونمت اینا
آه موجِ های تابدالتوون،
چه نی نفسن اینا

سلام به روی ماهتوون ،عجیج مجیدی
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد