X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
چهارشنبه 18 مهر 1397 @ 22:11

ورای نوروظلمت؛از زمین وآسمان فارغ!

نظرات (17)
کیهان ||
شنبه 21 مهر 1397 ساعت 16:06
خوب شما بنویسید سه اسبش دوان
یعنی مشکل در دو اسب و سه اسب بود؟
پاسخ:
مگه همین جور میشه؟توی سازه ستون اضافه کرد؟که یه اسب به چیستان اضافه ؟مگه سوار؟سوارِ کالاسکه اس؟ز صحرای کافور در گذر...

راسیتش ؛نخیر.ذهنم آنچه که متصور شد رو قبل کردو
کاغذو قلم رو پس می زنه
باورکنین راست میگم.یعنی وقتی توصیحات تونو خوندم،یه لحظه احساس کردم باید خودم روبکشم کنار و تکه بدم به دیوار و راست راست ب ایستم ،که سوار بیادو رد بشه،...
واسه همین خدمت تون عرض کردم؛سرفه ام گرفت.آخه آلرژی هم دارم،گردغباری که اسب ها بلند کرده بودن ...
چه کنیم؟خاخور خل چل شماییم دیه

کیهان ||
شنبه 21 مهر 1397 ساعت 15:17
قلم و کاغذ و نوشته ای که بر روی کاغذ و دواسب نیز دو انگشت که قلم را گرفته اند صحرای کافور کاغذ و جلوه هم نوشته ها!
باز هم توضیح بدم؟
فدای خاخور عزیز تر از جان
پاسخ:
ببین امیر جان
الان قلم به دست هستم و
هرچه نگاه میکنم؛دو انگشت نمی بینم!!!بلکه سه انگشتم درگیرنوشتن میشه....
لضا خواهشا ذهنیت من رو با آنچه که متصور شدم؛مخدوش و درگیر نکن
بله.باز هم توصیح بفرمایید،که چطور دو انگشتی اسب رو پیتکو پیتکو میکنین؟؟.
که صحرای کافربا پرجلوه می شود؟

درضمن
خدا نکنهههه؛زنده سلامت بمانی و
جانت سلامت و دلت خوووش ....
کیهان ||
شنبه 21 مهر 1397 ساعت 15:15
قلم و کاغذ
پاسخ:
سلام علیکم؛ حاج امیر کیهان برارم
کیهان ||
شنبه 21 مهر 1397 ساعت 10:54
خوب ...شما آدم صوفی مسلکی هستی و ذهن شریفتان رفته دنبال چیز های ماورایی
اما موضوع همین دنیایی است
سواری که بر دو اسب سوار است و از یک صحرایی کافوری یعنی سفید رنگ داره می گذره و به دنبال خود ردی بر جای می گذاره.
فکر کنم حالا دیگه متوجه شدی چی هست
پاسخ:
{سواری آمد
دو اسبش دوان
ز صحرای کافور
جلوه زنان!..........‌..}
یا حضرت عباس
خیلی مرسی بابت پاسخ چیستان؛بله ،بله،الان متوجه شدم که موضوع حول محور چه هست و ....
فقط نمی دونم؟چرا هم سُرفه مون گرفت

مرسی که هستی امیر کیهان برارِ عزیزم
کیهان ||
شنبه 21 مهر 1397 ساعت 08:06
سلام آبجی
خوبی؟همه چی روبراهه؟
خوب... خدا را شکر
حالا می خوای یه چیستان بگم؟اگر جوابشو بگی صد تا باریکلا پیشم جایزه داری
راستی می تونی از بقیه هم کمک بگیری.چیستان اینه:
"سواری آمد دو اسبش دوان ز صحرای کافور جلوه زنان".
و دیگر اینکه همبشه و تا ابد شاد و سلامت بمانید.آمین
پاسخ:
سلام و درود بر شما امیرکیهان برارم
الحمداله خوبم و همه چی روبه راهه...شکر خدا.
ممنون از احوالپرسی تون
متاسفانه جواب چیستان رو بلد نیستم
ولی تو ذهنم ؛سواری آمد،(سواری نشسته آمد)دواسبش؟ منظور نفس آدمیِ؟که هردو افسار ،دور دست سوار بر اسب پیچیده بود؟دوان دوان ز صحرایِ دنیای فانی و ازاین جور صوبتا


الان باریکلا میگین؟یا برم یلنگه پا
ودیگر اینکه؛
باشی تا همیشه ...
وجدان ||
جمعه 20 مهر 1397 ساعت 18:22
اه بالون باز لفتی ولاحت ؟
این خانومه مهطل شد ته
هوار هوار بالونو بلدن
هوال هوال چلا نآولدن ؟
پاسخ:
بلی بلامیسر
جای شما خالی ،بسیار عااالی بود
ببخشید،من که بدون صندوق سری جایی نمیرم

اوه پسر!!وجدان عصبانی
مهشید ||
جمعه 20 مهر 1397 ساعت 16:11
سلام بانو
پاسخ:
سلام به روی ماهتوون
حمید عسکری ||
جمعه 20 مهر 1397 ساعت 11:41
سلام ...
هر صبح بلندمیشیم ومیایم تو وبتون به خودم میگم این مادر باران با این عکسا کمر به قتل ما بسته
مطمنا بسیاری از دوستان چوپانی نکردن و تو ارتفاعات ییلاقی مه گرفته زندگی نکردن و بقیه اش که بماند....: حالا که من سالهاست تجربه کردم ... پوزخند:
این عکسهاتون تو این پاییز رویایی اگه آدم رو دیوانه نکنه راهی بیابون مطمنا توراکونه آواره جنگل .
جان تی پیلا ننه دس بکش بدا امو ای پاییزساق و سالیم در بشیم
پاسخ:
سلام بر شما آقای عسکری عزیز و گرامی
شما به بزرگواری خودتون مادر باران رو ببخشید

اندی تی تحقیق و پژوهش و مقالات علمی و تجربه ی سالیان سالِ ،امی سرمیان نوازن برا

ارواح ملایعقوب شومو دس بکش ؛ خودت امی پیله باباىِ،پیله پئر در بیاردی،اندی رویایِ مه آلود ،...بقیه اش بماند امره،به تصویر بکشه ای...امی خون جوش باردی :امی کله خراب کودی،وگرنه می کله اندی میزان کار کود
مهدی ||
جمعه 20 مهر 1397 ساعت 11:40
فقط میگم خوش به حالش ...
من سوار اسب نشدم تا حالا ولی سوار شتر و قاطر شدم تو روستامون زیاد بودن
پاسخ:
بله،...با همه ی سختی های زندگی؛خوشا به حال و احوالش...

منم تاحالا شُترو قاطر از نزدیک ندیدم،ولی عاشق تماشای اسب وحشیِ مشغول چرا هستم...
وجدان ||
جمعه 20 مهر 1397 ساعت 10:49
اع این خانومه هنوز اینجاست که!
علوسه نمخواد بره !
احتمال شخله پخله پخله شدنش 66درصده
سنام بالون
پاسخ:
سلام عزیزم
بلی هنوژ اینجاست؛قطعا همین درصدیِ که گفتین
مهرداد ||
پنج‌شنبه 19 مهر 1397 ساعت 23:01
قاصدک یادآر پاییزه برا ما دوستش دارم.
ما کردی می‌گیم پپی، پپیلک،تنبله پاک‌کر(تنبل پاک کن)چون مثله می‌گه تنبل پاشو که پاییز اومده.

یکی از وقت هایی که بیشترین غصه رو می خورم، وقتی هست که دستای پیر و سالخورده مامان و بابا رو می‌بینم.

با این عکس یاد ییلاق نشینا افتادم.زنده باشن ان‌شاءالله.
پاسخ:
پَپی، پَپیلک تنبله ،پاک کر؛ چه قدر جالب ! (تنبل پاک کن) تنبل پاشو که پاییز اومده.
فره سپاس ئه رای واژه ها و مَثلی که بهم یاد دادین

الهی بمیرم...خدا حفظ شون کنه و بهمراه، عزیزان عزیزشون خاس و خرم ...نگهدارشان باشه
یکی از نعمات بزرگ خداوند؛فرزند بامعرفت داشتنِ
البته فرقی نمی کنه؛دختر و پسرِ دیگرعزیزان مثال فرزند ...
همین طورعروس و دومادآدم
که الهی؛ به اذن خودِ ارحم الراحمینش ،خدا قسمت همه بکنه کاکوجان

البته؛
نوه و نتیجه ی بامعرفت هم ،نعمت خیلی خیلی بزرگیِ هااا...
همین دیروز ،داداشم صورت پدربزرگ رو اصلاح کردو حمومش بردو دسه ی گلش کرد.بعد اون یکی داداشم دم به دقیقه به آقاجان میگفت؛چطوری؟تازه داماد
وپدربزرگ همراه پُکِ کشدار ؛لبخند پت و پهن می زد....
خدارو شکر برای داشتن مامان و بابای سالخورده

مچکرم؛زنده سلامت بمانی و بمانند ...
طیبه ||
پنج‌شنبه 19 مهر 1397 ساعت 21:14
سلام بارانم
اسب قشنگم اومده اونجا؟؟
دلم برای خاله های مرحومه ام تنگ شد
راستی خاله جان شما چطوره؟؟
پاسخ:
سلام به روی بهتراز ماهتوون
بلی،اسب شما داشته بج درزِ ما رو می خورده.
بجِ درز=دسه برنج.مثال دسه ی گندم
خدا اموات شما رو قرین رحمت الهی خودش بکنه....
شمارو هم به اتفاق عزیزان عزیز تون سلامت نگاه داره

چه عرض کنم والا...روز به روز داره مچاله ترمیشه و
همچنان شیمی درمانی....
پناه بر خودِ ارحم الراحمینش
بهامین ||
پنج‌شنبه 19 مهر 1397 ساعت 18:50
اردیبهشت ۹۵ بود،شمال بودیم ،محمود آباد.
اسبی بود برای سواری،هم ترس داشتم هم عشق به سوارکاری...
به ترس غلبه کردم و سوار براسب.... دوست داشتم تا شب به سوارکاری ادامه بدم....

یکی از فانتزی هام داشتن یه اسب و سوارکاریه....شاید زمانی عملی بشه شایدم نه ...

تصویر عالی بود باران جانم
پاسخ:
اوه !اوه؛اردی بهشت ؟->شمال؟->(ایضا شرق گیلان)وفور عطور بهار نارنج ها

چند وقت پیش کنار جاده یه اسبی مشغول چرا بود؛عکس ِ شو گرفتم که شما هم ببینیدش

من آرزومندِ آرزوهاو .،، فانتزی ها....تونم
ایشلا که اسب و کلبه و....عملی میشه ؛بهامین بانوووو


جانت سلامت و دلت خوش بلامیسر
وجدان مترجم مخصوص حاکم بزرگ بالون جون ||
پنج‌شنبه 19 مهر 1397 ساعت 15:53
عرضم به حضور انور ومنور جنابعالی که ترجمه بدین قرار میباشد :
ای یار ای یار برای بردن دختر اومدن!
صدو سی نفر( سوار براسب) برای بردن دختر اومدن!
بشینید جار بزنید تمام عالم بدونن برای بردن یار اومدن......
کلمه ژن خیلی مباهات میکنه که لطفت شامل حالش شده بانوی من !
ولی عارضم خدمتت که اینجا ژن معنی زن نداره
بژنه یعنی بزنید !
جاربژنه یعنی جار بزنید!
ملسی از تعریفای خشنگت خشنگم
لاستی بالون تیف تلدی چیجوری شفاف سازی تلدم؟!
پاسخ:
یادِ ترانه یِ
ای یار ای یار ای یار-دلتوبه هیشکی نسپار-اونو واسه من اونو واسه من نگهدار


خوب....مترجم مخصوص؛ عزیز دل باران
بسیار بسیار ممنون و سپاسگزارم
بژنه رو که میدونم خاله وژدان ژووونم
`ژ`<-حروف مورد علاقه ی منِ؛خشنگِ وژدان ژونم
`واو`<-- حرف مورد
بچه ها گاهی میگن،بژنش- بژن- بژنی؟
جاربژنه ،اووووهویِ عروسِ مار.مو باموم می عروسآ بُردنِ ره
هاندنماهاندنم
لامفهوم؟وجدان ژونم
خیلی واقعا خیلی تیف تلدم،حذ وافل بلدم
دسِ شما اینا خیلی ملسی خشنگم
وجدان ||
پنج‌شنبه 19 مهر 1397 ساعت 14:10
هیار هیار کله برده ران آمه
صد سی سوار کله برده ران آمه
بنشه جار بژنه تموم عالم بوذونون
کله بردارن آمه هیار هیار......
صد سی سوار.....
این مامان پسرست هیییییی!
چه نقشه ها داره واسه عروسه!!
حتمنی از فردای علوسی اقدام میتنه به شخله پخله کلدن بهله!
سنام منیتم
پاسخ:
لطفا و خواهشا ترجمه بفرمایید؛وجدان جونم
فقطی؛صدو سی سوار رو متوجه شدمُ ؛فردای علوسی هه رو
کسی هم خونه نیست واسم ترجمه کنه.چقدر اون واژه ی"بژنه"رو دوست داشتم
تو ژنِ زیباو دوست داشتنی ای ایسی بلامیسر
سلام به روی بهتراز ماهتون
reza ||
پنج‌شنبه 19 مهر 1397 ساعت 06:12
آخی
یاد زن عمو ام در روستای پدری ام افتادم. البته اونها اسب نداشتند ولی الاغ داشتند. یادمه اسب مال پولدارها بود اونجا.
میگفتن اسب سوار شدن یه غرور خاصی به آدم میده.
هر سال نیمه شعبان که میشد همه از شهر میرفتند روستا و اونجا جشن میگرفتند و یک سال من هم برای اولین و شاید آخرین بار در زندگی ام رفتم به روستای پدری ام.
در اون روز همه اونهایی که اسب داشتند میومدند و با هم مسابقه میدادند.
پاسخ:
الهی
چه خاطره ی دوست داشتنی ای به تصویر کشیدین
روستای ما فقط اسب داشتن؛پدربزرگمم داشت

این تصویر برای غرب گیلان هست و
این بانو در ییلاق ماسال مشغول اسب سواری هستن

واینکه؛
روستای ما برای حمل دسه های برنج اسب داشتن.الان که مکانیزه طور شده،...
هیچ از گذشته ...خبری نیست
یک زن ||
چهارشنبه 18 مهر 1397 ساعت 22:30
ای جان
پاسخ:
جان تان سلامت
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد