سوغاتی های ؛زنجان -صائین قلعه!
طبق رسمه هرساله ی حاج آقا وحاج خانم ؛همین حوالی ها برای خرید برنج ازدوست کیاشهری شون -اول به ما سر میزدن سوغاتی ماها رو میدادن -بعد میرفتن کیاشهر-دوباره می آمدن منزل ما - شب رو می موندن بعد نهار فردا - حرکت به سمت ولایت خودشون.
پدرجان بهمراه مامان جان و....رفتن ولایت حاج آقا اینا-کلی هم ازباغها به قول خودشون صحرا شون تعریف کردن-ما تا حالا نرفتیم-القصه پدربزرگ مرحوم ما جهت کاری به زنجان میرن-اونجا کارشون به مشکل بر می خوره -حاج.آقا که مرد "قانون " بودند و هنوز هم هستند؛خیلی اتفاقی با پدربزرگ آشنا میشن و مشکل پدربزرگ رو حل میکنن-پدربزرگ هم بهشون آدرس میدن و میگن ؛مدیونی گیلان بیای!پیشم نیای!،بالغ بر سی ساله حاج آقا آشنا و دوست خانوادگی ما هستند.
والقصه دوم اینکه؛ ایشون دوست داشتن با آقاجان ما آشنا بشن؛ اینه که چند ساله که فقط به آقاجان سر میزنن و از اونجا تماس میگیرن ؛پاشید بیایید ببینیم تون و...
پدرجان بهمراه مامان جان رفتن ؛ما سه تا نشد که بریم ،حاج خانم هم طبق معمول جویای حال ما شد و تاکید که من باید باهاش حرف بزنم ؛این شد کلی تلفنی حال احوال کردیم ومن کلی خجالت کشیدم
+سهم من از انگورها وسیب ها-نصف انگورها رو خمس درست کردم-چندکیلو از هرکدام شستم وخیرات پدر بزرگ ومادربزرگ...
+پدرجان هرساله -محصول برنج -ایضا باغ -برای حاج آقا کنارمیزارن.
- کشمش هایی که حاج خانم درست میکنن؛بینظیره
√ایضا دوشاب -ترشی گل کلم-نون محلی-....باز کشمش های شاهکار دست ایشان
+اصلا به نیش خندهای چوپان توجه نکنین
به به چه میوه های خوش اب و رنگی . خدا این دوستهای با صفا رو حفظ کنه .
جای شما خالی -علاوه بر ظاهرخوش آب و رنگ-بسیارمزه ی دلچسبی دارن....

انشاالله ؛انشاالله ،بانو شبدرجانه عزیزِمهرورزم