....
....دختر بابا ؛کوچکترین نوه ی آقاجان مان است..مهرماه سال جاری دیده به جهان گشودن ؛پستانک مصرفی وایضا دسکش مصرفی ببوده (چقدرمن بدم میاد دسکش دست بچه می زنند) ؛القصه مامان جانش (زن دایی کوچیکه) می ترسند(میگن میترسم عین صابون لیز بخوره ) ایشان را استحمام نمایند ولیکن ؛از بدو تولد و ورود ایشان به منزل ؛ دایی جان هرزمان که مولودش استحمام لازمی ببوده است ؛راننده اش را روانه منزل خواهر بزرگه اش نموده...جهت شستشوی...باقی ماجرا.
√اصولا بچه های خواب آلودی که ؛هن هن کنان پستانک تناول مینمایند ؛جهت سربه سرگذاشتن شان پستانک تو بکش ،او مکش..و هی ؛خواب آلودترو برزخ تر ؛هن هن هن.....فازعجیج مجیدی دارد:-P
خدا رحمت کند اموات شمارا؛پدر بزرگ مرحوم مان در ایام نوروز نوه هشت و ده ساله اش را همراه خود به گرمابه مش ببرده بود؛ بچه ها بعد برگشت ز گرمابه ی مش علی " آتشی نزدیک نارون وسط حیاط روشن نموده و چند پلان ز گرمابه رفتن شان اجرا نمودن ؛
وقتی وارد گرمابه شدن گویا بدلیل مسافرو...گرمابه شلوغ ولختی بروی نیمکت منتظرنمره ماندن...القصه صدای حسین چاخان را درنمره آخری میشنوند....ودر دل خدا خدا کنان که؛بغل دستی نمره آخری زودتر خالی بشود...در همین نیایش ها مذکور بودن که؛مش ابول ز نمره بیرون و این دو بسان گلوله ی ز کالیبر جهیده وارد نمره...درب نمره ببسته نمودن.یکی شان قلاب گرفت وآن دیگر شامپو خمره ای به دندان گرفته بالا جهید...هی حسین چاخان بسان تصویر دوم چنگ بر سر بزد؛هی آن دگری شامپو بریخت... هی آن زیر لب غر غر کنان که..چرا کف این لامذهب تمام نمی شود ؟……
بله میگفتیم؛شامپو که به اتمام رسید ؛کسری از ثانیه به پایین پرید و نیمی از قوطی شامپو را آب ولرم بریخت ؛ درب نمره باز و نزدیک حوضچه...جفت پا برفت روی قوطی.
که درب قوطی به درب آهنی اصابت و منهدم قوطی ؛صدای مهیب و...دیگران به خیال انفجار آتش خانه گرمابه...همهمه کنان بیرون جهیدن...سمت میز مش علی برفتن...
آقا: ملت با مش علی دس به یقه میشن...مش علی قاطی میکنه!حسین چاخان چشمهاش میسوزه ؛مش رمضون لیز می خوره....خلاصه ؛از خنده های آن وآن دگری ؛مش علی اینا متوجه قضایا میشن ومیگن؛فلانی تو رو به حضرت عباس ؛این دوتا رو اینجا نیار؛دیگه نیار.جان من نیار.ارواح ملایعقوب نیار:-P
√عید رفته بودیم ولایت؛بچه ها مش علی رو دیدن ؛رفتن پیشش...کلی خوش بش کردن...،فقط مش علی به چوپان گفت؛میبینمت تندوبدنم میلرز:-P
+چند وقت پیش بچه ها میگفتن؛یادش بخیر اون موقع ها حموم چقدر روحیه عوض کن بود!!!(آیکن چوپانه چاچوله باز؛)
اره مثل شما و پدر بزرگوارتون مهربون پسر من هم از دیدن دستها و انگشتان کوچولو نی نی خانم خیلی ذوق می کرد و نمی تونست خودش رو برای نگرفتنش کنترل کنه


خیلی دوست داشت دستهاش رو بگیره.
ظاهرا نی نی خانم از همون موقع که جنین بودن انگشت می مکیدن و این شد که تا حالا گاه و بیگاه ناخودآگاه در حال خواب انگشت می مکه
خیلی کارها برای جلوگیری از اینکار کردم اما اصلا نمی شد و بعد که نی نی بزرگ شد و شد زرنگ خانم خودش همکارهایی کرد و باهم کتاب می خوندیم در اینباره و سعی کرد و تلاش.... و نشد که نشد
در کتابهای والدین آمده بود که لزومی هم به حساس شدن نیست و کم کم خود به خود بر طرف می شه.
ممنون از اینهمه لطف و محبت شما
الهیییی
چقدر این اسم "مهربون پسر" بهشون میاد
زنده وسلامت باشند ؛ایضا مابقی عزیزان تون




خیلی ممنون تون هستم


نشد که نشد
دقیقا ؛خودشون به مرور زمان فراموش میکنن....
چقدر لطف میکنید برام مینویسید
تو ذهنم همش تصویر میسازید.
فدای شما
مهربون پسرم هیچ وقت نمی ذاشت خواهرش دستکشش دستش بمونه. هر وقت چشمم رو دور می دید می رفت برش می داشت و این شد که زرنگ دختر هم هر وقت پستانکش می افتاد انگشت در دهان می مکید و این شد که تا الان اینگونه ست
الهی بمیرم



مرسی.سرانگشت مهربانتونو میبوسم
(پدرم بهم یاد داد:-*)
پدرت دستکش ها رو درآوردانگشتهاتو بوسید...


چقدر خوب کردین برام نوشتین
مامان جان تعریف میکنن:وقتی از بیمارستان اومدم خونه؛دستهاتو دستکش کردم....عین سمند نو زین آنچنان قشقری به پاکردی
الانم دستهام یخ بزنه؛نمی دونم چرا از دستکش استفاده کردن بدم میاد
مهربون پسر یقینا به خاله بارانش رفته
واااای چه عشقیه این دخمل




من عاشق بچه کوچولوها هستم. زنده باشه.
دستکش دستشون میکنن اخه هم ممکنه صورت خودشون رو بخاروشونن هم ممکنه اکه نزدیک من یا شما باشن یهو دستشون رو بخوریم تموم بشه خب
عجب داستانی درست کردن توی گرمابه! :)))))
دستشو محکم بگیر...
سلامت باشی بانو
اگه ناخن هاشو با احتیاط و دقت لازم بگیرن دیگه لازم نیست خودشونو چنگ بزن و.....البته جهت خورده نشدن دست؛موافقم.
اینا جزء ارازل های گرمابه بودن....
ولی لان اصلاح شدن
خدا به پاکی بچه ها از سر تقصیرات ما بزرگترا بگذره...
دقیقا درست می فرمایید...