.....
.....
چه جمال جان فزاییکه میان جان مایی
تو به جان چی می نمایی
تو چنین شکر چرایی
چوبدان تو راه یابی
چو هزار مه بتابی
تو چه آتش و چه آبی
تو چنین شکر چرایی
غم عشق تو پیاده شده قلعه ها گشاده
به سپاه نور ساده تو چنین شکر چرایی
همه زنگ را شکسته
شده دست جمله بسته
شه چین بس خجسته
تو چنین شکر چرایی
تو چراغ طور سینا
تو هزار بحر مینا
بجز از تو جان مبینا
تو چنین شکر چرایی
تو برسته از فزونی ز قیاس ها برونی
به دو چشم مست خونی
تو چنین شکر چرایی
به دلم چه آذر آمد چو خیال تو در آمد
دو جهان به هم بر آمد
تو چنین شکر چرایی
تو در آن دو رخ چه داری
که فکندی از عیاری
دو هزار بی قراری
تو چنین شکر چرایی
چوبدان لطیف خنده همه را بکرده بنده
زدم تو مرده زنده
تو چنین شکر چرایی
چو صفات حسن ایزد عرقت به بحر ریزد
دو هزار موج خیزد
تو چنین شکر چرایی
......
چو دو زلف توست طوقم
ز شراب توست شوقم
بنگر که در چه ذوقم تو چنین شکر چرایی
زگلت سمن فنا شد
همه مکر و فن فنا شد
من و صد چو من فنا شد تو چنین شکر چرایی؟……
....
....
آدم
آدم وقتی امروز غمگین تر از دیروز باشد یعنی پریروز چیزی جایی جا گذاشته که باید همه ی مسیر را برگردد. وتا برنگردد هیچ وقت دلش آرام نمی گیرد.
*عباس معروفی *
.....
.....(غازغازی??سلفی قبل از فلکه های پیش از تو سوعه تفاهم بود!)
+با گلدونهای پر گل اطلسی...
(که مخلوطا سفید و بنفش یاسی... درش کاشته شده)
...دوربرگردون های بلوار رو بسته ان....یعنی خاطرتون جمع...تا فلکه فرصت هست...ریزبین تر وتیزبین تر از همیشه باشی و همه ی مسیر رو باپری روزی که گذشتی چک کنی...
دلتون آروم
آبی آرام روشن
و
آسمان درش پیدا...
اگر جای مروت نیست با دنیا مدارا کن
به جای دلخوری از تُنگ بیرون را تماشا کن
دل از اعماق دریای صدف های تهی بردار
همین جا در کویر خویش مروارید پیدا کن
چه شوری بهتر از برخورد برق چشم ها با هم؟
نگاهش را تماشا کن، اگر فهمید حاشا کن
من از مرگی سخن گفتم که پیش از مرگ می آید
به «آه عشق» کاری برتر از اعجاز عیسا کن
خطر کن! زندگی بی او چه فرقی می کند با مرگ؟
به اسم صبر، کم با زندگی امروز و فردا کن!..........سلام دوست عزیز ممنون که به ما سرزدی
سلام و درود و سپاس




خیلی خوش آمدید آقای بهمن ارجمند
وممنون بابت شعری که نوشتید...
الهی آمین...



ان شاالله همیشه شور و شوق زندگی تو وجودت موج بزنه...
سلامت بمانی بلمیسر
تی قوبان بشم..می جووووونه باران












ان شاء الله...ان شاء الله...بلامیسر خانم
خودا جانی تی پوشت وپناه ببه...
خوبی باران جون؟
یه سوال؟
به نظرت بادمجون میرزا قاسمی کباب بشه خوبه ؟ یا سرخش کنم؟
الحمدالله. بد نیستم. کلییی کاروبارداشتم و سرمم یکم دردمیکرد!چرا؟یه خوشه انگور رو گذاشتم تو پیش دستی...که دون کنم؛بعد دو مشت ازش خوردم...یعنی مشت اول رو دو لپی...دیدم نه..خیلی انگورهای آفتاب دیده ای هستند...یه مشت دیگه...
ازاین جهت امروز روز سردرد دارم و


بله ماست و خیار نافعه...منتهی بازم آفت آلوده و...
درضمن ؛جونت بی بلا عسل بانو
کبابی... طعم ومزه ی میزا قاسمی به بادمجون های کبابی شدشه...
بادمجون که سرخ بشه...ما بهش میگیم ورقه...{بادمجون سرخ شده +تخم مرغ=ورقه...که با کته پلو تناول میشه}
حقیقتش ماها زیاد میرزاقاسمی خورنیستیم...چطور بشود...
چرا؟!دلیلش آفت دهانه
ای جوون چه سلفی خوشگلی گرفته این غازه



جوووون تون بی بلااااا...خاله جان ریزه ی محترمم


:
خاله ما به غاز میگیم "شلخت"
دلتون ابی ارام روشن... :)
عالی بود
ممنون عزیز دوست داشتنی ام..ممنون


سپاسگزارم صبیره بانو
عاشق دو تا عکس اولم.قدیمی مانند و زیبا ..چون سیاه سفیده
قدیمی مانند و زیبا...

جسارتا من تو ذهنم رنگین کمانی می بینم شون
به نحوه ی اعلام حضور خودم میخندم مردخاخور جان
واووو..شما هم پخخخخ میکنی که بترسونی!؟؟
درضمن جووون تون بی بلا عروس جوووونی
پخخخخخخخخخخخ
به چه می خندی ؟؟؟فرزانه جووووونی
سلام عشقم بانو باران گیلکی عزیزم....
خسته نباشی....
دیر به وبت اومدم ، دلم تنگ شده برات....
سلام به روی بهتر از,ماهتون بااااااانوی آذرماهی





سلامت باشی عزیزم...
قدوم مبارک تون روی چشم...مهربون دل فرانکی کی بودی