••••
••••
،،،،
،،،،
گفتم ؛ماه من کیه؟
دیگر به زمین امیدی نداشتم
به آسمان نگاه کردم ،ابری بود .می دانستم که هستی،ولی کجا؟
یکباره پیدات شد؛از لابه لاى ابرهاى خواب و خیالم.
گفتم؛کوشی؟میشه ماه من باشی؟
خندیدی.
کج.مثل همیشه.
#
تکه اى؛
از یک داستان بلند ناتمام
"عباس معروفى"
.
.
پری شب و پس پری شب؛خشخشان مان بود.چرا؟ چون ماهو از پشت پنجره آشپزخونه ،دس به چونه +نسیم ملایم +شام مهتاب<-
نظاره گر بودیم ❤
----
واما دیشب :)
---
----
----
____
واما دیشب؛ عصر دیروز رفتیم ولایت.عروسی دعوت بودم.که من نرفتم.مامان اینا رفتن و منو اجی و آقاجان و خان دایی و ...موندیم خونه.دیگه دورور ساعت ده شب به بعد، من از منتظر موندن خسته شدم و خواستم برگردم رشت.که خان دایی گفتن؛ بمون باهم بریم،(زن دایی هم رفته بود عروسى)تو بری حوصله منم سر میره،هستیم دور هم.گفتم من خوابم میاد ،گفتن ،خواب؟الان چه وقتِ خوابِ؟بمون با هم حرف بزنیم.شما ؟اون سکانس ارسطو ؟که توی هتل ؟نقی رو سرکار میزاره دیدین؟سوای بهترین سکانس بودن ؛ خواستم بگم خان دایی همون مدله بودن و مشغلول گپ و گفت؛ که یهو وسط حرف زدن،عین بچه ها گرفتن خوابیدن:))
منم حوصله ام بشدت کلافه شده بود،..که رفتم توی باغچه ،...که در هوای دلپذیر بهاری و وارش طوری ،...دیگه خودتون بهتر میدونید چه برسر روح و روان و حوصله ی آدمی ....میآید:)
که چند تصویر برای شما دوستان ثبت کردیم،..که خوشیِ احوال خوشِ گیاههان... بین مون تقسیم بشه .امیدوارم خوش تون بیاد:)
راستی؛ بوته ی زنبق عزیزم ،زنبق عزیزو معطراحوالم غنچه هاش پدیدار شدن، خواستم عطربوی خوشش را باهم نفس بکشیم:)
---
----
خالاصه اینکه؛مامان اینا و مردشریف اینا،ساعت دوازده ونیم امدن و یک ونیم شب همه با هم ،به سمت رشت ،البته همراه جاده ای که خیس باران و قیژتایراست،...
آغا اعتراف میکنیم؛آن شب،شب چارشنبه سوری ،چوپان باعث شد ،یشمی تخت گاز بره،بعد جلو جلو رفته به مامان جان گفته،یشمی لایی کشید من چشاموبستم،خیلی سرعت خیلی خطرناک،...نچ نچ.مامان از خونه آقاجان تماس گرفت؛ سرعت رفتین؟گفتم ؛ گفتم کارت ماشین و گواهینامه و سوئیچ ماشین چوپان بگیر،..بخدا ما بیتقصیر بودیم...گفتن ،من میدونم،خانومش بهم گفت،گفتم؛ اون برای چندوقت پیش بود،شما دوباره بپرس،خودش شروع کردو سربه سر یشمی گذاشت و بعدشم رفت چغولی:))
ولییی،..دیشب سرعت یشمی 80نهایتا100 تا بودواصوات تایر و موتور ، بسی خواب ازسرما پراند،البته باتشکر از عمو موسی بابت تهیه قطعه ی اصل و مرغوب،....
--
هم اکنون(ظهر شنبه/یازدهم فروردین ۹۷) در کنار زنبق عزیز و معطر احوالِ خوش رنگ ؛ خدمت یکایک دوستان عزیز ابرارغوانی،سلام و وقت بخیر عرض میکنم،..الهی درکنار عزیزان عزیزتون حسابی بهتون خوش بگزره،...آمین❤
*(هم اکنون دوم:باز درکنار زنبق عزیزم، باخبرشدیم ،جاده سیاهکل به دیلمان بارش برف شروع شد)مراقب خودتون باشید❤
تصاویر مث همیشه نمره 19

اون صحنه تمثیلی : سکانس ارسطو ؟که توی هتل ؟نقی رو سرکار میزاره دیدین؟...
دیدین؟


چقدر عالی بود و کیف داشت.
خدارو خوش نمیاد بندگان خدارو(آیکن عمومترسنجِ درحال ارشاد)
سلام
سال نوی شما هم مبارک
سال خوبی داشته باشید...
سلام برشما

ممنون تون،...سال پرخیربرکتِ توام سلامتی براتون آرزومندم،..
بعداز ظهر یک شنبه تون به خیر
اوقات شما بخیر،عزیز دلم

گفتم که ماه من شو

گفتا اگر برآید
گفتم خنک نسیمی


کز کوی دلبر آید
این پستتون باحال باحال بود منم خیلی دوستش داشتم



بخصوص قسمتی که رفتین بیرون توی حیاط و از گلها و گیاها حرف زده بودین و عکس گرفته بودین
این پست باحال باحال تقدیم به شما






آخ آخ آخ،..جای شما خالی شب و وارش وخنک نسیم و....
چقدر قشنگ بود عکسها


واقعا برف؟؟؟ وای خدا... مراقب خودتون باشین
طرف ما هم حسابی امروز سرد شده.. طوفانم شده
ممنون از لطف تون،صبیره بانوی گلم




چشم،شما بیشتر مراقب خودتون باشین صبیره باتوی عزیز دلم



بله.واقعا برف اومده.چند دقیقه فیلمش رو هم دیدیم
اینجا هم سردددد،بخاری ها با شعله ی بالااااا،بالاها
طوفان
چه عکسهای نابی و چه توضیحات جالبی..
چون تازه خواننده بلاگت شدم از بعضی اسمها سر در نمیارم
زنده باشی بانو
اَجی =مادربزگ(مامان مادرم)





و آقاجان، پدر مامانم
مرد شریف و چوپان،برادرهام.
یشمی اسم ماشینِ.که بهش اسب پیر هم میگن،ولی من اسم شو گذاشتم،یشمی ،اسب نو زین
ممنون از حضور تون،سپاس از لطف و مرحمت تون ،
ما شما رو خیلی دوست میداریم بانو
زنده سلامت باشیدو موفق