پرکشیدم به سالهای دور،....
روز اول دبستان.
میرزا عبدالله؛پسری که کت و شلوار سرمه ای تنش بود،
من هم کت و شلوار سرمه ای داشتم.
شاید به خاطر همین شباهت در صف کنار یکدیگر ایستادیم و توی کلاس هم؛ پیش هم نشستیم.
همان روز هم بود که ؛زنگ تفریح از جیبم یک مشت بادام و کشمش در آوردم و
تا شروع کردم به خوردن گفت؛`` چند تا چند تا می گذاری تو قبر؟``
ازش خوشم آمد و بهش تعارف کردم.....
.
.
.
#برشى از "تماما مخصوص" نویسنده _عباس _معروفی.
#تصویرنوشت؛یه دوستی لطف کردن و برامون سوغاتی آوردن.دلتون نخواد؛منم مشت مشت ریختم تو قبر:|