غیر از خدای مهربون ؛ هیچ کس نبود!
یه روز یه گاو _پاش میشکنه و
دیگه نمی تونه بلند شه ؛کشاورز دامپزشک میارهُ
دامپزشکِ میگه؛"اگه تا 3 روز گاو نتونه روی پاش وایسته گاو رو بکشید"
گوسفند اینو میشنوه وبدو بدو کنان
میره پیش گاوُ میگه:بلند شو، بلند شو!
گاو هیچ حرکتی نمی کنه....
روز دوم؛باز گوسفنده همون مدله، میره پیش گاوُ میگه:
بلند شو ،رو پات بایست.
باز گاوِ هر کاری میکنه نمی تونه رو پاش ب ایسته.
روز سوم؛گوسفندِ نفس نفس زنان میرهُ میگه :
ببین گاو جان
سعی کن پاشی و
رو پات ب ایستی،
وگرنه امروز تموم بشه و
نتونی رو پات وایسی دامپزشک گفته باید ؛کشته شی!
گاو با هزااار زور پا میشه...
صبح روز بعد کشاورز میره در طویله و
میبینه گاوِ رو پاش وایستاده؛از خوشحالی برمیگرده میگه؛
گاو رو پاش وایساده! ،گاو رو پاش وایساده!
جشن می گیریم و
گوسفند قُربونی می کنیم :)
چیه خو؟خوشم اومده بود وخنده ام گرفته بود؛ازنتیجه داستان:))
بگذریم
حرف از گوسفند شد،عرضم به خدمت شما که؛
ما یه همکلاسی ای داشتیم ،که موهاش وزوزی _فرفری بود و
آدم دلش میخواست خیلی بی هوا،پنجه هاش رو ،فرو ببره لای موهاش:)
که یه روز _بدون اجازه دست بردیم لای موهای فرفریش؛...
از توصیفش بگذریم...که غیر قابل توصیفِ:)
فقط ،بلندو رسا بهش گفتیم؛ چه موهایِ باحالی:میدونی؟خونه ی خان عموم پوست گوسفندِ!
و من هروقت میرم همین جور پنجه هامُ میبرم لای ....
یهو کلاس رفت رو هوا و جمیعا خندیدن
اما خودش متبسم ،به نیمکت خیره بود:)
(خوب..ببخشید.من قصد توهین نداشتم و ندارم.فقط ما توی خانواده مو فرفری نداشتیم.یکی سهیلا بود،که دختر همساده بود...)
بعد انگار که،دستم رو ،توی شیشه ی نقل بید مشکی برده باشم و
یه مشت نقل بردارم؛موهاشو مشت کردیم/:
همچنان لبخند می زد.مژهاش مثالِ درخت هایی بود که
سرشاخه های انعطاف پذیر و
تاب دارى ،دارن ...
یعنی وقت هایی که بارون میباره و
صبح هایی که ؛مه رقیقِ صبحگاهیِ و
شامگاهانی که مه میاد پایین و
به قول اجی ` ایاز`میزنه و
دور تا دور درخت...مه تنیده میشه و
ازش شبنم و ژاله می چکید.....
که خدا میدونه ،نگاه به اون درخت ها و
سرشاخه ها...چقدرحزِ وافره ...
هوم....
بله ....هووووم!
فکر کنید؟آدم یه مشت، نقل تو مشت داشته باشه و
به اون سرساخه های شبنم زده
مات و مبهوت نگاه کنه ...
نمیدونم چرا؟خیلی یهویی؛خیلی جدی،تو چشایِ سبزِ زیتونیش_( اونم زیتون کُنسروی) _زول زدیم و
پرسیدیم؛"تو چرا؟قلبت ؟وسط سرت میزنه بچه!!!؟
آخه کجای این سوال؟خنده دار بود؟که کلاس دوباره رفت رو هوا؟
هوم؟
رقیه؟تودیگه چرا میخندی؟ عزیز دلم:))
شما هم بخندین.اصن ما خودمون کشف کردیم که؛آدمآ توی قلب آدمن و
بعد همراهِ قلب،میرن تو مخ آدم و
همون وقت هاس که؛
قلبم آدم توحلق آدم؛گروپ گروپ می زنه:))
حالا فکر کن؟بعد نه ماه و نه روز و نه ساعت و نه دقیقه؛ ....تا ابد و یک ،قلبت تو حلقت گروپ ...:)
بگذریم....
دیگه چشام مه آلود شدن و
کیبورد میبورد رو نمی بینن...
فقط اینکه؛
تصویر اول ؛ارسالی زآشنایِ ،دوست عزیزمونه ...که گویا خودش گرفته و
تصویرِ پروفایلشه:)
***
***
ولایت ما از اینا نداره،یعنی دوست شون نداریم.چرا؟چون با درختا مهربون نیستن و پوست درختا رو میکنن و
دهن باغ و بولاغ رو سرویس میکنن و
همه چی رو نیست و نابود می کنن ؛یعنی از ریشه پدر باغ و درختارو در میارن/:
*عنوان از ؛سید علی صالحی