ساعت ۲۷ دقیقه از۰۰ :۰۰ گذشته است.از روستا که برمی گشتیم به لطف سرعت گیرِ دمِ دبستان این تصویر ثبت شد.
خلاصه اش کنم؛
لعنت ستاره بر شبِ رجیم!
سال ،سالِ الف بود
صفِ بی مبصرِ میانِ راه
بابای بی نان آن همه پسین
جمعه ی بی پول سینما
بوته های روشن قیر،نایلون،مقوا
دور هم بودنِ بی شرط زندگی. . ،
رد پای محصلی خسته
خسته از قید و قاف،قافیه و ردیف
ربطِ بی ربطِ راه،فعل ماضی،بعید
مجذوب یک بینهایت عجیب
و زندگی. . . که منهای علاقه یعنی هیچ!
وعیبِ ندانستنِ ترانه و تقسیم
آرامش و آینه،عدالت،آدمی . . .
راهِ دورِ دبستانِ پشت برج
امضای معلم عینِ آب،عینِ آینه،عینِ ماه
رویای هزار دفتر صد برگِ خیلی سفید
یک مزرعه مداد
املای آسان اسم
وقصه های پا به فرار باد
پروانه های لای کتاب،کلوچه ی قند
قد بلند نی،خط شکسته ی باد
حسودیِ بی مقصود آینه به سنگ،
و آوازهای خزانی مردی که با اسب آمده بود،
در باران آمده بود
به خاطر ما آمده بود
بنویس!
حالا بنویس!
سرِ سطر:اما دیر. . . خیلی دیر آمده بود
ما دیگر از آن همه چراغ شکسته
چیزی نمی خواهیم
اسب و آینه نمی خواهیم
خواب و خاطره نمی خواهیم
فقط امکان بازآمدن آن همه چلچله
آن همه چلچله را به باغ های بابونه باز گردانید!
با درود
مدرسه ابتدایی ما تخریب شد و به آپارتمان های لوس تبدیل شد
دبیرستان تخریب شد و به پاساژ تبدیل شد
دبیر های خوبی داشتیم
علی اشرف درویشیان
استاد یداله بهزاد
سید جلیل سید زاده
اولی نویسنده
دومی شاعر
سومی هر چه ریاضیات یادم مانده از زحمت ایشان بود
که بعد ها نماینده ی مجلس شد و در سن نه چندان پیری استاندارد تهران شد و بر اثر سکته دار فانی را وداع گفت
روحشان شاد
درود بر شما
دارم دلکی به عشق بازی چالاک
کز هیچ بلایش نه بیم است و نه باک
زنده است به عشق و فارغ از بیم هلاک
حیف ست چنین دل که رود در دل خاک
علی اشرف درویشان را می شناسم.استاد یداله رامختصر. سومی را نه.بیاد ندارم.
ای کاش تو مملکت ما ساختمان های شیک و لوکس مدارس بود
مثل همیشه قابل تامل

خیلی ممنون از لطف بسیار شما


روزای مدرسه م چه روزای خوبی بودن دوس داشتمشون و امشب منو بردین به اون سالای دور قشنگ... که دیگه نیستن...




عزیز دلم






تصور شما در لباس دبستانی/خیلی بامزه اس



ان شاءالله همه ایام تون قشنگ و بخیروخوشی باشه... بلامیسر
دبستان ما با حفظ اسمش دبیرستان شد.
ولی ساختمونش رو کوبیدن...
ساختمونی که خاطرات روزهای سرد وبرفی و بارونی و نشستن روی نیمکت رو در خودش داشت ...روزهای سخت روزهای خوب...
چه روزهایی رو به تصویر کشیدین کاکو!
سردو برفی،روزهای آخر اسفند از همه باحال تر بود..
بله،روزهای سخت و روزهای خوب...
اینجا اما سالهاست دبستانِ.نمی دونم؟چرا؟هر وقت ازاینجا رد شدم،خیلی دلم خواست برم محوطه و کلاس هاشو ببینم.
نمی دونم؟چرا؟ندیده دوسش دارم
سلام.... نمیدونم چرا... ولی از دوران مدرسه و اون سالهای خودم خوشم نمیاد، خاطره ی مشخص بدی ندارم اما ذهن کمال گرای من اون روزها رو پر از ایراد می دید....
بااینکه پدرم معلم بود.
سلام بر شما عزیز بانو



خداوند حفظ شان کند /به اتفاق عزیزان همیشه سلامت باشند.
عوضش تا دلتون بخواد،من خاطره ی مشخص بد دارم
پس پدر شما آقای معلم هستن
سلام،چه جالب،
حالا اینو ول کنیم،می خواستم یه چیزی بهتون بگم،یه سری مطالب تو وبلاگ یا بقول خودم وبسایتم منتشر کردم که مربوط به شب هست:
مجموعه عکس نوشته های شب بخیر
زیباترین تصاویر از آسمان شب
-
فقط یه سوال؟؟؟چرا جاده های ایران اینقدر کج و کله؟؟؟این موضوع بدجور رو مخم هست،یهو میری رو دست انداز،پرت میشی هوا میوفتی زمین..
الحق که...
سلام بر شما
دست شما درد نکنه بابت ول کردن.

مرسی از مجموعه پست هاتون.
برای اینکه مسئولی/ن از نامتخصصینِ بودجه به جیب زن ،برای پروژه هاشون اسفتاده میکنن.
یکی از بستگان دور مون،ترمز کرد،بچه اش از پنجره ماشین شوت شد هوا.
تصویر جالب ایست.
سر افرازی و رستگاری از آن شما باد
ممنون از لطف و مرحمت شما