صبح تان سرشار از سور و سرو و سلامتی و شادکامی .آمین آدمی را آدمیت لازم است چوب صندل بو ندارد هیزم است ما هم در حد همان هیزم هستیم خاخور جان یه چی بگم؟ من به فیلمهای کارتون که فرمودی خیلی علاقه دارم و دیگر اینکه میبینی چه گرفتاری شدیم تو را خدا؟ آخه بابا جان ....به قول شما معاذ اله !هر چند نمی دونم معنیش چیه
قربان محبتت برارم.الهی همه اوقات شما سرشار از سرور و سلامتی و شادکامی... اختیار داری برار جانشما همیشه در حد خودتی برارم.
بله،شما ده چی بگو چه قدر ام خوب.من ام پلنگ صورتی دوست دارم.و از آن کارتن ها بَدم نمی اومد.فقط استرس می گرفتم.وخوب.از نظر روانشناسی ریشه در کودکی ام داره.که من از مادر جدا ماندم.که لجاجت می کردم.حصیرها رو کنار می زدم.کف اتاق گِلی می خوابید.خونه های گِلی ام که خودتون بهتر می دونید،گِل و ساقه ی برنج با سبوس برنج،لگد مال شده است.که وقتی اشک می ریختم.کف گِلی اتاق خیس میشد.عطر گِل و ساقه برنج بوی خوشی داشت.ومن در ذهنم آن مسیری را که در آغوش پدرم .به منزل آقاجان و به خاله جان سپرده شدم.تجسم می کردم و... باورمی کنید؟این ها از شش هفت ماهگی ام خاطرم مانده؟
معاذالله رو ما از تی وی یاد گرفتیم.یه شیخی رو شبهلی احیاء می آوردن.ایشان با لحن تو دماغی و بامزه می گفتن؛معاذالله. و آونوقت منه لامذهب لبخندام می گرفت و/خنده ریزی. مادر هم می گفت،نچ.لعنت خدا بر شیطان. واما :معنیش یعنی خیلی تو دماغی "پناه بر خدا"
پاسختون به کیهان رو خیلی خیلی دوست داشتم
چه تصویرسازی زیبایی از کنار زدن حصیر و اشک ریختن و بوی کاهگل داشتید
قلمتون خیلی زیباست
موفق باشید
فدای شما بشم عزیزم





سلامت و سرافراز باشید همیشه
شرمنده ام کردین
خیلی خیلی ممنون از لطف بسیار شما. همچنین حضور عزیز و دوست داشتنی تون
صبح تان سرشار از سور و سرو و سلامتی و شادکامی .آمین





آدمی را آدمیت لازم است
چوب صندل بو ندارد هیزم است
ما هم در حد همان هیزم هستیم خاخور جان
یه چی بگم؟
من به فیلمهای کارتون که فرمودی خیلی علاقه دارم
و دیگر اینکه میبینی چه گرفتاری شدیم تو را خدا؟
آخه بابا جان ....به قول شما معاذ اله !هر چند نمی دونم معنیش چیه
قربان محبتت برارم.الهی همه اوقات شما سرشار از سرور و سلامتی و شادکامی...



شما همیشه در حد خودتی برارم.






اختیار داری برار جان
بله،شما ده چی بگو
چه قدر ام خوب.من ام پلنگ صورتی دوست دارم.و از آن کارتن ها بَدم نمی اومد.فقط استرس می گرفتم.وخوب.از نظر روانشناسی ریشه در کودکی ام داره.که من از مادر جدا ماندم.که لجاجت می کردم.حصیرها رو کنار می زدم.کف اتاق گِلی می خوابید.خونه های گِلی ام که خودتون بهتر می دونید،گِل و ساقه ی برنج با سبوس برنج،لگد مال شده است.که وقتی اشک می ریختم.کف گِلی اتاق خیس میشد.عطر گِل و ساقه برنج بوی خوشی داشت.ومن در ذهنم آن مسیری را که در آغوش پدرم .به منزل آقاجان و به خاله جان سپرده شدم.تجسم می کردم و...
باورمی کنید؟این ها از شش هفت ماهگی ام خاطرم مانده؟
معاذالله رو ما از تی وی یاد گرفتیم.یه شیخی رو شبهلی احیاء می آوردن.ایشان با لحن تو دماغی و بامزه می گفتن؛معاذالله.
و آونوقت منه لامذهب لبخندام می گرفت و/خنده ریزی.
مادر هم می گفت،نچ.لعنت خدا بر شیطان.
واما :معنیش یعنی خیلی تو دماغی "پناه بر خدا"
افرین ما بهترینیم
ان شاءالله،به اذن الله همیشه احساس خوب داشته باشیم