این پائیز نه شعر میخواهد نه باران میخواهد نه آ... این پائیز کمی شعور میخواهد کمی جان... تا پاییزهای نیامده را عاشقانه در باد وباران عاشقانه تر زندگی کنیم...
سلام و عرض ارادت
سلام و عرض ارادت از بنده است،سلام؛خیلی ممنون از به تصویر کشیدنِ:"این پائیز..."سپاس از عزیزِ ذی شعور
سلام ،خدا به فکر ما باشه همیشه عادت داشتیم،جمعه ها بریم خونه آقاجان. عادت داشتیم،شب یلدا،اول نوروز، عیدغدیر.عادت داشتیم دور هم باشیم. بعد رفتن خاله جان بود که فهمیدیم،عادت کردن یعنی چه!؟ حالا دنیای مجازی.قصه اش فرق نمیکنه.ما از این دریچه ی بسته؛ندیده و نشناخته؛به وبلاگ هاعادت می کنیم،پس حرفت درسته،من ام به دوستان وبلاگی عادت کردم.بعضی هاشون رفتن،بعضی هاشون قفل شدن و... اون اتفاقی که واسه ی بلاگفا و پرشین افتاد،دور از جون صاحبان وبلاگ ها،به ما فهموند،عادت کردن مجازی یعنی چه؟! پس من حرفتو فهمیدم .واز سر فهم،پاسخ کامنتِ قبلی تو نوشتم.ولی خوب.تو چه میدونی من چی میگم؟چرا؟!چون طبیعی نیستی.چون کله پوکی و دوش مصمونی =هوش مصنوعی خوندی
سلام سلام بانو جان خوبی خوشی سلامتی خداروشکر که به خونه خودت دوباره بسلامتی برگشتی /من بلد نبودم بهت پیام بدم وجواب پیغامهاتو بدم میدونم عیب بزرگیه ولی من ایمیل واینا سر در نمییارم وبلاگمم پسرم درست کردهمیدونم کارسختی نیست ولی واقعا حوصله یادگرفتن دیگه ندارم خدایی چندین وچندنفرم پیام گذاشتن همونجور بی جواب مونده بلا میسر خلاصه که مادر درختها .ابر ارغوانی نمیدونم هرچی که اسمته خوش اومدی بازم بنویس وعکسای خوشکل بذار یکم از زمین کنده بشیم عشقم امروز یه پرنده رو بچه ها آوردن دادن دستم طفلی بی حال بود ترسیدم به بالش دست بزنم چون گفتن زخمیه گذاشتمش توجعبه سیب پوست گرفتم گذاشتم جلوش شاید بخوره ولی التفاتی نکرد .انقدر مظلومانه مینگریست که دلم کباب میشد براش خلاصه کنارشوفاژجون گرفت دیدم اومده بیرون از جعبه ظهر که قرار بود نتونستم بگیرمش اخر آشپز مدرسه اومد گرفتش برد بیرون اونم پرواز کرد ولی بازم انگار بی جون بود نمیدونم اگر فکر کنم که کمکش نکردم عذاب وجدان میگیرم . نمیدونم اینا چییه برات مینویسمتو فکر کن یکیو میخوام که به حرفام گوش کنه واقعا کسیو ندارم حالا هم لطفا بانوشتنت گرما بده زندگی بده شور وهیجان ایجاد کن ودلگیر نشو .دنیا همینه بهتره سخت نگیریم
سلام سلام به روی بهتر از ماهِ تون،حریم بانوی بهشتی ام.فدای شما و همه مهر و معرفت تون شمخیلی ممنون عزیز دلم❤خدا شما و همه ی عزیزان عزیزتونو حفظ کنه ؛تی بلامیسر
"خلاصه که مادر درختها .ابر ارغوانی نمیدونم هرچی که اسمته ..."از دست شماحالا من اومدم،پستی که نوشته بودین رو خوندم.بعد یه فاتحه واسه مرحوم فرستادم.بعد خنده ام گرفت،یادم اومدم که زنده ام،دیگه وقتی دوست مون نوشت،جوری زندگی کنیم که وقتی نباشیم ازمون یاد کنن/تو دلم گفتم،نه،مثل اینکه واقعا ارتحال کردم خدا شما و لحن شکرین تونو حفظ کنه،مرسی از همه لطف ی که داشتین و دارین آخی ،پرنده،پرواز،آشیانه خیلی ممنون بابت تک تک واژه هایی که نوشتین،اتفاقا این روزها آسمان ولایت مان پرنده های بسیاری به سمت شمال ،در پروازندفوج فوج پرنده،مرتب و منظمخدا پشت و پناهِ همه ی مهاجرها باشه،... چشم،من با جان و دل به حرف های شما گوش می سپارمو ممنون که کمکش کردین ،وممنون از بچه ها،که آوردنش پیش شمایِ مهرورز و خیلی ممنون که زحمت کشیدین و براش سیب پوست گرفتینبابت بی التفاتیش،من از شما معذرت می خوام،پرنده های باغ ،سیب و گلابی و آلو و آلوچه رو با پوست،نوک نوک میزنن،مرغ و خروس و غاز واردک اسب و گاو،همه شون میوه رو با پوست می خورن،مثلا گاو/هندونه رو کلهم با پوست می خوره:اونوقت،دکتر به پدربزرگ عروس مون گفت،هندونه رو با پوست بخور،برگشت گفت/من گاو ام مگه/ولی خوب.خدا اونقدر درد به جونش انداخت و به خودش پیچوندتش که...راهی بجز گاو شدن پیشش نگذاشت،صدا زد صفورا،اون هندونه رو بیار ببینم زن،خلاصه آب رو آتیش. حالا عروس مون گفت،تماس گرفتم،از ننه صفورا پرسیدم،پدربزگ چطوره؟گفت اگه گاوبازی در نمی آورد،زودتر از اینها خوبِ خوب شده بود. ومنِ لامذهب،بلند خندیدم.
اجازه خانم؟! به گمونم آدم و حوا هم/سیبُ با پوستش تناول کردن .چرا؟!چون هنوز چاقو اختراع نشده بود.وگرنه،آدم به مهر و عشق،سیب پوست می گرفت حتما اجازه خانم؟!ممنون که ما رو دفتر هدایت و ارشاد نمی کنید؛ممنون که میدونید ما آدم بِشو( )نیستیم .ممنون که میدونید هرچه هستیم، ساخته و پرداخته خودمونیم.
دلگیر نیستم عزیز،دلتنگ ام.روزهای بدی رو پشت سر گذاشتم،الحمدالله خدا تنهام نگذاشت،بنده های خوب خدا هم تنهام نگذاشتن،والهی شکر،بابت همه ی نعمات و لطف و کرمشمحبت و معرفت خودش و بنده های خوب ش خیلی ممنون بابت حرف های خوب و آرامش بخش تون،خوشحال شدم کامنت تون دیدم.عزیز دوست داشتنی و محترم،حریم بانوی بهشتی ام. ببخشید که خیلی حرف زدم.ممنون که پر حوصله اید،عزیز
سلام خوش آمدید به خانه تان رد پای یک زن را خواندم چقدر افکارش نزدیک به شما بود حتی اسم پسر و دخترش هم شبیه بچه های شما است به طوریکه من شک کردم نکنه خود شمایید
سلام بر شما آقای امیر علی خانِ عزیز و بزرگوار خیلی ممنون از لطف و محبت تون یا خدامنه کمترین کجا و آن عزیز مکرمه و ماجده کجا خیلی خیلی ممنون بابت این شک خوش آیند و دلپذیرتون
+می دونستید؟من هم گاهی به شما شک می کنم؟! بس که افکار شما شبیه چوپان است .خصوصا کامنت هایی که برای ترانه بانو می نویسید.
ای جانم خاخورجانمان امد




خوبه که هستید عزیز خاخورجان
سلام،سلام بر شما امیر کیهان برارجانِ همیشه عزیز و گرامی مان


قربان لطف و محبت و معرفت همیشگی شما
جان شما بی بلا و دلتان خوش؛براره که م

اومدم فقط بگم خیلی عزیزید.خیلی بزرگید.
سلام؛شما تاج سرمایید؛قدم تون بالای سر و چشم هام
من شرمنده همه مهرو بزرگواری و عمق ملکوتی شما شدم واقعا. بینهایت سپاسگزارم
این پائیز
نه شعر میخواهد
نه باران میخواهد
نه آ...
این پائیز
کمی شعور میخواهد
کمی جان...
تا پاییزهای نیامده را
عاشقانه در باد وباران
عاشقانه تر زندگی کنیم...
سلام و عرض ارادت
سلام و عرض ارادت از بنده است،سلام؛خیلی ممنون از به تصویر کشیدنِ:"این پائیز..."سپاس از عزیزِ ذی شعور




بفکر ما هم باش خب
ما هم عادت کردیم به وبلاگتون
سلام ،خدا به فکر ما باشه همیشه




عادت داشتیم،جمعه ها بریم خونه آقاجان.
عادت داشتیم،شب یلدا،اول نوروز، عیدغدیر.عادت داشتیم دور هم باشیم.
بعد رفتن خاله جان بود که فهمیدیم،عادت کردن یعنی چه!؟
حالا دنیای مجازی.قصه اش فرق نمیکنه.ما از این دریچه ی بسته؛ندیده و نشناخته؛به وبلاگ هاعادت می کنیم،پس حرفت درسته،من ام به دوستان وبلاگی عادت کردم.بعضی هاشون رفتن،بعضی هاشون قفل شدن و...
اون اتفاقی که واسه ی بلاگفا و پرشین افتاد،دور از جون صاحبان وبلاگ ها،به ما فهموند،عادت کردن مجازی یعنی چه؟!
پس من حرفتو فهمیدم .واز سر فهم،پاسخ کامنتِ قبلی تو نوشتم.ولی خوب.تو چه میدونی من چی میگم؟چرا؟!چون طبیعی نیستی.چون کله پوکی و دوش مصمونی =هوش مصنوعی خوندی
سلام سلام بانو جان خوبی خوشی سلامتی
میدونم کارسختی نیست ولی واقعا حوصله یادگرفتن دیگه ندارم خدایی


تو فکر کن یکیو میخوام که به حرفام گوش کنه واقعا کسیو ندارم
حالا هم لطفا بانوشتنت گرما بده زندگی بده شور وهیجان ایجاد کن ودلگیر نشو .دنیا همینه بهتره سخت نگیریم

خداروشکر که به خونه خودت دوباره بسلامتی برگشتی /من بلد نبودم بهت پیام بدم وجواب پیغامهاتو بدم میدونم عیب بزرگیه ولی من ایمیل واینا سر در نمییارم وبلاگمم پسرم درست کرده
چندین وچندنفرم پیام گذاشتن همونجور بی جواب مونده بلا میسر
خلاصه که مادر درختها .ابر ارغوانی نمیدونم هرچی که اسمته خوش اومدی بازم بنویس وعکسای خوشکل بذار یکم از زمین کنده بشیم عشقم
امروز یه پرنده رو بچه ها آوردن دادن دستم طفلی بی حال بود ترسیدم به بالش دست بزنم چون گفتن زخمیه گذاشتمش توجعبه سیب پوست گرفتم گذاشتم جلوش شاید بخوره ولی التفاتی نکرد .انقدر مظلومانه مینگریست که دلم کباب میشد براش
خلاصه کنارشوفاژجون گرفت دیدم اومده بیرون از جعبه ظهر که قرار بود نتونستم بگیرمش اخر آشپز مدرسه اومد گرفتش برد بیرون اونم پرواز کرد ولی بازم انگار بی جون بود نمیدونم اگر فکر کنم که کمکش نکردم عذاب وجدان میگیرم .
نمیدونم اینا چییه برات مینویسم
سلام سلام به روی بهتر از ماهِ تون،حریم بانوی بهشتی
ام.فدای شما و همه مهر و معرفت تون شم
خیلی ممنون عزیز دلم❤خدا شما و همه ی عزیزان عزیزتونو حفظ کنه ؛تی بلامیسر


از دست شما
حالا من اومدم،پستی که نوشته بودین رو خوندم.بعد یه فاتحه واسه مرحوم فرستادم.بعد خنده ام گرفت،یادم اومدم که زنده ام،دیگه وقتی دوست مون نوشت،جوری زندگی کنیم که وقتی نباشیم ازمون یاد کنن/تو دلم گفتم،نه،مثل اینکه واقعا ارتحال کردم




پرنده،پرواز،آشیانه

فوج فوج پرنده،مرتب و منظم
خدا پشت و پناهِ همه ی مهاجرها باشه،...
و ممنون که کمکش کردین ،وممنون از بچه ها،که آوردنش پیش شمایِ مهرورز
و خیلی ممنون که زحمت کشیدین و براش سیب پوست گرفتین
بابت بی التفاتیش،من از شما معذرت می خوام،
پرنده های باغ ،سیب و گلابی و آلو و آلوچه رو با پوست،نوک نوک میزنن،مرغ و خروس و غاز واردک اسب و گاو،همه شون میوه رو با پوست می خورن،مثلا گاو/هندونه رو کلهم با پوست می خوره:اونوقت،دکتر به پدربزرگ عروس مون گفت،هندونه رو با پوست بخور،برگشت گفت/من گاو ام مگه/ولی خوب.خدا اونقدر درد به جونش انداخت و به خودش پیچوندتش که...راهی بجز گاو شدن پیشش نگذاشت،صدا زد صفورا،اون هندونه رو بیار ببینم زن،خلاصه آب رو آتیش.




ممنون که ما رو دفتر هدایت و ارشاد نمی کنید؛ممنون که میدونید ما آدم بِشو(
)نیستیم .ممنون که میدونید هرچه هستیم، ساخته و پرداخته خودمونیم.

محبت و معرفت خودش و بنده های خوب ش
ام.




"خلاصه که مادر درختها .ابر ارغوانی نمیدونم هرچی که اسمته ..."
خدا شما و لحن شکرین تونو حفظ کنه،مرسی از همه لطف ی که داشتین و دارین
آخی ،
خیلی ممنون بابت تک تک واژه هایی که نوشتین،اتفاقا این روزها آسمان ولایت مان پرنده های بسیاری به سمت شمال ،در پروازند
چشم،من با جان و دل به حرف های شما گوش می سپارم
حالا عروس مون گفت،تماس گرفتم،از ننه صفورا پرسیدم،پدربزگ چطوره؟گفت اگه گاوبازی در نمی آورد،زودتر از اینها خوبِ خوب شده بود.
ومنِ لامذهب،بلند خندیدم.
اجازه خانم؟!
به گمونم آدم و حوا هم/سیبُ با پوستش تناول کردن .چرا؟!چون هنوز چاقو اختراع نشده بود.وگرنه،آدم به مهر و عشق،سیب پوست می گرفت حتما
اجازه خانم؟!
دلگیر نیستم عزیز،دلتنگ ام.روزهای بدی رو پشت سر گذاشتم،الحمدالله خدا تنهام نگذاشت،بنده های خوب خدا هم تنهام نگذاشتن،والهی شکر،بابت همه ی نعمات و لطف و کرمش
خیلی ممنون بابت حرف های خوب و آرامش بخش تون،خوشحال شدم کامنت تون دیدم.عزیز دوست داشتنی و محترم،حریم بانوی بهشتی
ببخشید که خیلی حرف زدم.ممنون که پر حوصله اید،عزیز
با درود
پس شما خواننده پنهان خیلی از وبلاگها هستید
اما واقعا افکار شبیه همین خانم دکتر است
درود بر شما



بله،بنده مخاطب صامت خیلی از وبلاگها هستم؛ناطق بعضی از وبلاگ ها نیز هم.
من افکار زلال و عمیقِ خانم دکتر رو خیلی دوست دارم.
همچنین دل بزرگ و مهرورز و وجود عزیز و شریف شونو
خیلی ممنون از دقت و توجه ی شما
دیگه نرو توروخدا
والا دست من نیست که،رفت و برگشتنم با خدا و ندای درونمه


دلمون براتون تنگ شده بود
عزیزم



خیلی خیلی ممنون از مهر و معرفت تون
سلام
خوش آمدید به خانه تان
رد پای یک زن را خواندم
چقدر افکارش نزدیک به شما بود حتی اسم پسر و دخترش هم شبیه بچه های شما است
به طوریکه من شک کردم نکنه خود شمایید
سلام بر شما آقای امیر علی خانِ عزیز و بزرگوار


منه کمترین کجا و آن عزیز مکرمه و ماجده کجا


خیلی ممنون از لطف و محبت تون
یا خدا
خیلی خیلی ممنون بابت این شک خوش آیند و دلپذیرتون
+می دونستید؟من هم گاهی به شما شک می کنم؟! بس که افکار شما شبیه چوپان است .خصوصا کامنت هایی که برای ترانه بانو می نویسید.
خوش برگشتی باران جان
سلام،خیلی ممنون صحرا بانوی عزیز دلم،جون و دل تون سلامت باشه بلامیسر

خیلی ممنون از حضور همیشه عزیز تون
عزیزمی لیلا جان