<< ابرِ ارغوانی >>

سلام؛عالی ترین صدای موسیقایی نزد پروردگار محسوب می شود,...*داریوش علیزاده*

<< ابرِ ارغوانی >>

سلام؛عالی ترین صدای موسیقایی نزد پروردگار محسوب می شود,...*داریوش علیزاده*
نظرات 4 + ارسال نظر
Pari چهارشنبه 23 خرداد 1403 ساعت 23:38

سلاام بانوجون
انشاالله

بانوجان قسمت سومشم دیدم.. منتظر قسمت بعدم

عجب..
خدا خیرشون بده از طرفی به موقع رسیدن وگرنه سیم تلفن ها رو میبرده این اقا پسر..

شما مامان باران شجاع و با شهامت خودمین

عزیزمین مررسی بانوجانم برای دعاهای قشنگتونانشاالله سالم و سلامت باشین و همیشه شادو خوش
تن و جونتون سلاامتدوستتون دارممم

سلاااام،سلام به روی بهتر از ماهِت عزیزم

...

آفنینما هم منتطریم

عحب به جمال و
کمالت پری جوون
بله،سیم تلفن های ما روزی اون آقا پسر نبود.
خدا به راه راستش هدایت کنه.امیدوارم،چشش دنبال کابل برق مون،که بسی طویلِ و
قیمت خوبی ازش می خرن،نباشه.وگرنه الهی که همون سر تیر برق،خشک شه.
قربونت برم گل دختر عزیزم


همچنین عزیز دلم
تن و جسم و روح و روان تون سلامت و پر آرامشخیلی دوستت دارم
پری جوووون

Pari جمعه 18 خرداد 1403 ساعت 09:37

سلام بانوجانم
منم عاشق کتلت و شامی این مدلی هستم
سریال در انتهای شب رو هم دو قسمت اولشو نگاه کردم

دیالوگ باحالی بود

خوشحالم میبینم هستین و فعالیت میکنین

و اینکه یادم نمیاد ایمیلتون رو پاسخ دادم یا نه
حالا براتون میگم چکارا کردم این ایام
فقط خوشحالم
دوستتون دارم

سلام عزیز دلم
جون و دلت سلامت قشنگم
منم همین طور.به امید خدا شامی و کتلت درست کنیم.وی آی پی اتوبوس ،راهی سیاحت شیم.خودم برات لقمه بگیرم.

خیلی ممنون که نگاه کردی.لطفا قسمت سوم اش رو هم نگاه کن


بله،خصوصا بعد اش

عزیز دلمی
یادم رفت توی ایمیل از کابل و
تیرتلفن بنویسم.
چند روز پیش،زن مش هادی،همساده بغلی اومد دم در.گفت بچه ها مو از مدرسه می آوردم.یکی از تو محوطه ی شما دوید و فرار کرد.اومدم نزدیک،دیدم سیم تلفن بریده.و فرصت نکرده ببره.شما بیا و سیم های تلفن تونو جمع کنید.
منم داس برداشتم.الباقی سیم ها رو هم بریدم.از زن مش هادی تشکر کردم .گفت من خیلی می ترسم.گفتم نترس.من هستم.حالا مثل پدر بزرگ،داسُ تو هوا می چرخوندم.
خلاصه گفت.مش هادی شب ها نیست.گفتم خا نباشه.ما که هستیم.و بعد امتحانات دادا.بابا میره مخابرات،تلفن رو به امید خدا وصل می کنیم.خوشحال شد و
دخترهاشُ برداشت رفت.من هم .سیم تلفن ها رو زیر بغل زدم و
اومدم خونه.
بعد به دادا گفتم.بره دوربین ها رو بین ساعت ده و نیم تا یازده و نیم صبح.چِک کنه.وخوب.یه پسر بچه.۱۵.۱۶ ساله.با شلوار پلنگی ،یه شاخه صنوبر کند.پرید هوا.سیم تلفن رو کشید و با انبر برید و
یهو هم پا ب فرار گذاشت


به به .چه کارایی واقعا.الهی که همه ایامت ب خیر و خوشی باشهعزیزمهمیشه سلامت و خوشحال باشی
خدا رو شکر،الهی شکربابت کارا و خبرا.

قربونت برم،مممنونممم،منم دوستتون دارم خیلی

سلام پنج‌شنبه 17 خرداد 1403 ساعت 07:49

با درود
چقدر دلم برای اون طفل و اون مادر سوخت
من در کودکی توی حوض افتادم
منتها دستم را به لبه حوض گرفتم
و صورتم رو به آسمان بود
میهمان‌ها خانم در ایوان طبقه بالا نشسته بودند
فکر کنم‌ علت میهمانی بعد مراسم عروسی عمو و زن عموی خدا بیامرزم بود
حالا من روی نمی شد کمک بخواهم
تا اینکه یکی از خانم ها بسمت حیاط برگشت و گفت بچه تو حوض افتاده
خلاصه مادرم به کمک ام آمد و مرا بیرون کشید

درود بر شما
خدا رو شکر خانوم ها متوجه تون شدن.وگرنه معلوم نبود ،تا کِی رو تون نمی شد کمک بخواهین.

اون مادر_۴ فرزند -دو دختر و دو پسر -دنیا آورد.الحمداله ؛اوضاع و احوال شون خوبه .شکر.
یادمه.وقت برگشتن.خانم ها میگفتن.بچه بیاره.این سوگ یادش میره.
بعد که رسیدم خونه ی پدربزرگ.
باباجی اومده بود.
گفتم باباجی من بمیرم.منو یادت میره؟
ناراحت شد.اول عمه رو دعوا کرد.بعد بغلم گرد.گفت خدا نکنه.نه.نه بلامیسر.
ومن.تو دلم،از دست اون زن ها ناراحت و عصبانی بودم.
همین چند وقت پیش.دقیقا یک ماه پیش-مامان این مادر رو دید. او از بچه هاش گفت .البته.ابتدا از آن مرحوم. دختر کوچولویِ طفل معصوم اش گفت.که مامانم. از زبان من هم-از آن روز براش گفت-مامان گفت لبخند زد.و خوشحال پرسید-چطور ممکنه؟ اون بچه یادش مونده باشه؟
مامان گفت،به اش گفتم،او بچه نبود که.ازازیل(یعنی گودزیلا) بود.
از این جهت شد که،یکی اون روزُ یادش مونده و.هر گلی یه بویی داره .و آن داغ برای همیشه تازه اس.
خدا مادر تونو رحمت کنه،همین طور آقا و
زن عمویی که مادر شهید بود

سلام چهارشنبه 16 خرداد 1403 ساعت 13:16

با درود
به به چه بوی غذایی پیچیده است
کتلت سرخ شده
دست سازنده درد نکند
&&&&
عرض کنم در مورد کلیپ فوق
حقیقت جامعه ی امروز در کلانشهر ها
خیلی اینطور زندگی ها حاشیه دارد
خستگی بی‌حوصلگی هر دو طرف چه خانم خانه و چه آقای خانه همیشه باعث دلخوری و بحث هست
فعلا مل در روستا هستیم
می بینم مردها اگه لز کار در مزرعه خسته اند
اما سر ظهر در کنار خانواده اند
یکی دو ساعت استراحت بعد دو باره کار در مزرعه
و عصر هم سرگرمی های خودشان را دارند
حیف که حاصل دسترنج را به بهای اندک می فروشند
برنج کیلویی ۶۰ تا هشتاد تومان واقعا ارزان است
کاشکی به جای ورود برنج خارجی سوبسیدار
دولت قیمت بالا برنج را بخرد و ارزان در اختیار مردم بگذارد

درود بر شما
بله واقعا؛دستش درد نکنه.هم بابت فضا ،هم بابت کتلت های قشنگ سرخ شده.

***
بله.فرمایش شما صحیحِ.
به نظرم.زند‌گانی را زندگی کردن. خیلی قشنگِ.خیلی.
و خیلی حیفِ که،زندگی ها اینطورها.(این زوج-ازدواج عاشقانه ای داشتن-
و عشق خیلی مهم-همچنین نگهداریش.
به قول مولانا:
زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا

چه نغزست و چه خوبست و چه زیباست خدایا

چه گرمیم چه گرمیم از این عشق چو خورشید

چه پنهان و چه پنهان و چه پیداست خدایا

زهی ماه زهی ماه زهی باده همراه

که جان را و جهان را بیاراست خدایا

زهی شور زهی شور که انگیخته عالم

زهی کار زهی بار که آن جاست خدایا

فروریخت فروریخت شهنشاه سواران

زهی گرد زهی گرد که برخاست خدایا

فتادیم فتادیم بدان سان که نخیزیم

ندانیم ندانیم چه غوغاست خدایا

ز هر کوی ز هر کوی یکی دود دگرگون

دگربار دگربار چه سوداست خدایا

نه دامیست نه زنجیر همه بسته چراییم

چه بندست چه زنجیر که برپاست خدایا

چه نقشیست چه نقشیست در این تابه دل ها

غریبست غریبست ز بالاست خدایا

خموشید خموشید که تا فاش نگردید

که اغیار گرفتست چپ و راست خدایا

)اونم از منطقه ی جلفا_اینجور به حاشیه کشیده شه.

خیلی هم عالی.خوبه که حاج خانوم همراه شما روستاهستند .البته رفت و آمد خودش تنوعِ،دلچسبِ.سلامت و خوش باشید همیشه

بله؛سمت (ولایت مادری و پدری)ما-مرد و زن-دختر و پسر -تو مزرعه شالی کار میکنن.همچنین باغ داری .دام داری.
والبته .یه زیر انداز گوشه ای پهن می کنن-اطفال رو می نشونن .واین بچه ها می بینن و یاد می گیرن.و معمولا .مچ پای بچه ها رو .با طنابی نرم.مثلا ملحفه ی نخی رو می بریدن.طناب می بافتن.به مچ پای بچه کوچولو ها می بستن.که تو محدوده زیر انداز بمونن.که خدای نکرده.توی رود ...
بعد که ادراک شون کاملا شکل گرفت.همون روی زیر انداز می شینن و نظاره گر والدین و ...
چند ساله بودم.
همراه عمه نازی.
بدو بدو رفتیم مسجد ولایت پدری.
یک زن.میان جمعیت.با موهای فری فری .آشفته و پریشان روسری واحاش دِ=ول و
سر گردان..با لب های خشک ترک خورده.که دوطرف لب هاش کف سفید چسبیده بود.فریاد می کشید .
یادمه. باباجی.یه توپ پارچه.سفید حریال خریده بود.به خیالم.این خانوم.یه توپ پارچه بغلش گرفته و
فریاد میکشه.التماسه مرتضی رو می‌کنه....
مرتضی دوست خان دایی بود.
.بعد متوجه شدم. او زن مرتضیِ.
و اون توپ پارچه.بچه اس.
که گویا بچه خواب بود و
مادرش رفت سری به خزانه شلتوک بزنه..بچه؛ بیدار شد.دید مامانش نیست.سمت شالی زار پیش رفت.منتهی توی مرداب افتاد..‌.
مادر از کنار مرداب عبور کرد و
به خونه رسید.

همه جا رو گشت.بچه نبود ،که نبود.
زن مرتضی ملتمسانه
می گفت-مُرتیض نه.نه مرتضی.مرتضی نه.
مرتضی اشک می ریخت و می گفت-فادن مره-بده به من.و آخر هم .به زور.بچه رو از بغلش جدا کرد و گذاشت توی قبر.و این مادر .با تمام وجود فریاد و شیون کرد...
خدا برای دوست و دوشمن نخواد.
به عمه نازی گفتم بریم خونه.
به نظرم.دو سال بعد.
مرد و شریف و چوپان .داشتن بازی می کردن.توی قوطی مایع ظرف شویی گلی،آب ریخته بودن.بعد فواره اش می کردن.چوپان گفت من برنده شدم.مردشریف گفت نه.من برنده شدم.که چوپان مرد شریف رو هول داد .مرد شریف با صورت،افتاد توی باتلاق.که ما به اش می گیم .چنسه.
وقتی مرد شریف بلند کردم.صورتش کاملا سیاه و لجن چنسه بود.خدا میدونه چقدر ترسیده بودم.
خدا رو شکر که بخیر گذشت.

بله.حالا پارسال بهتر بود.
امسال.مخارج خیلی خیلی بالا بود...اگه برادرهام و کمک های بسیار مامان نبود.زمین .سبز نمی شد.
شکر.خدا رو شکر و سپاس.


خیلی ممنون که وقت می گذارید و
با دقت و توجه می نویسید

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد