اگر بحث را ببازم و
خنده اش را به دست آورم؟
"محمود درویش"
پ.ن
ساعت 21:23 دقیقه اس و
صدای پارسِ
سگ پاسبان و هوهویِ مرغ شب می آید.
پنجره نیمه باز است و
عطر و بوی شالی های آبستن پیچیده است.
امروز پدر جان -به رسم کهن -یک خوشه غوره-دهنه ی آبخوری شالیزار گذاشت.
یعنی کل آب شالی-از روی خوشه ی غوره عبور کرد و
وارد زمین- زیر پاهای شالی ها جاری شد.
رسم دندانی اینجا اینگونه اس که-برنج را با آب گرم می خیسانند و
به نیت بی سروصدا ترکیدنِ لثه ی طفل.برنج را
در تابه برشته می کنند.همچنین مشتی گندم و عدس.
جریان خوشه ی غوره هم همین است که-به خیر و خوشی-یک دست و چشم نواز-ساقه های برنج ترک بردارند و
خوشه ها هویدا شن...
و آن وقت-زارع روی مرز راه می رود و
می خواند:"آی برنجِ خوشه خوشه-می دیل تی امره خوشه..."
خوب.
عقل می گوید شب است و
چشم می گوید پس چرا؟ آسمانه چشم دلم آبی است؟
آخردِ سوال تو واورسی سومی.
این را هم برایتان عرض کنم که؛
اینجور وقت ها که بی خواب می شدم.اجی میگفت:"شااال؟ هرکی نوخوسه؟ بیا اَنه بوخور"
شاااال همان شغال است.فایرفاکس-همان شغال آتشین می باشد.
خوب.حالا که آسمان چشم دل مان آبی است-بشنویم؟
با درود
چه خاطره ای !
ما با تمام شیطنت انگشت کوچکه ی چوپان نمی شدیم
اما راهش بر عکس پسر ارباب شد
رفت دنبال مسجد و قرآن
اون حلال کردن هم خیلی جالب بود
درود بر شما


نگاه کرد.










بله.چوپان خیلی بیش فعال و شیطان بود-هست.
بله؛به لطف خدا
۱۳ سالش بود.رشت بودیم.سر ظهر خواست بره بیرون.
مامان رفته بود خونه آقاجان.شالی کاری.
گفتم این ساعت نباید از خونه بری بیرون.گفت چکار داری.من میرم.
رفت و با در قفل شده مواجه شد.
خودم قفلش کرده بودم.پیش خودم فکر کرده بودم.اگه به سرش بزنه بره بیرن.من چطور؟ تو کوچه ها برم؟دنبالش؟
آخه هر وقت میرفت بیرون.من به مادربزرگ می گفتم.خدا بیامرز می رفت و
پیداش می کرد.خصوصا فصل شنا-لب رود می نشست.تا چوپان دست از شنا بکشه و برش گردونه خونه.البته بیشتر وقت ها.می گفت-تا پول ندی-خونه بر نمی گردم.مادربزرگ به اش میگفت صبح به ات پول ندادم؟ میگفت اون صبح بود و
الان جریانش فرق میکنه
بهرحال .وقتی با در قفل شده مواجه شد.گفت بیا این درُ باز کن.گفتم نمیشه.
گفت پس از پشت بام میرم.محکم گفتم پس منم.از همون مسیر دنبالت میام.
عصبانی.با دست راستم. به دریچه ی بام اشاره کردم.گفتم بفرمایید.
یه نگاه به دریچه کرد.یه نگاه به من.یه لگد محکم به در زد.جوری که شیشه ها ترک ترک شد.به اندازه ی یه پیاله ریخت-الباقی هزار تکه-به در پیچ بود.
تو چشم هام
گفتم تی سر فدا=فدای سر تو.
دست هاش و مشت کرد و
عصبانی-توام زار زار گریستن.گفت عَههههههههههههههه.
من ام اشاره به سالن.گفتم بفرمایید تو.دم در بده
همون مدل.گریه کنار رفت.به پشتی ورداشت و وسط حال.به ثانیه نکشید.خواب رفت.یعنی اونقدر خوابید-پدر آمده بود و شیشه رو تعویض کرده بود و شب از راه رسیده بود.او خواب آلود بیدار شد:))
اون حالا کردن هم.بر می گیره به دایی کوچیکه.
اونایی که دختر و پسرشون می خواست ازدواج کنه.بله برون .می آمدن دنبال دایی کوچیکه.که هم صورت نامه بنویسِ.هم تا زمان عقد-محرم شون کنه.مثلا برای آزمایش و خرید بیرون میرن.محرم باشند.چوپان با این تفکر-میخواست عاقد کوچولویِ ولایت باشه
البته دایی کوچیکه.چیزی حدود ۲۰ ساله که.حلال کردنُ به اصرار دوستش- که از همکاران شما بود و مثر به محرم شدن-با یک ارباب رجوع-به قصد کمک کردن و از فلاکت و لجن دور کردنش-گذاشته کنار.
حالا بیست ساله که-
وقتی ام اصرار میکنند.که دست شما سبک و
پا قدم تون خیر و خوشِ برای بچه ها مون.و حتما شما باید حضور داشته باشی. از دوستِ محضر دارش-وقت میگیره و
به اتفاق مجلس میره.البته رونما هم تقدیم میکنه و هزینه ی حلال کردن و
دفتر دستک رو هم خودش پرداخت میکنه.
ان شاءالله عروسی نوه های گل شما
با درود
من همیشه از شنیدن صدای گرم و آهنگ های ملایم ویگن لذت برده ام
البته صدای این خوانده هم خیلی شبیه ویگن بود
سلام بر شما


بله.محلغا خنم.
بعد به چوپان میگه-برو یه صفحه قرآن بخون.ببینم کی اجازه نمیده؟چوپان رفت و شروع به تلاوت چند سوره نمود و
ویک روز آمد و به مادر گفت.دیدی؟ می تونم بهتر از داداشت(منطورش دایی کوچیکه بود.که توی استان مقام آورده بود و جایزه گرفته بود) باشم:که یهو در منزل ما به صدا در اومد.مرتضی پسر همسایه بود.اومده بود به مادر بگه.چوپان به اش گفته.بریم خونه ی سکینه اینا.محرمیت تونو بخونم.یعنی وقتی اینو گفت.توی حیاط از خنده دراز کشید.
باو کنین دارم جدی می نویسم.که این چوپان ده ساله.وول وله بود و



ببخشید طولانی نوشتم.

خیلی هم عالی.
به نظرم.زندگی بدون موسیقی ممکن نبود.واسه همین خداوند صدای خوشی به پرنده ها بخشید.بعد دو گوش شنوا به آدم.ولیکن آدمی از شنیدن نغمه ی پرنده ها-ابتدا زمزمه کرد و
بعد یهو مثال دایی کوچیکه ی بنده-زد زیر آواز.
یه وقت که چوپان.با پیرهن و شلوار پاره پور برگشت خونه-مامان یه نگاه تاسف باری به اش کرد و
هیچ نگفت.ولیکن چوپان طلبکارانه برگشت گفت چیه؟ لابد می خوای بگی متاسفم.مامان گفت-خیلی.پرسید چرا؟ مامان گفت-همین جور پیش بری.آینده میشه علی زهره-
علی زهره.پسر ارباب بود.که دوستان ناباب.باعث شده بودند که.ایشان املاک ها را پای وا-فور-دود کنند و
سر آخر-به اتفاق-۶ تا پسرش-به دد و دزدی-رو آوردند.
بهرحال چوپان گفت.خوبه مثل داداش هات شم؟مامان گفت بعید می دونم.
چوپان گفت.به ثابت میکنم.
البته پس از اینکه گفت-به ات ثابت میکنم.یه لگد به گلدون زد.
کی گلدون خورد و خاکشیر شده را جمع میکنم؟
چوپان رفت و
پس از یک هفته.به خانه برگشت.
خوب.این یک هفته رو-خونه ی پدربزرگ بود.از آنجا مدرسه می رفت.وبعد مسجد.
یعنی پس از یک هفته-بسی-جی طور-به منزل مراجعه نمود.یه شونه ام.تو جیب پیرهنش بود.موهاشو از راست به چپ.شونه میکرد و
عضو بسی-ج شده بود و
پیش از اذان. قرآن می خواند.اابته ابتدا شیخ عیسی .متولی مسجد.اجازه ی دست گرفتن بلند گو را به اش نمی داد.ولیکن پدر بزرگ رفت و
گفت مش عیسی؟ این چکاریه؟ گفت آقا.ممکنه اشتباه بخونه.پدربزرگ با فریاد گفت.پس تو اینجا چکاره ای؟ به اش یاد بده مرد.
مش عیسی هم ناظر بود و
خلاصه چیزی نزدیک به یک سال.چوپان قاری مساجد آبادی های اطراف-حتی آبادی دکتر نو.بخت بود
سکینه.دختر برادر شوهرِ عمه افضل بود.مرتضی خاطر خواهش بود و
تو خاطر خواهی.همیشه یه گیر و گوری هست.بهرحال چوپان پدر سکینه رو.توی مسجد دیده بود و
سفارش مرتضی رو گفته بود.
سکینه رو هم شوهر داد... بعد به اتفاق مادربزرگ-رفت در خونه ی عموی سکینه-به زن عموی سکینه گفت-ما واسه خاستگاری دخترتون-سهیلا اومدیم.
مامان شاکی بود.چرا اینقدر.پدر بزرگ.مادربزرگ.لی لی به لالایِ چوپان می گذارند.والبته حالا از من شاکیِ.
چند ماه بعد از خاسگاری.کلهم ساکن رشت شدیم .
داشتم عرض میکردم.برگشت به مادر گفت.دیدی؟ میتونم بهتر از داداشت باشم؟ بعد با دست هاش.موهاش رو بهم ریخت و گفت.ولی میخوام خودم باشم.به قولی به تنظیمات کارخانه برگشت
از سهیلا بنویسم.که هر بار چوپان رو دیده گفته-خیلی بی معرفتی کردی:))رِی.