با سپاس از شما چه داستان غم انگیزی آن خواهر و برادر داشتند پدر و مادر ها معمولا جبران شکست های خود را در فرزندانشان انتظار دارند ولی به نظر من شغل معلمی برای خانم ها خیلی بهتر است الان همسایه ما خانمش بانکی است چندین ساله ازدواج کرده اند ولی به خاطر شغل خانم فرزندی ندارند
درود و سپاس از دقت و توجه؛ و حضور همیشه ارجمند شما. بله.قصه ی اینها خیلی غم انگیزه و تو دوران اکبر شاه اتفاق افتاده. بله متاسفانه بعضی از پدر و مادرها بچه ها شونو قربانی شکست ها و چشم هم چشمی و خاله زنک بازی های فک و فامیل و در و همسایه میکنند.
(معلمی شغل نیست، معلمی عشق است. اگر به عنوان شغل انتخابش کردهای، رهایش کن و اگر عشق توست مبارکت باد. "رجایی") جسارتا به نظر بنده معلمی شامل حال همه ی خانوم ها نمی شود. مثلا پدر -برادر-همسر-خیال ش راحته که.محیط مدرسه جای مناسبی واسه ی عزیزشه.خوب همین طور هم هست.منتهی ممکنه عزیزش-توانایی اداره کلاس-تدریس =تعلیم و تربیت نداشته باشه. اصن مفهوم دانش آموز -نو آموز رو ندونه.
در نتیجه.سر کلاس .جیغ می زنه.داد و فریاد میکشه.و رفتار ناشایستی با بچه ها داره.واینجا بچه های مردم.روز به روز بی انگیزه و درس زده تر میشن.و بجای تشویق شدن و یاد گرفتن و چهار تا کتاب خوندن. دیگه خودتون بچه ها رو تو کوچه و خیابون ها دیدین و بهتر می دونید... ولی آن دسته از خانوم معلم هایی که از سر مهر و علاقه.معلمی رو برگزیدن.خدا حفظ شون کنه.بچه های کلاس هاشونو درست تعلیم و تربیت می کنند .و به لطف همچنین خانوم معلم هایی.بچه ها تو درس و کار و زندگی شون موفق تر اند.
پدر رقیه یه قصابی بزرگی-سر کوچه مون داره.صبح ها.مادر رقیه مغازه رو اداره میکنه.چهارتا مغازه آن طرف تر قصابی رقی اینا.بانکِ.مادر رقیه سر ظهر .دخل رو بر میداشت.می رفت بانک.که بریزه ب حساب شوهرش و چک ها شون پاس شه.و رقیه معمولا همراه مادر بود.و این علاقه از طفولیت در او شکل گرفته .خلاصه پشت باجه رو خیلی دوست داره. والبته که خانوم های کارمند بانک.۶ ماه پس از زایمان مرخصی با حقوق و مزایایِ کامل دریافت میکنند.می تونند تمدید کنند.سر جمع.نه ماه بهشون مرخصی تعلق می گیره.و معمولا داخل شهر نگهه شون میدارن.مثلا شهر صنعتی نمی فرستن شون.یا باجه ی پایانه.فقط مرکز شهر و خیابان هاش.و دانشگاه هایی که توی شهر و باجه داره.
با درود یعنی پسر از زرشک پلو خوشش نمی آید ؟ **** مشکلات ممکن است باعث رفتن به بیمارستان روانی بشود ( تیمارستان) ( دیونه خونه ) اما برای همه میسر نیست ### امروز به شمال اومدم میگن از فردا هم هوا سرد میشه هم بارونی دریا که کف آلود و خشمگین بود
درود بر شما https://fa.m.wikipedia.org/wiki/%D8%A8%D9%87_%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86_%D8%B3%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C_(%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85) پسرِ کاراکتر باحالی داره.بله- خوشش نمیاد. **** بله.به نظرم همچین جای بدی ام نیست.گاهی واسه فرار از مشکلاتی که دیگری-همانی که خودش رو دانای کل می دونه.تیمارستان و دیوونه خونه. واسه آدم گلستانِ. یه دختر خانومی بود. از دست والدینش.بستری شد. یه آقای مهندسی.از دست خانومش. یه خانوم دکتری.از دست شوهر سیم جیم کن اش. یه مادری.از داغ جگر گوشه اش. یه نوعروسی از دست زخم زبان قوم شوهر. یه عاشقی؛ از غیبت پرسوال معشوق اش. دختر عمه لیلایِ مامان.۲۵ ساله که بستریِ.سالهاست دکتر مرخصش کرده .ولی یک شب بیشتر.خونه دوام نیاورد.گفت الا ب الله.باید برگردم تیمارستان.والان یک جای خصوصی.تو دل جنگل.بستریِ و بیش از ۲۰ ساله که خونه بر نگشته.یعنی دل اش نمی خواد برگرده.. دختر محجبه؛ زیبا و باهوشی بود. واسه اینکه،برادرش رو بچزونن.این طفل معصوم رو.وقت برگشتن از دبیرستان.دزدیدندو یک هفته بعد.نزدیک های خونه اش پرت کردند.وقتی پیداش کردند.ازش پرسیدند چرا کل موهات سفید شده؟ بعد برادرش.یک فص کتک مفصل به اش زد.هر چقدر این طفل معصوم به اش گفت.دوستان و همکارانت این بلا رو سرم آوردند.او باور نکرد و گفت تو با عشقت رفتی و حالا ولت کرده برگشتی. بهرحال .نوش دارو پس از مرگ سهراب.برادرش با توجه به نشانه هایی که لیلا می گفت.پیگیر شد... منتهی ؛او را هم بردند و مجنون برش گرداندند. طاهر.برادر لیلا، شبیه حسن جوهرچی بود..البته چشم هاش.مثل چشم های پارسا پیروز فر. همیشه تمیز و مرتب بود. یه سال از خان دایی کوچیکه تر.یعنی متولد ۴۹. وقتی طاهرُ برش گردوندن،برهنه پا و ژنده پوش شد.والبته بدتر من.خل و سیگار پشت سیگار. دو هفته پیش.فوت کرد...مامان گفت فریاد های عمه ماه بانو،گوش فلک کَر می کرد... خدا صبر بسیار ببخشه...
رقیه همکلاسیِ سارای.خیلی دوست داره علوم بانکی بخونه.ولی مادرش گفته.الا ب الله.باید خانوم معلم شی. مهوش خانوم.زن مهربان و سخت کوشیه.بسیار علاقه مند بود. معلم شه.یعنی دقیقا پذیرفته شده بود.منتهی شوهرش دادند و حالا ب اجبار.رقیه باید آرزوش رو برآورده کنه. این دختر.روانش بهم ریخته است. سارا به ام گفت.رقی گفته این دفعه اگه پذیرفته نشم.خودم رو خلاص می کنم. گفتم. از طرفم.براش بنویس.تو غلط میکنی رقیه خانوم. رقیه وویس خنده فرستاد و گفت خوش بحالت سارا. اونوقت من خنده ام گرفت. خلاصه اینکه.میم مشکلات برداشته شه.میشه شکلات=یعنی شیرینی.یعنی محبت=و محبت-یعنی شفا دهنده.جسم و روح و روان.یعنی وقتی از این منظر قوی باشی.طوفان بالا و پایین های زندگی.حریفت نمیشه.و خداوند این توانایی رو به اذنش،به همه ی جانداران بخشیده. قطعا دیدین دیگه.طرف از نظر مالی.متوسط رو به پایینِ.منتهی از نظر مهر و محبت.اونقدر غنی و ثروتمندِ که حد نداره.و اینها یه لقمه نون پنیر رو، با سبزیِ مهر شون می خورن.انها نون و کباب به کوفت- اینها با کوچکترین مسائل.شاد و خرسند و شاکراند.آنها گند می زنند به خوشی ها. بهرحال ممکنه وسط جهنم باشیم. کسی نباشه.یا مثلا کسی رو نداشته باشیم.یا داریم.وقت اش رو نداره.یا یاد نگرفته. بلد نیست محبت کنه.یا مهر ندیده که مهرورزی کنه.. به قول شاعر: ز برون کسی نیاید چو به یاری تو اینجا
تو ز خویشتن برون آ سپه تتار بشکن
ولیکن به لطف خدا. آگاه باشیم؛می تونیم خودمون یادبگیریم. بلد باشیم.که در هر شرایطی.خودمون رو اولویت قرار بدیم. از جسم و روح و روان مون مراقبت کنیم. و جریان این عکس از این قرار بود که.نگران و ناراحت بودم.علت اش مبهم بود.یه دو روز ب همین منوال گذشت.داشتم بین عکس ها.می گشتم.مکث کردم.خط اول رو خوندم.خط دوم .انتظارش رو نداشتم.ولیکن بلند خنده ام گرفت. یه وقت هایی هم حواس مون نیست. خداوند حواسش هست.خیلی.و دیگران برای آدم دعا می کنند. که سلامت باشی و شاد... شکر.برای همه ی احوالات و بالا و پایین های زندگی شکر و حمد و سپاس.
**** به سلامتی و خیر و خوشی حلول ماه میلاد شما و حاج خانوم و آقا پسر تون مبارک. در امان خداوند سلامت و دلشاد و عاقبت بخیر و طول عمر باعزت داشته باشید به به دریای متلاطم پائیزی.از اون مدل موج و اوج و پر جوش و خروش.کلا شش ماهه دوم سال والبته فروردین و پیش از اینکه خرس ب آب بزنه.تماشای دریا رو خیلی دوست دارم. اینجا هم. سه روزیِ که.بی وقفه.نرمه وارش و بارون شروع شده.و عطر و بوی برف پیچیده ببخشید که خیلی حرف زدم.آن هم از این شاخه ب اون شاخه
با سپاس از شما
چه داستان غم انگیزی آن خواهر و برادر داشتند
پدر و مادر ها معمولا جبران شکست های خود را در فرزندانشان انتظار دارند
ولی به نظر من شغل معلمی برای خانم ها خیلی بهتر است
الان همسایه ما خانمش بانکی است چندین ساله ازدواج کرده اند
ولی به خاطر شغل خانم فرزندی ندارند
درود و سپاس از دقت و توجه؛ و حضور همیشه ارجمند شما.
بله.قصه ی اینها خیلی غم انگیزه و
تو دوران اکبر شاه اتفاق افتاده.
بله متاسفانه بعضی از پدر و مادرها بچه ها شونو قربانی شکست ها و چشم هم چشمی و خاله زنک بازی های فک و فامیل و در و همسایه میکنند.
(معلمی شغل نیست، معلمی عشق است. اگر به عنوان شغل انتخابش کردهای، رهایش کن و اگر عشق توست مبارکت باد.
"رجایی")
جسارتا
به نظر بنده معلمی شامل حال همه ی خانوم ها نمی شود.
مثلا پدر -برادر-همسر-خیال ش راحته که.محیط مدرسه جای مناسبی واسه ی عزیزشه.خوب همین طور هم هست.منتهی ممکنه عزیزش-توانایی اداره کلاس-تدریس =تعلیم و تربیت نداشته باشه.
اصن مفهوم دانش آموز -نو آموز رو ندونه.
در نتیجه.سر کلاس .جیغ می زنه.داد و فریاد میکشه.و رفتار ناشایستی با بچه ها داره.واینجا بچه های مردم.روز به روز بی انگیزه و درس زده تر میشن.و بجای تشویق شدن و یاد گرفتن و چهار تا کتاب خوندن.
دیگه خودتون بچه ها رو تو کوچه و خیابون ها دیدین و بهتر می دونید...
ولی آن دسته از خانوم معلم هایی که از سر مهر و علاقه.معلمی رو برگزیدن.خدا حفظ شون کنه.بچه های کلاس هاشونو درست تعلیم و تربیت می کنند .و به لطف همچنین خانوم معلم هایی.بچه ها تو درس و کار و زندگی شون موفق تر اند.
پدر رقیه یه قصابی بزرگی-سر کوچه مون داره.صبح ها.مادر رقیه مغازه رو اداره میکنه.چهارتا مغازه آن طرف تر قصابی رقی اینا.بانکِ.مادر رقیه سر ظهر .دخل رو بر میداشت.می رفت بانک.که بریزه ب حساب شوهرش و چک ها شون پاس شه.و رقیه معمولا همراه مادر بود.و این علاقه از طفولیت در او شکل گرفته .خلاصه پشت باجه رو خیلی دوست داره.
والبته که خانوم های کارمند بانک.۶ ماه پس از زایمان مرخصی با حقوق و مزایایِ کامل دریافت میکنند.می تونند تمدید کنند.سر جمع.نه ماه بهشون مرخصی تعلق می گیره.و معمولا داخل شهر نگهه شون میدارن.مثلا شهر صنعتی نمی فرستن شون.یا باجه ی پایانه.فقط مرکز شهر و خیابان هاش.و دانشگاه هایی که توی شهر و باجه داره.
با درود
یعنی پسر از زرشک پلو خوشش نمی آید ؟
****
مشکلات ممکن است باعث رفتن به بیمارستان روانی بشود
( تیمارستان) ( دیونه خونه )
اما برای همه میسر نیست
###
امروز به شمال اومدم
میگن از فردا هم هوا سرد میشه هم بارونی
دریا که کف آلود و خشمگین بود
درود بر شما














https://fa.m.wikipedia.org/wiki/%D8%A8%D9%87_%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86_%D8%B3%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C_(%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85)
پسرِ کاراکتر باحالی داره.بله- خوشش نمیاد.
****
بله.به نظرم همچین جای بدی ام نیست.گاهی واسه فرار از مشکلاتی که دیگری-همانی که خودش رو دانای کل می دونه.تیمارستان و دیوونه خونه. واسه آدم گلستانِ.
یه دختر خانومی بود.
از دست والدینش.بستری شد.
یه آقای مهندسی.از دست خانومش.
یه خانوم دکتری.از دست شوهر سیم جیم کن اش.
یه مادری.از داغ جگر گوشه اش.
یه نوعروسی از دست زخم زبان قوم شوهر.
یه عاشقی؛ از
غیبت پرسوال معشوق اش.
دختر عمه لیلایِ مامان.۲۵ ساله که بستریِ.سالهاست دکتر مرخصش کرده .ولی یک شب بیشتر.خونه دوام نیاورد.گفت الا ب الله.باید برگردم تیمارستان.والان یک جای خصوصی.تو دل جنگل.بستریِ و بیش از ۲۰ ساله که خونه بر نگشته.یعنی دل اش نمی خواد برگرده..
دختر محجبه؛ زیبا و باهوشی بود.
واسه اینکه،برادرش رو بچزونن.این طفل معصوم رو.وقت برگشتن از دبیرستان.دزدیدندو
یک هفته بعد.نزدیک های خونه اش پرت کردند.وقتی پیداش کردند.ازش پرسیدند چرا کل موهات سفید شده؟
بعد برادرش.یک فص کتک مفصل به اش زد.هر چقدر این طفل معصوم به اش گفت.دوستان و همکارانت این بلا رو سرم آوردند.او باور نکرد و
گفت تو با عشقت رفتی و
حالا ولت کرده برگشتی.
بهرحال .نوش دارو پس از مرگ سهراب.برادرش با توجه به نشانه هایی که لیلا می گفت.پیگیر شد...
منتهی ؛او را هم بردند و
مجنون برش گرداندند.
طاهر.برادر لیلا، شبیه حسن جوهرچی بود..البته چشم هاش.مثل چشم های پارسا پیروز فر.
همیشه تمیز و مرتب بود.
یه سال از خان دایی کوچیکه تر.یعنی متولد ۴۹.
وقتی طاهرُ برش گردوندن،برهنه پا و
ژنده پوش شد.والبته بدتر من.خل و سیگار پشت سیگار.
دو هفته پیش.فوت کرد...مامان گفت فریاد های عمه ماه بانو،گوش فلک کَر می کرد...
خدا صبر بسیار ببخشه...
رقیه همکلاسیِ سارای.خیلی دوست داره علوم بانکی بخونه.ولی مادرش گفته.الا ب الله.باید خانوم معلم شی.
مهوش خانوم.زن مهربان و سخت کوشیه.بسیار علاقه مند بود. معلم شه.یعنی دقیقا پذیرفته شده بود.منتهی شوهرش دادند و
حالا ب اجبار.رقیه باید آرزوش رو برآورده کنه.
این دختر.روانش بهم ریخته است.
سارا به ام گفت.رقی گفته این دفعه اگه پذیرفته نشم.خودم رو خلاص می کنم.
گفتم. از طرفم.براش بنویس.تو غلط میکنی رقیه خانوم.
رقیه وویس خنده فرستاد و
گفت خوش بحالت سارا.
اونوقت من خنده ام گرفت.
خلاصه اینکه.میم مشکلات برداشته شه.میشه شکلات=یعنی شیرینی.یعنی محبت=و محبت-یعنی شفا دهنده.جسم و
روح و روان.یعنی وقتی از این منظر قوی باشی.طوفان بالا و پایین های زندگی.حریفت نمیشه.و خداوند این توانایی رو به اذنش،به همه ی جانداران بخشیده.
قطعا دیدین دیگه.طرف از نظر مالی.متوسط رو به پایینِ.منتهی از نظر مهر و محبت.اونقدر غنی و ثروتمندِ که حد نداره.و اینها یه لقمه نون پنیر رو، با سبزیِ مهر شون می خورن.انها نون و کباب به کوفت-
اینها با کوچکترین مسائل.شاد و خرسند و شاکراند.آنها گند می زنند به خوشی ها.
بهرحال
ممکنه وسط جهنم باشیم. کسی نباشه.یا مثلا کسی رو نداشته باشیم.یا داریم.وقت اش رو نداره.یا یاد نگرفته. بلد نیست محبت کنه.یا مهر ندیده که مهرورزی کنه..
به قول شاعر:
ز برون کسی نیاید چو به یاری تو اینجا
تو ز خویشتن برون آ سپه تتار بشکن
ولیکن به لطف خدا.
آگاه باشیم؛می تونیم
خودمون یادبگیریم. بلد باشیم.که در هر شرایطی.خودمون رو اولویت قرار بدیم. از جسم و روح و روان مون مراقبت کنیم.
و جریان این عکس از این قرار بود که.نگران و ناراحت بودم.علت اش مبهم بود.یه دو روز ب همین منوال گذشت.داشتم بین عکس ها.می گشتم.مکث کردم.خط اول رو خوندم.خط دوم .انتظارش رو نداشتم.ولیکن بلند خنده ام گرفت.
یه وقت هایی هم حواس مون نیست.
خداوند حواسش هست.خیلی.و دیگران برای آدم دعا می کنند. که سلامت باشی و شاد...
شکر.برای همه ی احوالات و
بالا و پایین های زندگی شکر و حمد و سپاس.
****
به سلامتی و خیر و خوشی
حلول ماه میلاد شما و حاج خانوم و
آقا پسر تون مبارک. در امان خداوند سلامت و دلشاد و عاقبت بخیر و طول عمر باعزت داشته باشید
به به
دریای متلاطم پائیزی.از اون مدل موج و اوج و پر جوش و خروش.کلا شش ماهه دوم سال والبته فروردین و
پیش از اینکه خرس ب آب بزنه.تماشای دریا رو خیلی دوست دارم.
اینجا هم.
سه روزیِ که.بی وقفه.نرمه وارش و
بارون شروع شده.و عطر و بوی برف پیچیده
ببخشید که خیلی حرف زدم.آن هم از این شاخه ب اون شاخه
سلام بانوجانم



دقیقا منم
+میام و براتون مینویسم
سلااااام
عزیزم.




دقیقاً همچنین
همیشه سلامت باشی و
بخندی-گل دخترم
+قربون قدمت؛بنویس عزیزم