~~~~~
~~~~
ریچارد داوکینز رفتارشناس انگلیسی می گوید؛ما این حق را نداریم که به کودکان از سنین خردسالی بیاموزیم که به چه چیزی اعتقاد داشته باشند...
بلکه به آن ها باید نحوه ی فکر کردن را آموزش دهیم......
خلاصه اینکه به قول جناب پناهی مرحوم؛
من از این می ترسم ،
که دوست داشتن را.....
مثل مسواک زدنِ بچه ها،به من و تو ؛تذکر بدهند!!……
*خانم عباسی گفتند؛بفرمایید .بفرمایید یه ده دقیقه کنارما.بد بگذرونید دادا تون رو خاله فرشته حاظر میکنه و...که روبروی خانم عباسی روی یکی ازصندلی های مهد کودک وپیش دبستانی منتظر دادا شدم.خانم عباسی شروع کردن از هر دری صحبت کردن ورسوندن که؛یکی ازخانم ها رومیزی قلاب بافی میکنه و...اونا هم نمونه کاری هستن و....ولی من همه ی حواسم به اون طفل معصومی بود که پشت درwسی ...دست به پشت در انتظار ایستاده بود..میخورد چهارساله باشه!باموهای پرشت مشکی مشکی ..صورت گردو تپلی.قد شم فندقی.پاچِ پاچ=کوتاه کوتاه. که یکی از خاله ها آمد وگفت؛اینجا چرا ایستادی!؟دوستم رفته اون تو.خب تو چرا اینجایی؟!؟ موندم که کسی درو باز نکنه!!خانم عباسی دارن راجب طرح و رنگ رومیزی ها توضیح ....که خودم ازاون مدل شیره ای رنگش گرفتم و....ومن لحظه به لحظه کنج کاو...که کی در باز میشه!!!البته تو ذهنم حدس زدم. ومعمولا حدسیاتم درصت ومیزان ازآب...که از صدای خیلی یواش در باز شدن... و منم که چهرچرخوندم ...خانم عباسی رد چرخش رو گرفت ؛شلنگ خوب گذاشتی!؟آره.آب گرم محکم بستی!؟آره.بریم؟آره.پس اول تو برو....
میخای دستتونگهه دارم از پله بپری؟آره.دست شو گرفت گفت؛یک دو سه....فرود که آمد گفت؛داشتی میپریدی موهاتم اینجوری (دوتا دستاش رو گرفت تو هوا)پرواز میکرد....
خانم عباسی میدید که من دارم خفه میشم وبیصدا اشکمم دراومده.خودشون و ول کردن توی صندلی چرخ دارشون و سرشون روبه سقف ..:)))))
~~~~
~~~~~
ودر ادامه؛غاز پازد همان شلخت است:O
*نحوه آموزش مهمه ها.باید کودکه اول رفتارشناسی بشه.یعنی والدین یا مربیه باید قلق بچهه دست شون بیاد.وگرنه بچه آموزش پذیر نمیشه که؛شک نکنید ؛برعکسش عمل میکنه..باید مراقب باشید. خصوصا تو لحن .اگه قد و وزنه هرکلمه ای نامتعادل باشه .آموزش ملقا میشه()
بوخودا...
باید یه سری کلاسای آگاه سازی واسه یه عده از والدین بذارن...
به نظر من تا مهارت تربیت بچه رو تو خودشون نمی بینن تصمیم به بچه دار شدن هم نگیرن...
و در آخر:عاشق دنیای بچه هام
دقیقاااااااااااااااا..تا مهارت تربیت بچه رو تو خودشون ندارن....


.
ودرآخر؛منم تره مانمه
ممنون
اوهههه



ببین اینهمه رو باید خواننده ی تنه حدس بزنه !! خب خوبی نوشتت ب همین ۰من که عاشق کندوکاوم بازم کم آوردم
حالا دیگه کاملااااا توجیه شدم
بارکلا اون پسر و حنا خانوم
اینجا خواننده ها باید حدسیات شون به انضمامه کنجکاوی هاشون ..تصویر سازی ذهن شون دو صد چندان تقویت بشه





هرجا هم سوالی دارن ...من پاسخ گو هستم
آره..خواهر سوده جان
مرتیکه چهارساله دوست شو آورده بود...چقدم سفارش کرد.تااازه دیدی !؟مدل پروازی از پله آوردتش پایین..
باریکلا.باریکلا.احسنت .دم شون گرم
نوشتنت خیلی خوبه برای وب! آدم رو کنجکاو میکنه و میری تا تهه قصه ! اما بازم نمیفهمی دلیل خنده ی خانوم عباسی چی بوده تا اینکه از بین پیام های رد و بدل شده میفهمی که ۰۰۰آره ۰۰۰
منکه کلی لذت بردم۰
بارکلا دادا !
نوش جون تون



ولی جدا اینقدر گنگ مینویسم!؟خیلی ببخشید پس.
دادا دست حنا رو نگرفته بودا.یک پسر بچه ی چهارساله حنا بانو رو آورده بود wسی .دلیل خنده ی خانم.عباسی از کنج کاوی من و دیدن صحنه ی پریدن حنا و شگفت زدگی پسر بچه چهارساله...که از پریشان شدن موهای حنا ذوق زده شده بود و...
دادا مشغول علم آموزی بود
سلام و درود به شما باران عزیزخوبی؟ خسته نباشی مهربان
پست و متنتون بسیار بسبار عالی و جالب بود ممنون دوست عزیز
لایییییییییییییک
درپناه حق موفق....پیروز.... شاد و برقرار باشی
بی نهایت سپاسگذارم بانوی عزیز
سلاااام بر شما پگاه جان پرواز





فدای مهرو محبت شما
ممنون.بسیار ها ممنون و سپاسگزارم
مانا بمانی و شاد...
بالاخره فهمیدم چی به چیه
پروانه هم فهمید
خیلی بانمک بود
دادا حق داشته خب
من خودم می خوام با دادا هم مدرسه ای بشم
اینجور مادرشوهری نگام نکن
بد فکر نکن شاید بخوام معلمش بشم
بعلهههه.





چی به چی بود.
چی به چی هست.
چی به چی!؟،……
پروانه در افق محو شد.نیست شد.نابود شد
مادرشوهری!؟ خواهر شوهری !؟مادرخانمی!؟نه خدایی بهم میاد
ولی گمونم برای دادا نقشه کشیدین
جسارتا والدین فرناژ فرناژی رو خبر کنید
بگین برا دختر تون مورد خوب پیدا شده
پسر یه تیکه زمین داره.کارو درسش فعلا رو هواست.ولی پدرش پشتشه.باکی تون نباشه
دیگه دیگه
بریم سر اصل مطلب!؟خانم معلم دادای من
سلا عرض کردم
صبح قشنگتون به خیر و شادی
اینها خاطرات شما بود از مدرسه دادا؟؟؟
مال چه زمانی بود؟؟
من گیجم؟؟
سلام از بند اس.






سلام علیکم طیبه بانو
اوقات شما هم بخیر و نیک ...
بله.رفته بودم دادا رو از پیش دبستان بیارم.آخه پیش دبستانش مختلت بود.
که اول مهر وقتی اومد...به در حال که رسید کیف شو پرت کرد وسط حال
پرسیدم چیه دادای من!؟گفت؛مدرسه ای که توش دوختر نباشه بدرد نمی خوره
من...دیگه خودت میدونی دیگه
تازه میگفت منو ببرید روستا.با حمیدی(پسرخاله جان بزرگه)برم مدرسه.اون کلاسش مختلته
نه.بابا.گیج پروانه اس
شما خوبی.شما ماهی.فدات بشم الهی
عزیزمی مامان سپیده جاااان




عالی بود... ممنون. چشم حواسمون هست البته برا اینده


ای جانم اون کوچولو موچولو رو ببین چه بانمکه
اتفاقا شما خیلی توی این امور واقفید.من که یادم نرفته.برخوردعالی شما با اون دختر خانم توی مدرسه








صبیره بانوی گلمممم
جانت سلامت عزیز دلمممممم
از هرچه..بهترین ها رو برای آینده ی پیش روی تان آرزومندم..از خوبی ها خوشی ها ...وهمراهی های موافق...
من از این می ترسم ،
که دوست داشتن را.....
مثل مسواک زدنِ بچه ها،به من و تو ؛تذکر بدهند!!…
عالی