نام تو را
مدام
به تکان خوردن لب هایم
تکرار می کنم!
خیالی...
قصه ی فکر کردنِ انسان به
انسان!
تکراری شده باشد؟،
شده باشد...
من تو را دوست دارم!<----همین جور خیره ب سقف،منتظر تماس مامان بودم.دادا گوشیش رو آورد
دم گوشم.گفت ؛خوب گوش کن ،سجاد افشاریان چه قشنگ میگه"شده باشد"!و من خوب گوش گرفتم،.،این بچه درست میگه!
گفتم،آره.خیلی قشنگ مکث میکنه و
میگه؛"خیالی"
خیلی قشنگ نگام کرد.واسش خوندم :نگام مث از جنگ برگشته هاس/ نگام کن که عمریِ بازنده تم...
خلاصه اینکه ؛
همین الان یهویی رعد برق و" رگبار "گرفت.احتمالن برفم بگیره *_*