به قول منصوره ی روزهای مادرانه پاییز ما vs پاییز بقیه پاییز و زمستون ما عکس دارو و فین فین بچه ها -مال بقیه عکس با بارون و بوت و پالتو چنین تصاویری از یخچال ما بعید نیست
من ام مثال بچه ها(سیستم ایمنیم پایینه و کاریشم نمیشه کرد) دائم الفین و فینم همه اش دعا دعا میکنم،راه کربلا بسته شه و ریشه ی آنفلانزا ...خشک شه.
سلام عزیزم عجب رسمایی روز به روز باب میشه والا حالا ما اینهمه دارو نگذاریم تو جهیزیه نمیشه رفت خونه شوهر نریم بهتره که تا اینجوری بریم
سلام به روی بهتر از ماهتوووون آره والا،یه رسوماتی باب کردن، وجود و حضور عزیزت دالرالشفاستاصوات و لحن تکلم تان مورفینه خوشا آن منزلی که بانویش تو باشیصبیره بانوی عزیزدلم
صبح خاخورمان سرشار از نور و سرور و امید لطفن نگید که این یخچال شماست!!! البته اگر بگی هم من باور نمی کنم1 می شناسمت خاخور جان خودمی آخه! هر چقدر هم که خودتو به مریضی بزنی باز هم با دارو های گیهاهی و طب سنتی سعی می کنی خودتو روبراه کنی!!! یه چی بگم ماه جان؟من اصن به داور های عطاری و طب سنتی هیچ اعتقادی ندارم!
سلام، صبح شما هم سرشار از نور و سرور و امید....برارجانم.
نه والا.یخچال خونه ی ما نیست.تصویر از نتِ.منتهی شبیه ی یخچال خونه ی ،مادرخانم چوپانه
بله،دیروز احساس سرماخوردگی و گلودرد شیش تا لیمو رو قاچ قاچ کردم،یکجا تناول کردم وبعد ،درمان دوم و هم اکنون آثاری از سرماخوردگی نیست
جان تان بی بلا.شما هزارتا چی بگو بلامیسر
شما که مردم شناسی خواندی...بهتر می دونی،مردمان قدیم خودشان طبیب خودشان بودندو به طور اجماع سنتی زیستن،یک وصلت ماندگارِ.چی گفتم اصن) یعنی منظورم این بود که، زندگی سنتی خیلی خوبه.والبته که اندکی مدرن اشکالی نداره ومنظور از سنتی ،این بود که ،مثال!؟میوه ی نارس نخوردن.مثال؟سیفی جات گلخونه ای مصرف نکردن.مثلا خوردن خیار در زمستان ممنوع.همین طور سالاد... خیلی ها با طب سنتی نتیجه ی خوبی گرفتن.من بیشتر زندگی سنتی رو دوست دارم.اگه زندگی سنتی باشه آدمی زندگانی رو زندگی میکنه.مثلا زمستون ها،پنج و نیم شام بخوره.هفت شب،مسواک و نخ دندون،تخت بگیره بخوابه،تا کی؟تا وقت جیک جیک گنجشککان.دور ور سه ونیم شب.که نانا زیر کتری رو روشن می کردو دس نماز میگرفت... زندگی سنتی هم اش داروئه امیرجانبله،حتی هلکُ هلکش طبیبِ
داروخانه سیار بازا گودی که خاخور!!! چیه خودا بد نده!!! نکونه دکتر بُبُستی !!!؟؟ نُکونه اَشِنه از ناصر خسرو بِهیئی؟؟ خوایی بُفروشی؟؟ درس امروز: هر ایرانی یک داروخانه سیار در منزل دارد...
آها برار جان.اول بوشو تی نوسخه هاگیرتره،چارتا سوزن تقویتی بنویشم،تا تی درسان خوب تر فارسی برا.
خوبه که بعضی از دارو ها رو آدم تو خونه داشته باشه، ولی نه دیگه اینجور
والبته که، امان از دارو های تقلبی.... ممنون از اشاره ی شما
عنوان کتابی از بهومیل هرابال نویسنده اهل چک است. او این کتاب را در فاصله سالهای ۱۹۷۴ تا ۱۹۷۶ نوشت و از آنجا که در کشورش ممنوعالقلم بود اثر در سال ۱۹۷۶ به صورت مخفیانه منتشر شد. اولین انتشار اثر در کشور چک به سال ۱۹۸۹ برمیگردد. داستان، برخلاف بیشتر آثار هرابال، در دوره سلطه نظام کمونیستی رخ میدهد. کتاب روایت تکگویی درونگرایانه یک کارگر پرس به نام آقای هانتا است. او در زیر زمینی مرطوب که انبار کاغذ باطله است روزگار میگذراند و کتابهایی را که از سوی اداره سانسور به آنجا میآورند را خمیر میکند. آقای هانتا با خواندن این کتابها دنیا را به گونهای دیگر میبیند.
خیلی ممنون از معرفی تنهایی پرهیاهووتوضیحات شیوا. سلامت و سرافراز باشید همیشه،آران عزیز
سلام عرض مهربانی...[قلب]مهمان میکنم شمارو به خواندن یک شعر زیبا از یک دوست...[گل] خواب دیدم من بودم و تاجی از خار برسم و خدایی که به دار آویخته شده بود از ابرهای زخمی آسمانم خون می چکید و خدایی که روی صلیب می گریست آسمان یکپارچه خون بود بادها شیون کنان به سوی دریا می تاختند دریا یکپارچه خون بود امواج زنده موج های مُرده را سوگوارنه به ساحل خاموش می سپردند ساحل یکپارچه خون بود فریاد کشیدم خدا را صدا زدم پاسخی نیامد خدا روی صلیب جان داده بود حجم سنگینی از تشویش روحم را پریشان می کرد فریاد کشیدم دست از سرم بردارید تنها و مطرود شده میان خون خودم می غلتیدم زمستان به ناموس رزهای قرمز تجاوز کرده باید میدانستی وقتی تنهایم می گذاری میان رختخواب تب آلودم از شدت درد و نوستالژی خواهم سوخت
پ.ن:شعری سورئالیسم از مستر علی
وبلاگ شاهدخت:bad3.blogfa.com
سلام عرض ارادت... خیلی ممنون از حضور عزیزو سبزتان...شاهدخت بانوی عزیزدل❤❤❤ بسیار عالی، ممنون از شما و مسترعلی.
سلام عزیزم















ممنونم ازتون
منم خیلی دوستتون دارم
سلام به روی بهتر از ماهتوووووون❤❤❤❤❤❤❤❤








فدات شم گل قشنگم
منم همین طور و
خیلی بیشتر از خیلی دوستتون داااااارم
به قول منصوره ی روزهای مادرانه پاییز ما vs پاییز بقیه
پاییز و زمستون ما عکس دارو و فین فین بچه ها -مال بقیه عکس با بارون و بوت و پالتو
چنین تصاویری از یخچال ما بعید نیست
من ام مثال بچه ها(سیستم ایمنیم پایینه و کاریشم نمیشه کرد) دائم الفین و فینم




تنت به ناز طبیبان نیازمند مباشِ بلامیسر

همه اش دعا دعا میکنم،راه کربلا بسته شه و
ریشه ی آنفلانزا ...خشک شه.
فندق عزیزم
سلام عزیزم



حالا ما اینهمه دارو نگذاریم تو جهیزیه نمیشه رفت خونه شوهر





عجب رسمایی روز به روز باب میشه والا
نریم بهتره که تا اینجوری بریم
سلام به روی بهتر از ماهتوووون








دالرالشفاست


اصوات و

صبیره بانوی عزیزدلم





آره والا،یه رسوماتی باب کردن،
وجود و
حضور عزیزت
لحن تکلم تان مورفینه
خوشا آن منزلی که
بانویش تو باشی
عزیزدلی و
خیلییییی دوستت دارم
صبح خاخورمان سرشار از نور و سرور و امید







لطفن نگید که این یخچال شماست!!!
البته اگر بگی هم من باور نمی کنم1 می شناسمت خاخور جان خودمی آخه! هر چقدر هم که خودتو به مریضی بزنی باز هم با دارو های گیهاهی و طب سنتی سعی می کنی خودتو روبراه کنی!!!
یه چی بگم ماه جان؟من اصن به داور های عطاری و طب سنتی هیچ اعتقادی ندارم!
سلام،








شیش تا لیمو رو قاچ قاچ کردم،یکجا تناول کردم


جان تان بی بلا.شما هزارتا چی بگو بلامیسر


)


بله،حتی هلکُ هلکش طبیبِ
صبح شما هم سرشار از نور و
سرور و امید....برارجانم.
نه والا.یخچال خونه ی ما نیست.تصویر از نتِ.منتهی شبیه ی یخچال خونه ی ،مادرخانم چوپانه
بله،دیروز احساس سرماخوردگی و
گلودرد
وبعد ،درمان دوم و
هم اکنون آثاری از سرماخوردگی نیست
شما که مردم شناسی خواندی...بهتر می دونی،مردمان قدیم خودشان طبیب خودشان بودندو
به طور اجماع سنتی زیستن،یک وصلت ماندگارِ.چی گفتم اصن
یعنی منظورم این بود که،
زندگی سنتی خیلی خوبه.والبته که اندکی مدرن اشکالی نداره
ومنظور از سنتی ،این بود که ،مثال!؟میوه ی نارس نخوردن.مثال؟سیفی جات گلخونه ای مصرف نکردن.مثلا خوردن خیار در زمستان ممنوع.همین طور سالاد...
خیلی ها با طب سنتی نتیجه ی خوبی گرفتن.من بیشتر زندگی سنتی رو دوست دارم.اگه زندگی سنتی باشه آدمی زندگانی رو زندگی میکنه.مثلا زمستون ها،پنج و نیم شام بخوره.هفت شب،مسواک و
نخ دندون،تخت بگیره بخوابه،تا کی؟تا وقت جیک جیک گنجشککان.دور ور سه ونیم شب.که نانا زیر کتری رو روشن می کردو
دس نماز میگرفت...
زندگی سنتی هم اش داروئه امیرجان
با سلام پیرامون ارسال پیام پر مهر شما ، پاسخی به سامانه بلاگفایی شما جهت عرض ارادت و احترام ارسال شد.


شما را به یزدان پرمهر می سپارم ، تشکر از شما
.
سلام و


درود بر شما،خیلی ممنون از لطف بسیارتان،...
سپاس از حضور سبزتان،
درپناه خداوند سبحان باشید همیشه....
شیمی مطالبه چقدر لایک بَزَنیم خاخور !!! احسنت...










شیمی دس درد نُکنه برار جان،شیمی محبت قُربان بلامیسر!









داروخانه سیار بازا گودی که خاخور!!!



چیه خودا بد نده!!! نکونه دکتر بُبُستی !!!؟؟ نُکونه اَشِنه از ناصر خسرو بِهیئی؟؟ خوایی بُفروشی؟؟
درس امروز:
هر ایرانی یک داروخانه سیار در منزل دارد...
آها برار جان.اول بوشو تی نوسخه هاگیر
تره،چارتا سوزن تقویتی بنویشم،تا تی درسان خوب تر فارسی برا.





خوبه که بعضی از دارو ها رو آدم تو خونه داشته باشه،
ولی نه دیگه اینجور
والبته که،
امان از دارو های تقلبی....
ممنون از اشاره ی شما
داروخانه خانگی..؟!

پسُت قبلی عالی بود مهربان
شاد و همآره تندرست باشید انشاا... .
مادر خانم داداشم.یه همچین یخچالی دارن.فقط کافیه به اش شرح حال بگی
والبته که بس که بیمار شدن








وانشاءالله هیچ عزیزی،به نازطبیبان نیاز مند مباشه....
سلامت باشی؛آران عزیز
ممنون از لطف بسیار شما و
حضور عزیزتون....
تنهایی پرهیاهو (به چکی: Příliš hlučná samota)
عنوان کتابی از بهومیل هرابال نویسنده اهل چک است. او این کتاب را در فاصله سالهای ۱۹۷۴ تا ۱۹۷۶ نوشت و از آنجا که در کشورش ممنوعالقلم بود اثر در سال ۱۹۷۶ به صورت مخفیانه منتشر شد. اولین انتشار اثر در کشور چک به سال ۱۹۸۹ برمیگردد. داستان، برخلاف بیشتر آثار هرابال، در دوره سلطه نظام کمونیستی رخ میدهد.
کتاب روایت تکگویی درونگرایانه یک کارگر پرس به نام آقای هانتا است. او در زیر زمینی مرطوب که انبار کاغذ باطله است روزگار میگذراند و کتابهایی را که از سوی اداره سانسور به آنجا میآورند را خمیر میکند. آقای هانتا با خواندن این کتابها دنیا را به گونهای دیگر میبیند.
خیلی ممنون از معرفی تنهایی پرهیاهو

وتوضیحات شیوا.


سلامت و
سرافراز باشید همیشه،آران عزیز
سلام عرض مهربانی...[قلب]مهمان میکنم شمارو به خواندن یک شعر زیبا از یک دوست...[گل]
خواب دیدم
من بودم و تاجی از خار برسم
و خدایی که به دار آویخته شده بود
از ابرهای زخمی آسمانم خون می چکید
و خدایی که روی صلیب می گریست
آسمان یکپارچه خون بود
بادها شیون کنان به سوی دریا می تاختند
دریا یکپارچه خون بود
امواج زنده موج های مُرده را
سوگوارنه به ساحل خاموش
می سپردند
ساحل یکپارچه خون بود
فریاد کشیدم
خدا را صدا زدم
پاسخی نیامد
خدا روی صلیب جان داده بود
حجم سنگینی از تشویش روحم را پریشان می کرد
فریاد کشیدم دست از سرم بردارید
تنها و مطرود شده میان خون خودم می غلتیدم
زمستان به ناموس رزهای قرمز تجاوز کرده
باید میدانستی وقتی تنهایم می گذاری
میان رختخواب تب آلودم از شدت درد و نوستالژی
خواهم سوخت
پ.ن:شعری سورئالیسم از مستر علی
وبلاگ شاهدخت:bad3.blogfa.com
سلام عرض ارادت...






خیلی ممنون از حضور عزیزو
سبزتان...شاهدخت بانوی عزیزدل❤❤❤
بسیار عالی،
ممنون از شما و
مسترعلی.
این همهههه داروووو... مگه قطعیه داروئهههه که ذخیره کردههه واسه روز مبادااااا
سلاممم به روی قشنگتون عزیزمممم
نوشته قبلی چه جالب انگیز و باحال طور بود
به قول دادا لوزِ مبادا
دارو+ خانه. به گمانم سرجهازیه !گویا باب شده یه یخچال دارو رو جهیزباشه
سلام،
سلام به روی بهتراز ماهه قشنگ خودتون
خیلی خوش آمدیدو
صفا آوردین