بانوی شالیزار
زخم تبر که نه
زخم جگر دارد
شالی که می کارد
باران که می بارد،
مجمع که می آرد
نه مثل یک خورشید،
در پهنه گیتی
بلکه به چشم من
ماه است؛بانوی شالیزار...
#شعرو عنوان از جهاندوست_سبز علیپور
دیشب دختر عمه راحل،تصویر بالا رو ارسال کرد.دلتنگ شدیم...
بله،سرزمین پدری است.مادرم به اتفاق بانوان شالیزار شالی میکارد.
*سر صبحی دارم ترانه ی "پرنده مهاجر" داریوش گوش میکنم.اونجا که می خونه ؛"کوچه پس کوچه ی خاکی/درو دیوار شکسته/آدمای روستایی/با پاهای پینه بسته/پیش تو یه عکس تازه اس/واسه آلبوم قدیمی/یا شنیدن یه قصه/از یه عاشق قدیمی/برای من زندگیمه/پر وسوسه ،پرغم،یامثه نفس کشیدن،،پرلذت دمادم/ای پرنده ی مهاجر/ای پراز شوق پریدن...."
بگذریم!
" دختر شالیزار "
آه از این روز بلند
ما مترسکان شالیزاریم
با کلاغان میخندیم شاید
یادمان رفته که غم
در خیابان امید
می نشیند به سر دختر گیسوی بلند
.
.
.
تا به زانو در آب
می نشاند با دست
دانه های الماس
سهم او از باران
تاول زخمی سرد
زخم زالو ها هم
بوسه بر پا و دست
.
.
.
آه از این روز بلند
ما مترسکان شالیزاریم
با کلاغان میخندیم شاید...
کبری خدائی (گمگشته) - دفتر شعر سیب سرخ - دختر شالیزار
درود وسپاس


با سپاس
جواب خرد مندانه ای بود
سپاس از حضور همیشه عزیزشما



قربان لطف و محبتتان
شبت خوش خواهرم
بهترینها را برایتان ارزو می کنم
همه اوقات شما خوش؛ برار جان

خدا پشت و پناه همه بانوان شالی کار باشه
کار سختی هست
لاکن خدا قوت بده به همهشون.
سلامت باشی کاکو گیان!

به اتفاق عزیزان تون درپناه خداوند باشید
با درود
زنان روستایی پا به پای همسرانشان بدون منت زحمت می کشند و دست آوردشان طعنه ی این مال من است و آن مال تو ندارد
دلتنگی های مهاجرت را در یک شو شنیدم
یکی به بغل دستی اش گفت فردا می روم ایران
آنکه با حسرت تمام گفت خوش به حالت
آیا شما هم مهاجر هستید ؟
درود بر شما


خدا رحمت کنه اموات شمارو،خاله ام اونقدر خندید.بعد برام از روز تولدم،ازاول بار دیدنم ،از چشم تو چشم شدنمون گفت...




دو دوست با هم اگر یکدلند در همه کار
هزار طعنه دشمن به نیم جو نخرند
گر اتفاق نمایند و عزم جزم کنند
سزد که حلقه ی افلاک را زهم بدرند
مثال آن بنمایم ترا ز مهره نرد
یکان یکان به سوی خانه راه می نبرند
ولی دو مهره چوهم پشت یکدیگر گردید
دگر طپانچه ی شش را بهیچ رو نخورند
ان شاءالله تو زندگی هیچ کسی منت و طعنه نباشه.
به ام گفتن نیستیم.به ام گفتن پدرت گیلکِ ،همین روستا دنیا اومده.مادرت گیلکِ اون روستا دنیا اومده.خودتم رشت دنیا اومدی..بعد پرسیدم.مطمئنید؟منو از پرورشگاهی؟جایی نیاوردین؟
من اما؛
حس ام به ام دروغ نمیگه.من این دلتنگی روحسش میکنم.من میگم وقتی احساس میکنم ،پس هستیم.ولیکن ان شاءالله بهشون ثابت میکنم پدربزرگم از کردهای مهاجرِ حاشیه سپیدرود بوده ،گیلک ها به اش دختر دادن و
بخیر و خوشی گیلان ماندگار شده