خاطره ی آقای کیهان جالب بود.... ممنون من که تقریبابرخوردی از نزدیک با اسب و الاغ نداشتم متاسفانه ولی گاو و گوسفند رو دیدم... چشمهای گاو هم فکر کنم قسنگه، یا شاید اشتباه میکنم. البته ما که جنوب زندگی میکنیم اونجا بز هم خیلی دارن.
به گمونم خاطرات آقای کیهان از روایت کلیدربیشتر باشه. بله،درست فرمودین.آقاجان به ام یه گاو داده بود.چشم هاو مژهاش خیلی قشنگ بود.سر زا ،تا دکتر برسه،خودش و گوساله اش مُردن. چشای روباه ،هموپ پیچا شال_ خیلی قشنگِ.
هم زخم شد هم آمپول کزاز زد! طفلک راسیاتش من حیوان آزاری نکردم حیوان منو آزار داد! بی وجدان ! در شرایط عادی راه نمی رفت اصلن! پرسیدم گفتن یه ریزه با چوب سیخونکش بزن! چشمت روز بد نبینه مصلمان نبینه کافر نشنوه چنان شروع به بالا و پاین پریدن کرد که رخش رستم دستان هم به پاش نمی رسید! تنها راهی که داشتم خم شدم و گردنشو محکم گرفتم! وقتی دید به هیچ وجه نمی تونه منو زمین زنده خودشو زد زمین و یه خر غلط هم زد روم شانس آوردم که فقط دستم زیر تنه اش مان! خر غلط که می گنه اینطوره که عرض کردم شاید یه روز نوشتمش این خاطره را ..خرسواری و بقیه ماجرا! یا خرسواری دولا دولا نمیشه... یا الاغ جفتک زن!
بله،کزاز رو نوش جان کرد.وقت بستن اسب،پدربزرگ به اش گفته بود،اسبُ اذیت نمی کنیا.که بعد این جریان، پدربزرگ ام قدغنش کرد،یعنی به خان عمو گفت، این کله خر رو نیار تا بزرگ شه. همونجورم شد.یعنی یه روز قبل اعزام به خدمت اومد خونه ی پدربزرگ.
این همه بلا سر اون زبون بسته آوردین،حیوون آزاری نیس؟ فرصت کردین ماجراش رو کامل بنویسن.من ام به نرجس بانو خبر نامه می فرستم،که ایشان هم برای خوانش خاطره ی "خرسواری و بقیه ماجرا!" تشریف بیارن
خوب البته شاید هم الاغ! خاطره خوب از الاغ ندارم! یه بار بچه بودم سوار یه الاغ چموش شدم سیخونکش زدم چنان جفتک چارکش زد که منو ده متر پرت کرد اون طرفتر!! البته یه جورایی به نفعم شد این افتادن چونکه دستم که شکسته بود و استخونش یه جورایی بد جوش خورده بود دوباره شکست و این بار دیگه جفت و جورش کردن بعد گجش گرفتن و الان فکر می کنم سنتر سنتر شده با جفت اون الاغ مرسی الاغ جان
چه خوب که ما اینجا الاغ نداریم.ولی همین جور دست و پا شکستن رو چوپان تجربه کرده.البته وقت پریدن از جو،افتادن از تاب. خان عمو پسر آخریش رو آورده بود خونه ی پدربزرگ.این بچه یک راست رفت سراغ اسبی که خسته ی یک روز کاری بود.یعنی پدربزرگ باهاش بسته های شالی آورده بود. رفت جلوی اسب.تا بیاد افسارش رو بگیره،اسبه جا خالی میده و اینم میترسه میخوره به درخت، وقتی برگشت،از لپش خون می چکید. حالا از ترس خان عمو،زبونش بند آمده بود.ولیکن چوپان به خان عمو گفت،عمو حسین!؟اسب اینو گاز گرفته.خان عمو داد و فریاد،آخه این فلان بیسار شده رو چه به اسب.حالا اینم زبونش بند اومده بود،هیچی نگفت.خلاصه خان عمو بچه رو برداشت برد کزاز زد.:):) بعد ها که مجدد دیدیمش، به چوپان گفت،عجب آدمی هستی.چوپان هم گفت،تا تو باشی حیوان آزاری نکنی:))
با سلام میگه چشم های آهو خیلی زیباست ولی این هم بد نبود من که تشخیصم الاغ بود چون اسب خاکستری من ندیده ام ! مطلب بعدی ات مپرس را یاد فیلم بمب عشق انداخت حیف که آخرش دچار نقض شد و نفهمیدم ته اش چی شد فیلم های لیلا حاتمی حقیقتا دیدن دارد
سلام بر شما پدرم یه اسب خاکستری داشت.بردنش ییلاق پیغام فرستادن مرد. بله،حضرت حافظ هم فرمودن؛یارب آن آهوی مشکین به ختن باز رسان. والبته غزل ۴۷۸ سعدی علیه رحمه بسی زیباست. چشم های گنجشک هم خیلی زیباست.
سرچ کنید ،نقد و برسی بمب یک عاشقانه رو بخونید.بعد موسیقی شو یک دورگوش کنید.اونجا که می خونه؛"حالِ من بعد از تو ،مثلِ دانش آموزیست که/خسته از تکلیف شب؛خوابیده روی دفترش/قشنگِ. باسلیقه ی تماشایی تون موافقم.
خاطره ی آقای کیهان جالب بود.... ممنون
من که تقریبابرخوردی از نزدیک با اسب و الاغ نداشتم متاسفانه
ولی گاو و گوسفند رو دیدم... چشمهای گاو هم فکر کنم قسنگه، یا شاید اشتباه میکنم.
البته ما که جنوب زندگی میکنیم اونجا بز هم خیلی دارن.
به گمونم خاطرات آقای کیهان از روایت کلیدربیشتر باشه.
بله،درست فرمودین.آقاجان به ام یه گاو داده بود.چشم هاو مژهاش خیلی قشنگ بود.سر زا ،تا دکتر برسه،خودش و گوساله اش مُردن.
چشای روباه ،هموپ پیچا شال_ خیلی قشنگِ.
هم زخم شد هم آمپول کزاز زد! طفلک
و یه خر غلط هم زد روم شانس آوردم که فقط دستم زیر تنه اش مان! خر غلط که می گنه اینطوره که عرض کردم



راسیاتش من حیوان آزاری نکردم حیوان منو آزار داد! بی وجدان !
در شرایط عادی راه نمی رفت اصلن! پرسیدم گفتن یه ریزه با چوب سیخونکش بزن! چشمت روز بد نبینه مصلمان نبینه کافر نشنوه چنان شروع به بالا و پاین پریدن کرد که رخش رستم دستان هم به پاش نمی رسید!
تنها راهی که داشتم خم شدم و گردنشو محکم گرفتم!
وقتی دید به هیچ وجه نمی تونه منو زمین زنده خودشو زد زمین
شاید یه روز نوشتمش این خاطره را ..خرسواری و بقیه ماجرا!
یا خرسواری دولا دولا نمیشه... یا الاغ جفتک زن!
بله،کزاز رو نوش جان کرد.وقت بستن اسب،پدربزرگ به اش گفته بود،اسبُ اذیت نمی کنیا.که بعد این جریان،
. همونجورم شد.یعنی یه روز قبل اعزام به خدمت اومد خونه ی پدربزرگ.



پدربزرگ ام قدغنش کرد،یعنی به خان عمو گفت، این کله خر رو نیار تا بزرگ شه
این همه بلا سر اون زبون بسته آوردین،حیوون آزاری نیس؟
فرصت کردین ماجراش رو کامل بنویسن.من ام به نرجس بانو خبر نامه می فرستم،که ایشان هم برای خوانش خاطره ی "خرسواری و بقیه ماجرا!" تشریف بیارن
خوب البته شاید هم الاغ!

خاطره خوب از الاغ ندارم! یه بار بچه بودم سوار یه الاغ چموش شدم سیخونکش زدم چنان جفتک چارکش زد که منو ده متر پرت کرد اون طرفتر!!
البته یه جورایی به نفعم شد این افتادن چونکه دستم که شکسته بود و استخونش یه جورایی بد جوش خورده بود دوباره شکست و این بار دیگه جفت و جورش کردن بعد گجش گرفتن و الان فکر می کنم سنتر سنتر شده با جفت اون الاغ مرسی الاغ جان
چه خوب که ما اینجا الاغ نداریم.ولی همین جور دست و پا شکستن رو چوپان تجربه کرده.
البته وقت پریدن از جو،افتادن از تاب.
خان عمو داد و فریاد،آخه این فلان بیسار شده رو چه به اسب.حالا اینم زبونش بند اومده بود،هیچی نگفت.خلاصه خان عمو بچه رو برداشت برد کزاز زد.:):)
خان عمو پسر آخریش رو آورده بود خونه ی پدربزرگ.این بچه یک راست رفت سراغ اسبی که خسته ی یک روز کاری بود.یعنی پدربزرگ باهاش بسته های شالی آورده بود.
رفت جلوی اسب.تا بیاد افسارش رو بگیره،اسبه جا خالی میده و
اینم میترسه میخوره به درخت،
وقتی برگشت،از لپش خون می چکید.
حالا از ترس خان عمو،زبونش بند آمده بود.ولیکن چوپان به خان عمو گفت،عمو حسین!؟اسب اینو گاز گرفته.
بعد ها که مجدد دیدیمش، به چوپان گفت،عجب آدمی هستی.چوپان هم گفت،تا تو باشی حیوان آزاری نکنی:))
می گما! این چشم اسبه؟

به هر حال چشم خوشکلی داره!
مرسی برای چشمهای زیبا
نوشته بود چشم اسب.حالا شایدام چشم الاغ باشه.

به قول مرحوم سپهری،اسب حیوان نجیبی است/ الاغ هم زیباست.
قربان لطف و محبت شما
نجیب
ممنون از حضور تون.


با سلام
میگه چشم های آهو خیلی زیباست
ولی این هم بد نبود
من که تشخیصم الاغ بود چون اسب خاکستری من ندیده ام !
مطلب بعدی ات مپرس را یاد فیلم بمب عشق انداخت حیف که آخرش دچار نقض شد و نفهمیدم ته اش چی شد
فیلم های لیلا حاتمی حقیقتا دیدن دارد
سلام بر شما


پدرم یه اسب خاکستری داشت.بردنش ییلاق پیغام فرستادن مرد.
بله،حضرت حافظ هم فرمودن؛یارب آن آهوی مشکین به ختن باز رسان.
والبته غزل ۴۷۸ سعدی علیه رحمه بسی زیباست.
چشم های گنجشک هم خیلی زیباست.
سرچ کنید ،نقد و برسی بمب یک عاشقانه رو بخونید.بعد موسیقی شو یک دورگوش کنید.اونجا که می خونه؛"حالِ من بعد از تو ،مثلِ دانش آموزیست که/خسته از تکلیف شب؛خوابیده روی دفترش/قشنگِ.
باسلیقه ی تماشایی تون موافقم.
عزیز دلین