-
بگذار از نازکای این دم آخر؛چنان بخوانم،که ملایک از سر سرای فلک ،حلقه به گوش نور،دف از دریا گرفته و گریه از دو دیده من!
جمعه 30 آذر 1397 10:01
**** **** **** **** بالای سَرَم قاب عکس قدیمی ری را: رَدِ پای کودکانی بر کناره آب، یادگاریِ دوری از ادامه ی دریا، و مرغِ خاموشِ مهاجری در مِه. حالا چه...خانه نشینِ بی ارتباطِ عشق؟ حالا تکیه بر دیوارِ ساکتِ این همه زمستان چه می کنی؟ خودم اینجا خیالم جایی دور، دستم حوالیِ فال حافظ، و شوقی عجیب که انگار پُر از عطرِ بوسه...
-
ورای نوروظلمت؛از زمین وآسمان فارغ!
چهارشنبه 28 آذر 1397 20:19
-
میم مثلِ مهاجر
چهارشنبه 28 آذر 1397 16:56
کوچ غریب را به یاد آر از غُربتی به غُربتِ دیگر تا جست و جوی ایمان تنها فضیلتِ ما باشد... #شاملو +از شما بابت تصویر بالا ،خیلی ممنون و مچکرم؛ آقای حقدادی عزیز *یه کارتی بود،روش نوشته بود،تاکسی سرویس"مهاجر" وبعد شماره تماس ... جایی رفته بودیم و قرار شد با آژانس برگردیم... وبعد لیلا گفت؛این یه کارت توی کیفش...
-
مرا جز آن آرامش تا ابد عجیب؛هیچ آرزویی از ازل نبوده...
سهشنبه 27 آذر 1397 15:10
به این جایم رسیده از قول و قاعده بیزارم از نام و نوشتن بیزارم از،ترس،دلهره،دانایی. بیزارم از چه رفته به باد و از چه خواهد شدِ این همه که خواب. هی سیبِ رسیده طعم ناتمامِ به یک بارگی مرا طواف همان ملایکم بس بود سجده نور و سکوت ستاره ام بس بود این چه رنج و رازِ بی آغازی ست که هی نرفته باز دامنِ دریا را به تحفه ی تشنه اش...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 26 آذر 1397 16:06
مرگ اگر مرد است آید پیش من تا کشم خوش در کنارش تنگ تنگ من از او جانی برم بی رنگ و بو او زمن دلقی ستاند رنگ رنگ # حضرت_ مولانا
-
همین.
دوشنبه 26 آذر 1397 13:06
و او دیوانه ای تنهاست با آوار صد دیوار و او دیوانه ای تنهاست در زنجیر صد آواز . . . #رضا_براهنی **** **** **** سر صبحی؛خواستم چای دم کنم،عطرشون حواس منو پرت کرد.برد به روزهای دورکودکی.به همان سالهای شهدو شکر.ناشکری نمی کنم،بلکم خدارو شاکرم بابت همه ی داده ها ونداده ها و خوشی ها و ... تلخی هاو سختی های همین آذر....الهی...
-
....
دوشنبه 26 آذر 1397 12:54
-
اجازه بی اجازه!...
یکشنبه 25 آذر 1397 22:33
آن سالها تمام جهان کف دستی برای دویدنِ من بود. شب های امتحان و آینه حتی هزار کوچه سنگ اصلا اسمی از شکستن نداشت. همیشه همین بود همیشه همین آخر ساعتِ همهمه آموزگاری خسته می آمد دستمالی از غبار آب و شست شویِ نوربرمیداشت تمام تخته سیاه را از ترجمه ی بی پایانِ ترکه ها پاک می کرد، بعد رو به اولین اشاره می گفت؛ هفت پروانه...
-
ازمیان هاتویی های اویتامن...
یکشنبه 25 آذر 1397 17:52
ومن خیلی خوشحالم که؛سریال" درچشم باد" مجدد پخش میشه. **** واما مربای بِه ،عزیز دل بابا:) به ,بهه تلخی بودو لاجرم چونش نمودیم و بسی خوش طعمِ بامزه ی گَس طوری شده بود. لاکن اندکی،با خامه ادقامش نمودیم و، بسان برق سفازگرفته ها شدیم/: ***** **** یادتون هست؟عید واسه اَجی؟سُنبل خریده بودم؟خو اون تصویر خودِ خودشِ...
-
دست های تو...
یکشنبه 25 آذر 1397 00:42
دست های تو انگار پرچم های صلح اند بر خرابه روزهای من که جز نشانه ای از گنج ها در او باقی نیست زورق ها و نگهبانانی که باروت کشف شده را به جزیره ی دور می برند. دست های تو انگار سیم های تارند که ترانه های حرام را پنهانی در آتش رودخانه هایشان حفظ می کنند رود هایی روشن که صورت سربازهای شکست خورده را در آتش زخم ها می شویند....
-
ورای نوروظلمت؛از زمین وآسمان فارغ!
شنبه 24 آذر 1397 19:07
-
خونه آرزو!
شنبه 24 آذر 1397 16:45
....با کمان و ترکشی بی تیر آری آری جان خود در تیر کرد آرش کار صدها صدهزاران تیغه شمشیر کرد آرش..... # سیاوش_کسرائی #-آری آری؛زندگی زیباست... _عنوان از ترانه جناب معین !؛آخه دیروز چوپان ازم پرسید،شنیدیش؟گفتم،آره.گفت؛فوق العاده اس!.وبعد با دستش شقیقه هاش رو نگه داشت.وبعدمکثی ؛دادا پرسید؛عاشق شدی!؟؟ (دادا با من این آهنگ...
-
دیروز ؛به روایت تصویر...
جمعه 23 آذر 1397 10:26
*** **** **** **** ***** ****
-
...
پنجشنبه 22 آذر 1397 21:40
-
خوشا پر کشیدن...
چهارشنبه 21 آذر 1397 19:27
خوشا رهایی خوشا پر کشیدین خوشا اگر نه زیستن به رهایی؛ مردن به رهایی! آه این پرنده در این قفس تنگ نمی خواند.... #احمد شاملو 21آذر _زاد روزش گرامی #پ،ن؛ محمود درویش؛ فی قانون الحب، الصباح الذی لا تسمع فیه صباح الخیرممن تحب؛یبقی لیلاً حتی إشعار آخر!
-
هه ناسه می ؛هرجا که بیسی!
چهارشنبه 21 آذر 1397 10:23
چشامو می بندمُ،دستمو می برم لای موهاش . بعله، اول اون موفرفریه و بعد بغل دستی هاش:) ) خوب..این کار از نظر من؛به خوشمزه گیِ هرغذای خوش مزه ایِ .بله.غذای روحمه و به عبارتی لپ کشی _دسر روحِ. چرا که نه؟بله که ؛پیش غذا هم داره و گازگازی پیش غذای روحِ. چیسه آخه ؟ = چیه آخه=خوچیه؟ اس
-
در اجتماعِ ساکت و محجوبِ نرگس ها...
سهشنبه 20 آذر 1397 21:46
تمام روزها یک روزند تکه تکه میان شبی بی پایان ...... هوای قریه بارانی است کسی از دور می آید کسی از منظر گلبوته های نور می آید صدایش بوی جنگل های باران خورد و وقتی گیسوانش را رها در باد می سازد دل من سخت می گیرد..... ...... هوای قریه بارانی است جمیله خان درها را کمی واکن که عطر وحشی گل ها بپیچد در اطاق من.... # شمس_...
-
بدون شرح!
سهشنبه 20 آذر 1397 11:46
-
روبه منزلی ....
دوشنبه 19 آذر 1397 10:36
من به مرور توانسته ام تلکمِ تمامِ جهان را تصرف کنم. می شودآیا یک لحظه از قضا تو را دوباره به خواب خود ببینم....؟ ماه! هی ماهِ مَرحَبا! دراین گیر و دارِ بی گریبان دستم را بگیر، من پیراهن دریده توام از اندوهِ انتظار! تنها اشباحِ این شبِ خسته شاهد هزار پهلو از نخوابیدنِ من اند. من غلتیده در تغزلِ این قیامت ام که شب تا...
-
چند تصویر از گلاریژان!
یکشنبه 18 آذر 1397 19:19
**** **** **** ***** *****
-
تو با کدام باد می روی؟
شنبه 17 آذر 1397 21:47
چه ابر تیره ای گرفته سینه ی تو را که با هزار سال بارش شبانه روز هم دل تو وا نمی شود.... #ابتهاج
-
ورای نوروظلمت؛از زمین وآسمان فارغ!
شنبه 17 آذر 1397 20:38
-
عنوان ندارد!
شنبه 17 آذر 1397 10:19
محاکمه کردن خود از محاکمه کردن دیگران خیلی مشکل تر است. اگر توانستی در مورد خودت قضاوتِ درستی بکنی، معلوم می شود یک فرزانه تمام عیاری! #آنتوان _دوسنت_اگزوپری -اوه! آقای اگزو؟ آقای دوسنت اگزو ؟ جناب آنتوان؟ شما می خواهید؟ ما_ رازِ فرزانگیِ خویشتنِ خویش را اقرار کنیم؟ هوووم!؟ خوب..صادقانه اقرار می کنیم! اگر توانستی از...
-
یک تصویر!
جمعه 16 آذر 1397 21:57
-
همین.
چهارشنبه 14 آذر 1397 15:16
بستن چشم هایت چیزی را عوض نمی کند. چون نمی خواهی شاهد اتفاقی باشی که می افتد، هیچ چیز ناپدید نمی شود. در واقع دفعه ی بعد که چشم واکنی،اوضاع بدتر می شود. دنیایی که تویش زندگی می کنیم ،اینجوراست،آقای ناکاتا.چشمانت را باز کن.فقط بزدل چشم هایش را می بندد. چشم بستن و پنبه در گوش چپاندن باعث نمی شود زمان از حرکت بایستد. . ....
-
فوتو بای سارا
چهارشنبه 14 آذر 1397 15:03
-
ورای نوروظلمت؛از زمین وآسمان فارغ!
سهشنبه 13 آذر 1397 20:31
-
ازمیان هاتویی های اویتامن...
سهشنبه 13 آذر 1397 09:48
مرنج ای جان، نرفتم گر به استقبال یار ازخود تپیدن های دل؛ پنداشتم آواز پایش را.... #صائب _تبریزى پ.ن؛طبق معمول جمعه رفتیم خونه ی اجی اینا .آغا بمحض گفتن ؛سلام اجی.مثال مسلسل _شروع کردن به گلگی.همه اش هم درست بود.الا اینکه...تو دلم گفتم،من ازخدامِ وسط هفته بیام پیشت اجی جان.واینجور خجل زده نگاش کردم.بخدا چشم براه بودن...
-
بدون شرح!
دوشنبه 12 آذر 1397 18:33
-
عنوان ندارد!
دوشنبه 12 آذر 1397 04:28
دلم بجا و دماغم سلیم بود ولی ز راه رفتن او دل بشد ز راه مرا.... #عبید _زاکانی