-
عزیز دل سلام از ماست...
یکشنبه 11 آذر 1397 08:02
دوست داشتم معلم املای تو بودم! ودوستت دارم را املا بگویم وهی بپرسم؛ تا کجا گفتم؟ تو بگویی؛ "دوستت دارم" **** **** # بعدخوندن واژه های بالا ، برای تصویر سازی یک باردیگه؛کلمه هارو تو ذهنم _مرور می کردم؛ که.... (می دونید؟من همش میگم توذهنم؟مامانم چی میگه؟میگه "مگه تو ذهنم داری؟!منم میگم؛گمون نکنم؛چون قلبم...
-
یک تصویر!
شنبه 10 آذر 1397 09:37
-
کیست آن گوش؛که او می شنود آوازم...
پنجشنبه 8 آذر 1397 16:09
***** **** مانده ام سخت عجب گز چه سبب ساخت مرا یا چه بود است مرادِ وی از ساختنم..... #تماشای غروب پاییزی از دریچه ی اطاقک بهار( منزل آقاجان )خواب.
-
ورای نوروظلمت؛از زمین وآسمان فارغ!
پنجشنبه 8 آذر 1397 13:58
-
ترانه ی پنجم ....
چهارشنبه 7 آذر 1397 20:03
~~~~~ ~~~~~~ بعضی ها اصلا نمی دانند شب تا شب چند پرنده ی بی آب وآسمان بی آب و آسمان به آشیانه بازمیرگردند ازاین پهلو به آن پهلو پس کی آن خوابِ عمیقِ آسوده فرا خواهد رسید؟ روزى نیز منِ بى خوابِ این همه راز نوزادِنیستانى از نورِ ماه وُ بیشه هاى بى خبربودم......
-
همین.
چهارشنبه 7 آذر 1397 13:59
مژه بر هم نزدم آینه سان در همه عمر بس که در دیده من شوق تماشایِ تو بود... # حزین_لاهیجى
-
بدون شرح!
چهارشنبه 7 آذر 1397 06:53
-
آخر ای ماه؛تو همدردِ منِ مسکینی!
سهشنبه 6 آذر 1397 10:54
من از جاده ها، کوه ها،کلمات از دریا ها و دشنام های بسیاری گذشته ام. ( مى گویند وقتی مصیبتِ ماه از حَدِ تاریکترین شبِ ناجور می گذر، دیگر هیچ ستاره ای بر مزارِ مردگانِ ما گریه نخواد کرد.) دروغ می گویند ، تا تو تمامِ سهمِ من از ثروتِ سپیده دَمی کوه و جاده و دریا چیست؟ دریا و دشنام و کلمه کدام است؟ من خودم این حروفِ مرده...
-
هوایِ دلتنگیِ من...
دوشنبه 5 آذر 1397 18:50
چنان به فکرِ تو دَر خویشتن فرو رَفتیم که خُشک شد چو سَبو دَستِ زیرِ سَر مارا... # صائب _تبریزى **** ***** 1-تصویر اول_جزء معدود تصویری ست که _خوشمان آمد.خوب...من عکس ها ی رنگی و دلبازخیلی دوست دارم: همین طور دو بال پرواز؛همین طور ساز:) 2-تصویر دوم_عرضی نیست واقعا:) چرا چرا؛دلم خواست برم فلکه آب پاشی چمن ها رو باز...
-
ورای نوروظلمت؛از زمین وآسمان فارغ!
دوشنبه 5 آذر 1397 10:10
-
من دیگه حرفی ندارم!
یکشنبه 4 آذر 1397 09:34
سگ گله ای بمرد، چون صاحبش خیلی آن را دوست داشت، او را در یکی از مقابر مسلمین دفن کرد. خبر به قاضی شهر رسید و دستور داد او را احضار کنند و بسوزانند،زیرا او سگ خود را در قبرستان مسلمانان بخاک سپرده است،وقتی او را دستگیر کردند، و نزد قاضی آوردند،گفت: ای قاضی،این سگ وصیتی کرده که می خواهم به شما عرض کنم تا بر ذمه من چیزی...
-
پندارِ زشت بمیرد!
جمعه 2 آذر 1397 22:06
پشیمانم نه از آن چه گمان کرده بودیم و نشد، خدا می داند من می خواهم چه بگویم. همین حالا دوباره به راهِ نور برمی گردم یقه ام را می بندم،چراغی برمی دارم می روم سرِ کوچه خودمان هرکسی که نگاهم کرد، بی خیال! باهم می گوییم: پندارِ زشت بمیرد! راستی این حضرات برای هوایِ نَمانا چه نوشتند که ما نتوانستیم از الفِ ساده به آن لامِ...
-
یک تصویر!
جمعه 2 آذر 1397 11:07
-
پوستر فیلم
جمعه 2 آذر 1397 11:05
-
ازمیان هاتویی های اویتامن...
جمعه 2 آذر 1397 09:48
مشغول صرف صبحانه بودیم که؛زنگ منزل مان به صدا درآمد. چادر برسر نمودیم و برفتیم روی صندلی و پنجره ی شرقی گشودن؛ دی کله ی مان را ازپس حفاظ پنجره ،بیرون فرستادیم و ده دوازده متر آن سوتر را نگریستیم/: بانویی به غایت سبزه رو ؛دم در مون ایستاده بود:) باور بفرمایید یه لحظه فکر کردیم ، زن عمو میشل خودمان است؛اونم با حفظ...
-
ورای نوروظلمت؛از زمین وآسمان فارغ!
پنجشنبه 1 آذر 1397 12:47
-
همین.
پنجشنبه 1 آذر 1397 12:46
بی کار سفره نیست و بی سفره ،عشق! بی عشق، سخن نیست و سخن که نباشد فریاد و دعوا نیست، خنده و شوخی نیست! زبان و دل کهنه میشود و روح در چهره و نگاه در چشم ها می خشکد.... # جای خالی سلوچ_محمود_دولت_آبادی
-
بدون شرح!
پنجشنبه 1 آذر 1397 11:15
-
والهی شکر....
سهشنبه 29 آبان 1397 06:28
بنام خداوند بخشاینده مهربان و نام پروردگار خود را یاد کن و تنها به او بپرداز.... اوست پروردگارِ خاور و باختر؛خدایی جز او نیست پس او را کارساز خویش اختیار کن.... و بر آنچه می گویند شکیبا باش؛ و از آنان با دوری گزینی،خوش فاصله بگیر... _آیه های *هشت و نه و ده؛سوره مزمل. _تصویر بالا متعلق به غروبِ آدینه ای که گذشت؛...
-
یک تصویر!
دوشنبه 28 آبان 1397 10:37
-
یه پارچ آب ؛گوشه ی دنج خالی کرد...
دوشنبه 28 آبان 1397 10:35
هیچ چیز چندش آور تر از احترامی که از ترس نشأت گرفته؛نیست.... # آلبر_کامو * جانمازُ برداشتم؛به مکان دنجِ همیشگی که رسیدم ؛با تصویر بالا؛ روبرو شدم و قهقه ام گرفت/: نگو،آقا پشت سرم اومده؛مثال قفل فرمان،قفلم کردو همراهم خندید-_- گفتم ؛ دادایِ من! دادایِ من! آخه این، چه شکلک بامزه و خنده داریِ ؟که کشیدی ؟:)))) باخنده...
-
عنوان ندارد!
شنبه 26 آبان 1397 09:20
ندانمت که چه گویم، تو هر دو چشم منی! که بی وجود شریفت جهان نمی بینم.... #سعدی علیه رحمه.
-
وچند تصویر...
شنبه 26 آبان 1397 09:14
من از پشت شبهای بی خاطره من از پشت زندان غم آمدم من از آرزوهای دور و دراز من از خواب چشمان نم آمدم تو تعبیر رویای نادیده ای تو نوری که بر سایه تابیده ای تو یک آسمان بخشش بی طلب تو برخاک تردید تابیده ای تویک خانه در کوچه زندگی تو یک کوچه درشهرآزادگی تو یک شهر در سرزمین حضور تویی راز بودن به این سادگی مرا با نگاهت به...
-
بدون شرح!
سهشنبه 22 آبان 1397 23:36
-
کوردِ کوتای
سهشنبه 22 آبان 1397 22:26
هیچ وقت اجازه نده ترس و غرور احمقانه کاری کند، که آدمی را که برایت عزیز است؛ از دست بدهی....! #هاروکی_موراکامی #مراقب خودتون و عزیزانِ عزیز تون؛باشین، لطفا❤ #گفتن " از توی کانال تلگرامىِ فلان مغازه، کتونی انتخاب کنید. گفتم"از رو عکس؟خرید تصویری:/ گفتن"قدیما پس چی بود؟طرف با یه عکس ازدواج می کرد!...
-
همین
سهشنبه 22 آبان 1397 08:42
هیچ وقت برای فهمیده شدن فریاد نزنید! آنکه شما را بفهمد؛ صدای سکوتتان را بهتر می شنود... # جبران_خلیل_ جبران *با این صدایِ خاموش/یادم تورا فراموش... پ.ن؛پدرجان بعد شنیدن درد رنج دیگران،سیگاری می گریاندو.... خوب ....من سیگاری نیستم؛ ولی معمولا بعد شنیدن درد دل ها..یه همچین توهمی تو ذهنم می زنم.بله ..ومعمولا یه موسیقی ای...
-
ورای نوروظلمت؛از زمین وآسمان فارغ!
دوشنبه 21 آبان 1397 08:53
-
کودکی با دوچشم خیس و درشت...
یکشنبه 20 آبان 1397 14:50
یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون ؛ هیچ کس نبود! یه روز یه گاو _پاش میشکنه و دیگه نمی تونه بلند شه ؛کشاورز دامپزشک میارهُ دامپزشکِ میگه؛"اگه تا 3 روز گاو نتونه روی پاش وایسته گاو رو بکشید" گوسفند اینو میشنوه وبدو بدو کنان میره پیش گاوُ میگه:بلند شو، بلند شو! گاو هیچ حرکتی نمی کنه.... روز دوم؛باز گوسفنده...
-
یک تصویر!
شنبه 19 آبان 1397 19:14
-
من به سیبی خشنودم؛وبه بوییدن یک بوته....
شنبه 19 آبان 1397 19:09
وگفت ؛عبادت ده جزء است! نُه جزء گریختن از خلق است ، ویک جزء خاموشی.... #عطار_تذکرالاولیاء # به قول جناب سعدی علیه رحمه؛ دو چیز طیره عقل است و دم فرو بستن به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشی -دم غروبی ؛عطر بوی پونه ی وحشی و سروِ دلآرا؛ مدهوشِ مان نمود:) -دیشب بعد مدتها شده بودم،همون سمیعه ی هفت هشت ساله ی دایی جان کوچیکه...