در بعضی چیزها حقِ انتخاب ندارم
مثل زمانِ تولد
مثل مادر و پدر
مثل نام
مثل زمان مرگ
مثل چه اندازه دوست داشتنِ تو !
#نیما باغبان
پاندمی آنفولانزای اسپانیائی _سال 1920
"تاریخ تنها فرصتی از غافلگیری هاست،و تنها ما را برای غافل گیر شدن دوباره آماده می کند."
#کرت وانه گت-نویسنده ی آمریکایی
"اون روز رو نمیشه فراموش کرد،تمام جزئیاتش یادمه.لباس آلمانی ها خاکستری بود،و تو
آبی پوشیده بودی!"
#اصولن تصاویر سیا سفید ، برای ما _یاد آور_کازابلانکا و دیالوگ هاشِ.
در کتاب "آنفولانزای بزرگ" جان ام.بری نوشته؛
"تقریبا در هر خانه ،کسی بیمار بود.مردم از یکدیگر دوری می کردند،و همه منزوی شده بودند.رویدادهای ورزشی لغو شده و تئاترها نیز تعطیل شدند. "
امروز تو این فکر بودم ، این قضیه صد سال پیش اتفاق افتاده.اگه؟نویسنده ای بخواد راجب دومین" پاندمی بزرگ تاریخ ,بنویسه ،و بخشی از کتاب رو ،به کشور ما اختصاص بده،این قضیه الکل خوراندن طفل پنج ساله
رو هم می نویسه آیا؟
صدای تمبک می شنوم.بدو_ می رم سمت پنجره،سرمُ کج میکنم،
دوتا بچه(پسر حدودای هشت ساله_دختر پنج ساله)سر کوچه اند،پسر بچهه، تمبک می زنه.دختر بچهه با موهای طلایی_ مصری کوتاه شده،بارونی سرخ آبی،پوتین صورتی ،دور پسربچهه بپر بپر کنان،می چرخه.دستمو از حفاظ پنجره رد میکنم.متوجه بای بای کردنم میشن.صدای تمبک تو کوچه می پیچه.
دارا دام
دارا دام،....
لبخندم؟نه والا.نیشخندم میگیره،اول صبحی،صدای تمبک حال وهوای کوچه مغموم_ کوچه ی بن بست کز کرده، لپ کلام،
سوت و کوریِ کسالت بارش رو_ به فنا می بره*_*
خب روزِ روشنِ،روز یعنی زندگی جریان داره...ولیکن سرو صدا بلامانع اس...
بله،داشتم عرض می کردم،
می رسن تهه کوچه ،پای پنجره _مجدد تمبک می زنه.
به به.صدا اکودار و
موزون شده...با دستم،خنده ام رو استتار میکنم.تصویر دکتر(همساده روب رویی )تو آب چاله ی کف کوچه با تک قطره های بارون،مات و روشن می میشه.واحد بالاسری و
پایینی ،همساده های آقای دکتر،انگار اونام آمدن پشت پنجره....
یاد جمله ی مامانم می افتم،وقت هایی که،برادر زاده ام،ساکت و آقا، یه گوشه کز میکنه،با یه اشاره ی ریز،به جنب جوش میادو..،اونوقت که مامان میگه،تی پئر ماسان؟بیکار نِیسی؟نه؟
خب،...تمبک نواز ما ،با اون دستای کوچولوش،خسته شده،آهسته به اش سلام میگم،می گه،سلام حاج خانم.از لحن بامزه اش، دلم می خواد قهقهه بزنم.تو دلم میگم،استغفرالله...زشته حاج خانم.
لبخند می زنم،میگم عیدتون مبارک .میگن ممنون.عید شما مبارک .عیدی مارو نمی دین؟بریم.به چشم هاشون نگاه میکنم،مشخصه اینجایی نیستن،میگه عیدی ما یادتون نره.میگم چشم.میام از لای قرآن،عیدی خودمو برمیدارم .داد می زنه،حاج خانم؟کجا رفتین؟
مجدد میرم پشت پنجره،حدس ام به گنبدو گلستانِ .میگم همین جا.
همین جور که دستمو به سمتش می برم،می پرسم،کجایی هستین بچه ها؟دختر بچه میگه،خاله از گرگان آمدیم.به به.گرگان زیبا.
از گوشه ی چشم،متوجه پسر بچه هستم... به طرز روسری نگه داشتنم نگاه میکنه.یهو دختر بچه اسکناس نو رو ،میگره سمت آسمون.به دقت نگا میکنه،یهومیگه،اوووم.این عیدیِ منِ،عیدیِ خودِ خودمه.نوک پنجه ای،تا دم درمون میره و
برمی گرده.
دادا میگه،خونه یخ شدا.
دیگه باید برم پایین...، خب،من که قدم به پنجره نمی رسه.باید بیام روصندلی، دوکلمه با بچه ها گب بزنم....
میگم ،خوب ،من دیگه برم ،مرسی که اومدین ،،بای بای ...بای بای...
خواندیم؛
"بهار دل کش رسید و
دل به جا نباشد . . ."
تو دلمون گفتیم،آیا انصافه؟
دلبر دلنشین؟
یه اینقدر به فکر ما نباشه؟
ندای درونی به ام گفت، کوری دیگه،
کور نبودی سوال نمی پرسیدی.گفتیم،دلمون خواست سوال الکی بپرسیم.به توچه؟.گفت،خوب حالا.
نگا کن!
نگا کردیم دیدیم،بعلههه.دلبر دلنشین و
روی بهتر از ماهش،پیش رویِ مااااااست...
از کیفوری،چشامونو بستیم و
عین شیت ها،دست مونو تا مچ ،فرو کردیم لای موهاش و
هی بهم زدیم و بهم زدیم وبهم.
بعد بلند و شاکی طور گفتیم؛چه معنی داره؟دلبر دلنشین مرتب باشه؟
چش که وا کردیم،دیدیم طفل معصوم،با موهای بازار شام،نمک خندانه نیگا مون میکنه.
دو قدم پس رفتیم،خوب تر نگا کردیم،دیدیم ای دل غافل.دلبر دلنشین ، دلبرتر و دلنشین تر شد که!؟خواستیم بکشیم به مصب جد آباد دس مون،
چشمون رو لبخندش قفل شد.همین جور مات و مبهوتِ شکل شمایلش شدیم،خسرو آواز خوند؛"بهار دلگش رسیدو دل به جا نباشد..."
مث ابر باهار گریستیم و گریستیم و.....
گفتیم،راستش مام اصوات ایشان را نمی پسندیدیم،
چی شد؟که مورد پند ذاعقه موسیقایی مان شد؟بماند.
گفتیم ،یعنی با این لبخندتون؟ دارین به ام میگین،
خاصه در تمام فصول
همیشه همین جور دیووانه بمان !
هان؟
ندای درون گفت،
حالا زیاد پیگیر قضیه نباش ،ببین منو؟ شکر خند داشتیم،
نمک خندُ از کجا آوردی حالا؟
گفتیم همه اش که نباید،مش عادل واژه اختراع کنه.ما خودمون کشفش کردیم.شما به جمله ام فکر کن،جواب سوال تو می گیری،
گفت،کدوم جمله.
گفتم،دلبر دانای من،پسته ی خندان من.
گفت که چی؟
گفتم هیچی،پیچ پیچی.تو اصن پسته خوردی؟گفت آره.گفتم شکر داشت؟
گفت کدوم دیوونه ای؟به پسته شکر می زنه؟
گفتم کسی که پسته ی خندان خورده و
معنی نمک خند رو نوفهمه.نوبروالا.
گفتیم،خدایا خداوندایا.دلبر دلبرتر ما را،دلبر دل دلنشین تر ما را
همیشه در پناه خودت_نگهدار باش.
مأوای ما گلبرگ کوچکی ست
باز مانده از باغی دور
با هزار زمستان دیوانه اش در پی
و سهم ستاره از آفتاب تنها
تبسم پنهانی ست
که در انعکاس تکلم شب جاری ست.
خدایا
از آن پرنده ی کوچک سبز اگر خبر داری
بهار امسال را
پر از سلام و ترانه کن. . .
"سید علی صالی"

با هم بخونیم؟
"پروردگارا ،ما را درباره تو آرزوی طولانی بسیاری است،ما را در حق تو امید بزرگی است،از تو نافرمانی کردیم ،وحال امید واریم گناه را بر ما بپوشانی،و تو را خواندیم،و امیدواریم که بر ما اجابت کنی ....(دعای ابوحمزه)
خداوندا
می دانم تو برای امیدواران در جایگاه اجابتی،،،
پروردگارا
از تو درخواست میکنم،صبر شکرگزاران،عمل خدا ترسان بر ما عطا کنی،و یقینِ اهل عبادت را نصیب همه ی ما فرمایی....
آمین یا رب العالمین
ادامه مطلب ...
رفتم پشت پنجره،هیچ صدایی شنیده نمیشه،سوت و کوری دبستان+محله، دلتنگ ام می کنه...
دلم برای شنیدینِ زنگ تفریح ،همهمه ی بچه ها،...بلند گوی دبستان،صدای آقا و خانم ناظم"گوش کن پسر" توجه کنید ،دخترای گلم"تنگ شده.
یاد رقی _و ایام خوشی که داشتیم؛ می افتم.لبخندم می گیره،خیره به تاب خوردنِ،شاخه های بید،چند قلم شیطنت هامونو از ذهن میگذرونم...
یه وقت هایی ام، معلم با خودکار توی دستش ،چند ضربه به تخته سیاه میزد،که یعنی حواسا تون کجاست؟یه وقت هایی ام ،همین مدله چندوضربه ،به میز..که من، از لحنِ موزونِ میز ،خیلی خوشم میآد.صدای دلچسبیِ.انگار به ات میگه،لطفا حواستُ جمع کن و
تو کلاس باش.
و خوب...من از این لحن،لبخندم می گرفت.همونجوری که،دستم رو می بردم،که لبخند استتارکنم،می گفتم؛ببخشید!
لب خونی و
چشم خونیِ ماموستا،درجه یک! بیست.دادایِ من ام، لب خونیش خیلی خوبه.خیلی از حرف ها مونو به همدیگه همین جوریگفتگو می کنیم.طوری که،بجز خودمون .تا حالا کسی متوجه نشده...
بله،داشتم عرض می کردم. . .
که رقی خیییلی خانمِ ،خیلی ،که اگه بقل دستیش،مث بچه ی آدم،سرش تو درس مشقش می بود،الان آخرای ترم بودن و
اینجور☆☆☆☆نمی شدن..
حالا جدای این حرف ها،...
می دونم چهل و چند روز دیگه ،دوازدهم اردی بهشت،روز معلمِ.
چه عیبی داره؟
به بهانه ی این ایام سخت،از همه ی معلمان فداکارو مسئولیت پذیر تشکر کنیم ،که چراغ آموزش رو ،درمنازل شون روشن نگاه داشتن و
نورش را به یکایک منازل تابانیدن.....خدا قوت و
خسته نباشیدو
خدمت همه ی شما بزرگواران عرض میکنم. . .
دل تون گرم و
پر نو...،همیشه سلامت و
سرافراز باشید.

*از مسئولین بابت دلجویی از معلم مهربان آستارایی ،بسیار ممنون وسپاسگزارم.
**نشسته ام بغل دست دادا،فایل صوتیِ دبیر دینیُ گوش کردم،..
قشنگ و زیبا،کلاس رو به تصویر کشیدن.
***یه چیزی ام از دادا تعریف کنم،،،
بعد رسیدگی به تکالیف علوم،برگشت به سارا گفت،من تکالیف ام رو(خیلی عذرمیخوام) تو پی پی فرستادم.سارا گفت؛تو چکار کردی؟
"هر که زین گلشن ،
لبی خندان تر از گل بایدش
خاطری فارغ ز عالم چون توکل بایدش. . . "
"صائب تبریزی"
"و نگوییم که شب چیز بدی است
و نگوییم که شب تاب ندارد
خبر از بینش باغ. . ."
" سهراب سپهری"
خدایا واسه آسمونِ قشنگ و
پرستاره ات ؛الهی شکر.
"من در این روستا محبوس و از همه ی آزادی هایم محروم شده ام.آرزو می کنم که هر چه زودتر عمرم به پایان برسد و از این زندگی رهایی یابم."
#خاطرات و تأملات_دکتر مصدق
*عنوان از محمدعلی سپانلو
**من هم آرزومندم،آرزومندِ آزادیِ شما/بسیاریِ عدالت/آینه های پاک،لبخند خاص خدا. . .سید علی صالحی
***تا بوده همین بوده،که آدمی نمک پرورده ی زخم های ازآشنا(مثلا همین عمو کوچیکه،حسن عموی خودمون ) خورده باشه. . .
به تو گفتم :
<<گنجشک کوچک من باش ,
تا در بهار تو من درختی پر شکوفه شوم. >>
" تو اما
وارد رگ هایم شدی
و همه چیز تمام شد . . . "
"امروز در رگ هایم خون تو جاری ست/جریانی لطیف ،ساده ،ابدی. . ."
*به ترتیب؛شاملو،غسان کنفانی،پابلو نرودا.عنوان از؟( یادم نىست)ولیکن" ییلماز اردوغان" وجدانن درست و بجا گفته که؛
نگریستن به تو
همچون خیره ماندن به کاغذی ست سفید
که مهیاست برای هر چیزی
نگریستن به تو
همچون نگاه کردن به آب است
و شرم کردن است
از چهره ای که می بینی
نگریستن به تو
همچون انکار تمام رویدادهای اتفاقی
و فهم یک معجزه ست
نگریستن به تو
هم چون
ایمان آوردن است به پروردگار
*و یک جایی ام گفته،
"اگر در راه زیستن/باید چنین مرگی باشد/اگر در راه دوست داشتن/باید چنین درد هایی را تحمل کرد...../بسیار خوب
پس در راه تو
چرا باید آزرده شد؟"
خلاصه اینکه،به قول نوید محمد زاده؛
"چرا هر وقت اسم دکتر مصدق و دکتر فاطمی میاد من اشک تو چشام جمع میشه؟!"
خدا واسه دوست و دشمن نخواد.
سارا دی شب تب و لرز،توام سردرد و
سرفه های خشک...
نشستم بالاسرش و
بسم الله نور...خواندم.
مامان اینا ولایتن.
امروز تماس گرفت،به اش چیزی نگفتم.ازخودمم نگفتم،یعنی وقت صحبت،همه ی توانم رو جم جور کردم،که متوجه نشه،حالمون قاراژمیژه.
پهلوی راست دراز کشید.
مث بید می لرزید.چشاش گرم شدو
خوابش برد.گفت خوابش رو دیدم.گفت،به ام گفت،"الان گرمت می کنم،عزیز دل بابا"
گفت،گریه ام گرفت.پشت دستش رو بوسیدم.گذاشتمش روی قلبم.
گفتم به قول دکتر فاطمی،این به معنای اتصال عاطفیِ..وبعد گفتم؛تویی تویی که زامواج چشمه مهتاب؛به آتش دلم از "لطف"می زنی آبی...
خوب،بگذریم...
امید که ،درپناه خداوند،حال و احوال شما و عزیزان عزیزتون خوب و
خوش باشه....
موسیقی ادبیاتِ دل است ,آنجا که سخن خاتمه می یابد،
موسیقی آغاز می شود. . .
"آلفونس دولامارتین"
*عنوان از عارف قزوینی ، با صدای "سولماز بدری" است.
از اینکه با هاش چشم تو چشم شدم،خجالت کشیدم!!
از تبسم چشم هاش ،از تبسمِ تاسیان طورِ چشم هاش،خجالت کشیدم و
هزار سال دلتنگ شدم . . .
خب، آدم اینجور وقتهایی که،خجالت میکشه،هول میشه و
نمیدونه چی بگه؟چه کار بکنه.مگه نه؟
ولی من می دونستم!!
چی میگم و
چکار میکنم. . .
چه همه خوبِ،که آدما تو خواب ها و
رویا هاشون علم غیب دارن!!مگه نه؟
توک پا ایستادم ،
دستمو بردم سمت صورتش ،
که مثلا ،جفت ابرهاشو مرتب کنم.
وخب...،توام مرتب کردن ،با لحن ناناگفتم؛تی بلامیسر! جی -جای- جان!
تو دلم گفتم،
الانه که بپرسه،"جی جای جان "یعنی چه؟
من ام توضیح میگم،
نانا وقتی میخواست،قربون صدقه ی عزیزی بره،میگفت.
متاسفانه برامون ترجمه نکرد،
فقط می دونیم،جان، جان و
تنِ!
وبعد گفتم،خسته نباشم،مگه نه؟
وبعد تر گفتم،لابد بعد شنیدن حرف هامم
میگه ؛
"عجب!"
واین عجب ،به معنای اینه که، یعنی تو نمی دونی؟هان؟
من ام خوش خوشان،که مچمو گرفته. از کوچه ی علی چپ اینا می گذرم و
مثل همیشه می گم،
عجب به جمال و
کمالت ،تی جان قربان !
که انگار،
همه ی حرف تو دلی هامو
شنونده بوده،که اینجور متبسم شکر خند شده. . .
لبخندم گرفت.
چشم از لبهاش برداشتم و
به ناگاه ،مجددچشم دوختم به چشم هاش.
انگار دکمه ی جارو برقی روشن شده باشه و
مکشش دوهزارِ ؛
از میان ریسه ی مژه هاش گذر کردم و
روی تپه نرم و لطیفی فرود اومدم.
تا چشم کار می کرد،سرسبزی و
خرمی،...بود.
نرمه باد، سبزه ها رو چپ و
راست می کرد و؛عطرشونو بخش هوا می کرد...
شاخه برگ های اون تک درخت،تو هوا می رقصیدن ،. . .
دوست داشتم،یک نفس این سراشیب رو بدئم،تا برسم پیش درخت!
چی شد؟که منصرف شدم؟نمیدونم.
چشم ها مو بستم،نفس عمیق کشیدم.
هممم.چه دلپذیر.
چشم هامو باز کردم و
تو آسمون چشم هاش ،رنگین کمون و
دیدم. . .
بیدار که شدم،ساعت دوعه شب بود و
آهنگ فرهاد،رسیده بود به،"تن ابر آسمونِ...."
مامان باهام تماس گرفت.
خواب خاله رو دیده بود.گفتم ،من ام خوابش رو دیدم.. .
یهو دادا اومدو
گفت،
من ام خواب حمیدُ دیدم.
مامان شنید و
شروع کرد به گریه گردن. . .
تو درون منی
به اندازه ای که
دستم را بر سینه ام می گذارم
و تو را میان قفسه سینه ام حس می کنم. . .
☆جالب است بدانیم ،طبق تحقیقات محققان،حالاتی با علائم مشکلات تنفسی،ضربان نامنظم قلب ..ودرد قفسه سینه،که نهایتا منجر به ایست قلبی می شود،"سکته عشقی" نام دارد.
ولیکن همانگونه که، عشق می تواند آرامبخش و
التیام بخشِ درد های مزمن باشد،مثال آتش،خیرو شرش باهمه و
کُشنده ام هست.
لضا تا به اکنون به جهت پیشگیری ،از چونین سکته ای،فقط و فقط ،عشق پرهیزی تجویز شده.منتهی مراتب،قضیه اینه که،دکتر به دختر خاله ایران گفته بود،شب ها برنج،چه آبکش،چه کته؛ممنوعه.
ایشان هم گفتن؛بچشم دکتر جان.
خدای احدواحد شاهدِ که، سالهاست،چهارو نیم بعدازظهر،یه دیس پلو می خورن.وقتی ام انگشت های پای راستش رو قطع کردن،گله مندانه گفتن،منی که سالهاست ،پرهیز میکنم.شبا برنج نمی خورم.این چه بلاییه که سرم اومده؟!
حالا حکایت دلِ،دنیا دنیا چیز فهمش کن. پرهیز عشقش کن،دقیقا مثال دختر خاله ایران،حتی مست تر از ایشان رفتار میکنه:/
*عنوان از رضا براهنی
یاری کن ای نفس که دراین گوشه ی قفس
بانگی بر آرم ز دل خسته ی یک نفس
تنگ غروب و هول بیابان و راه دور
نه پرتو ستاره نه ناله جرس
خونابه گشت دیده ی کارون و زنده رود
ای پیک آشنا برس از ساحل ارس
صبر پیمبرانه ام آخر تمام شد
ای ایت امید به فریاد من برس
از بیم محتسب مشکن ساغر ای حریف
می خواره را دریغ بود خدمت عسس
جز مرگ دیگرم چه کس آید به پیشواز
رفتیم و همچنان نگران تو باز پس
ما را هوای چشمه ی خورشید در سر است
سهل است سایه گر برود سر در این هوس
"هوشنگ ابتهاج"
به قول سایبر هاکا؛
"رویا ها
زیبا تر از آنند که
حقیقت داشته باشند. . . ."
وقتی وارد آپارتمان شدم،
نفس عمیق کشیدم.
خونه بوی لباسِ نو خرید و
قوطیِ
خالی از قهوه می کرد.
در اتاق نیمه باز بود.انگار سایه ای پیدا بود.مثلا انگار،یکی مشغول وارسی کمد دیواریِ،سایه اش چه طور پیدا میشه؟همون جور پیدا بود.
رفتم سمت بالکن،آسمون آبی بودو
روی دل کوه ها؛ برف نشسته بود.هوا،بوی برف و
علف و
گل قاصد می کرد.قدری توی آفتاب، روی صندلی راکنجرم تاب خوردم .
بعد صندلی رو ساکن نگه داشتم.پلک هام سنگین شد.چشم هام بسته شدن و
خواب رفته نرفته،در آپارتمان محکم بسته شد. . .
تو دلم گفتم؛چه بداخلاق.
سریع بلند شدم و
یک راست، به سمت اون پنجره ی سمت کوچه رفتم و
توک پا ایستادم!
چقدر گذشت؟نمیدونم.فقط میدونم کسی از آپارتمان خارج نشده بود.
ومن،تو عمرم ،به عمرم،اینجور غافل گیر نشده بودم و
به مرز سکته نرسیده بودم.
فردا روز شماره ی اس اسُ گرفتم،که براش تعریف کنم، خواب اش رو دیدم...
"دلم،
همچون پرنده ای وحشی ،
خود را دیوانه وار به درو دیوار می زند؛ تا از من بگریزد. . ."
"دکتر علی شریعتی"
گفت،
فقط پیرمرد ها و
پیرزن ها،یا اونایی که مشکل ریوی دارن.مثلا سیستم ایمنی شون نا ایمنه؛می میرن:)
به چشم هاش خیره شدم.مژه هاش مرطوب بود،رگه های سرخِ چشاش،منو یاد آسمون سر صبحی،حدودای پنج و نیم ،شش صبح،که شبنم ریزه ، وهنوز ستاره سوسو می زنه،انداخت.
گفتم،من ام جزء شونم؛پس:)
چهره اش مثال انارهاى آخر شهریوری شد...؛و هیچ نگفت.
لبخندم گرفت.
سرچرخوندم و
زل زدم به چِکه های سِرم،
تو دلم "تو نمیمیری"بروسان خوندم.مثلا خودم خودم رو دلداری بدم.
ذهنم شنفت.
بالحنی گفت،
نه ماجان،این تو بمیری ها،ازاون تو نمی میرها نیست که.
تو میمیری.
دلم خواست بلند بلند بخندم.بخدا که.ولی خوب.تصویر اون دختر خانمی که،معمولا توی مطب ها و...علامت" هیس!" لطفا سکوت را رعایت کنید.تو ذهنم لود شد:|
خلاصه اینکه،به قول فردریش نیچه،
هر روز بیشتر به این واقعیت پی می برم که:
زندگی را نمی توان تحمل کرد،
مگر دیوانگی چاشنی آن باشد...