-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 24 تیر 1404 15:44
کلاس سوت و کور بود. اما طبق معمول.پنجره باز بود و هوای کلاس سرد و دلچسب... بچه ها می نوشتند و آقای عابدینی هم سخت مشغول نوشتن می بود. توی جیب رقی. یه دونه نارنگیِ پوست نازک چپونده شده بود. از آنجا که بغل دستیش آزاری داشت.و دارد. دست دراز کرد سمت جیب رقی ... که با ناخن انگشت اشاره اش. پوست نارنگی رو زخمه بزنه. خراشیده...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 17 تیر 1404 19:19
انسان مساویست با ویرانگری ازروز اول با این دنیا سر جنگ داشته با درخت هاش در جنگ بوده با آب و هواش جنگیده با ریز و درشت همه چی. . . اگه نصبم با گرگ ها بود فقط و فقط گرگ ها روی زمین میموندند این در مورد خرس ها و مارها و عنکبوت ها هم صدق میکنه درخت قد میکشه تا نورِ آفتاب رو از موجودات زیر سایه اس دریغ کنه موجودات هیچ هم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 15 تیر 1404 08:05
خانه بیتو خاموش است خانه بیتو تاریک است و کوچه، خیابان، شهر، دنیا... _سید علی صالحی بشنویم
-
My Lord
چهارشنبه 4 تیر 1404 06:28
لکِنَّا هُوَ اللَّهُ رَبِّی وَ لا أُشْرِکُ بِرَبِّی أَحَداً «38»کهف] من [اقرار قلبی دارم که] اوست خدا، پروردگار من و هیچ کس را با پروردگارم شریک نمی گیرم؛ But I [say], ‘‘He is Allah, my Lord,’’ and I do not ascribe any partner to my Lord علاج
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 27 خرداد 1404 19:43
در این خاک در این خاک در این مزرعه ی پاک به جز مهر به جز عشق دگر تخم نکارید *مولانا پنج روز از ج نگ گذشته است. امروز جناب سرهنگ بهمراه نوه و دختر خانوم هایش از ط هران رسیده است.اینجا سرزمین پدری و آباو اجدادیِ جناب سرهنگ است. همین که رسیده اند و فرشِ باریک و لاکی رنگِ ایوان را پهن کردند.دختر کوچولو گوشه ای منتظر نشست...
-
یک تصویر و یک (دیدگان من چرا بارانیست!؟)پرسش؟
شنبه 20 اردیبهشت 1404 13:26
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 15 اردیبهشت 1404 16:14
از نیمه اسفند تا حالا _فرصت ی دست داد ... بین خرت و پرت ها به دنبالِ کِش مو می گردم. کِش مویِ نویی که_ پنج شنبه بازار سیاهکل _از یه خانومه دست فروش_ ۲۵ هزار تومن خریده بودم. پارچه اش ساتن ابریشمی سفیدِ و توپ توپ های مشکی داره.بین بساط چشمم رو گرفته بود. دیروز هم به ذهنم رسید کجا رو بگردم؟... مجددن زیرِ پله پیچُ_ میون...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 8 اردیبهشت 1404 08:15
آه ای غمِ نو! تو از چه راه آمده ای؟ _شفیعی کدکنی
-
شرح در تصویر!
جمعه 5 اردیبهشت 1404 20:24
-
دیالوگ!
چهارشنبه 3 اردیبهشت 1404 07:56
جیم؟ بیا. به حرفم گوش کن. بیا.بیا اینجا. _دارم گوش می دم. ببین جیم!!هر چی که زشته بیرحمانه ست احمقانه ست اما مهم تر از همه،زشته. و همه اش تقصیر توئه.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 2 اردیبهشت 1404 18:32
طراحی اصل و بنیان تمام هنرهای تجسمی است، همان گونه که سایه از بدن جدا شدنی است. . . "میکل آنژ" بشنویم از ضبط ماشینِ خانومِ مش هادی: آفتاب و مهتاب خوب. استاد مرضی راجب زمان و مکان و چگونگی برگزار شدنِ کلاس هاش صحبت میکردند... یهو یکی از بچه ها به اش گفت:اُستاد ؟شما عالی هستیدا،فقط چین و چروک های پیشونی تونُ...
-
سعدی علیه رحمه
دوشنبه 1 اردیبهشت 1404 11:32
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 30 فروردین 1404 16:06
یه لحظه ای هست که رویاها و خاطره هات با هم ادغام می شن و یه دنیایِ بی نقصُ به وجود میارن اون بهشتِ و هر بهشت منحصر به فردهِ..، و اون دنیای توئه زمین پر از چیزاییِ که برات عزیزن و آسمون و هر چیزی که بتونی تصور کنی بهشتِ من پره از اسب های خوب و دشت های باز و دام های وحشیِ. . . -دیالوگ
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 29 فروردین 1404 22:06
بینایی چیزی جداست از ظلمت. تاریکی را هم باید به چشم دید. برای دیدن، روز کافی نیست. چشم میخواهد. "ابراهیم گلستان"
-
stapes
سهشنبه 26 فروردین 1404 10:22
حالا که می نویسم.غن ناهارِ.و لب زدن ماهی گلی ها از گوشه ی دنج_ شنیده میشه. وارش همچنان پودری روی شکوفه های سیب و پرتقال و نارنج و نارنگی و لیمو شیرین و گل محمدی می باره. و هوا محشر و کاملا عسلِ اردی بهشتیِ... و از نظر بنده. بهترین زمان ممکن واسه ی اردو رفتن به شرق گیلان= چابکسر و رامسرِ. پ.خ هیچ چیزی بدون زحمت بدست...
-
می دیلِ به واست:*
سهشنبه 19 فروردین 1404 16:13
-
چهارشنبه سوریتان مبارک
سهشنبه 28 اسفند 1403 18:03
که سوزانید بدی را در آتش، تا ز آتش برون آید نیکی..... _زرتشت
-
که زندگی دو سه نخ کام است. . .
دوشنبه 27 اسفند 1403 09:29
-
بانویِ مینابی
شنبه 18 اسفند 1403 17:57
وقتی انسان آموخت که چگونه با رنج هایش تنها بماند و چگونه بر اشتیاقش بر گریختن چیره شود، آن وقت چیز زیادی نمانده که یاد نگرفته باشد. - آلبر کامو
-
زن خوش منش دل نشان تر که خوب. . .
شنبه 18 اسفند 1403 11:00
-
کایامِ گل و یاسمن و عیدِ صیام است
جمعه 17 اسفند 1403 21:01
دوستان عزیزِ دیده و نادیده ام_خیلی ممنونمم از لطف و محبت تان؛خداوند شما را همیشه _سلامت و دلشاد_حافظ و نگهدار باشد. آمین.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 3 دی 1403 08:24
سلام و سپاس از لطف شما. سلامت بمانید. والا بستگی به خودتون داره- خودم ؟ خوب وقت هایی که- ذهنم شلوغ میشه-کفش واکس می زنم یا اتو می کشم. اگه کفش و لباسی ام واسه واکس و اتو کشی پیدا نکردم...- قطعا بالکنُ شیلنگ میگیرم
-
Mom
شنبه 1 دی 1403 20:42
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 30 آذر 1403 17:12
از وقتی که اینجا ساکن شده ایم. بجای اینکه برای در و همسایه خیرات ببریم. که بابت سگ های ولگرد-جراتش را نداریم-نذر و خیرات را راهی اداره می کنیم. منطقی است که آدم. گاهی ته دیگ پلویش تا دیواره های قابلمه بالا بکشد و عسلی -حتی سیاه شود.خورشتش ته بگیرد و غذاهایش بدمزه-کم نمک-پر نمک-ترش و ظلمات...چه میدانم -چه مزه ای شود....
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 27 آذر 1403 10:57
جعفری ها رو پاک کردم.همین طور برگ سیر ها و پونه ی وحشی رو. فضای خونه-عطر و بوی سیر و جعفری و پونه گرفته و طبق معمول-خواب آلود شدم. و در نتیجه-پتو مسافرتی رو به خودم می پیچم و پای بساط سبزی پاک کردن-ولو شدم و پلک هان اتوماتیک وار بسته شدند . با یه نفس عمیق... شالاپی می رم تهه دره.اماحین رفتن - به تهه دره رسیدن-- صدای...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 24 آذر 1403 09:35
معمولا اوایل اسفند-زمین های کشاورزی رو آب یاری میکنند. بهمین خاطر-گاوها نمی تونن برن چراء- و معمولا-گاودار-براشون علف می بُره- و اینجور بود که-وقتی آقاجان با فرقون- که پر از علف تازه بود.. نزدیک شون می رسید .بعضی از گاوها-صورت شونو فرو می بردن توی فرقون-توی علف ها و بلند بلند بو می کشیدند و ناره می کردن. ناره-با...
-
الهی تو بمیری سومی.
چهارشنبه 21 آذر 1403 07:22
دیروز مسجد ولایت پدری-مراسم ختم مامان رقیه بود. مامان گفت-همه ی فک و فامیل اجی بودند. پدر رقیه-خواهر زاده ی اَجیِ-در زبان مادری ما-رقیه ؛خالآ پسر زایِ-مامان میشه.یعنی بچه ی پسر خاله. دهه ۷۰-نوروز ۷۶- شبه پنج فروردین -خونه مون بر اثر انفجار گاز مایع-منفجر شده بود و باباجی راهی بیمارستان شده بود.پدر و مادر رقیه-پای...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 18 آذر 1403 14:43
دنیا داره نابود میشه و توی این وضعیت تازه ما عاشق شدیم! "Casablanca" پ.ن من این امیر و (زوج داون)فاطمه رو خیلی دوست دارم. خصوصا اون ویدئویی که-فاطمه انگشت اشاره اش رو فرو می بره تو لپ امیر و به اش میگه-هَمیر؟دیر کردی؟ شبه -خطر ناکه. بعد می بینه امیر جدی گرفته... سرخ و سربزیر شده- خنده اش می گیره و با سر میره...
-
تذکره الاولیاء
چهارشنبه 7 آذر 1403 16:40
رضا؛ شاد بودن دل است در تلخیِ قضا... پ.ن ترانه برهوت-ارسالی از مرد شریف . بشنویم به مامان گفتم. خواب دیدم.من و شما و خاله و یه دختر بچه دور هم جمع بودیم. گفتی بریم چشم پزشکی. حاظر شدیم. رفتیم. وقت گرفتیم. نشستیم. نوبت ما شد. دو ضربه به در اتاق پزشک زدم.درُ آهسته باز کردم و گفتم سلام.دکتر متبسم- سرش رو بلند کرد. گفتم...
-
25 نوامبر
یکشنبه 4 آذر 1403 14:13
این دنیایی که ما توشیم، به درد کار نمیخوره. قبل من و تو همهچیش اختراع شده. دنیای قصه تو، یه جور دنیاییه که خودت باید خلقش کنی، اگه میخوای بگرده، به اراده تو باید دور خودش بگرده. وقتی میخوای آفتاب شه، خورشید باید بتابه. وقتی نمیخوای، بذاره بره پشت ابرا. وقتی میخوای بارون بیاد، آسمون باید بباره، وقتی نمیخوای...