-
Mam
سهشنبه 12 تیر 1403 06:07
-
همین.
دوشنبه 11 تیر 1403 20:53
خنک آن که در صحبت عاقلان بیاموزد اخلاق صاحبدلان "سعدی"
-
می دیل بِواست
شنبه 2 تیر 1403 21:10
-
دیالوگ!
شنبه 2 تیر 1403 20:34
*من به طراحی علاقه داشتم _نقاشیِ دست ها روُ روی دیوار خونه ت دیدم. فقط دیدم؛ اما نتونستم خوب نگاه کنم. * کشیدن دستُ دوست دارم؛ مدتی طول کشید تا عاشق دست هایی بشم که توی زمین کار می کنن ... (وقتی این دیالوگُ خوندم.کسری از ثانیه این تصویر به ذهنم اومد. ) __نظرت در مورد دست های من چیه؟ *سفید، لاغر،ظریف،و انگشتهای...
-
New Moscow
پنجشنبه 24 خرداد 1403 17:59
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 24 خرداد 1403 16:54
می خوام توضیح بدهم که چقدر خسته و دیل تاسیان ام . . . بیش از پنج روز است که مادر مشغول وجین شالی زار است. وجین یعنی کندن علف های هرز دور و اطراف هر بوته شالی- وجین یعنی نقطه ب نقطه ی شالی زار را با کف و سر انگشتانت لمس کنی و علف های هرز را با چنگال از دل زمین بیرون کشی.. بیش از پنج روز است که مادر مشغول وجین است. دی...
-
Nowhere
چهارشنبه 23 خرداد 1403 17:25
پ.ن
-
...
شنبه 19 خرداد 1403 17:27
عشق مهم است؛ اما مهارت در عشق ورزیدن، مهم تر از خود عشق است. _اریک فروم
-
رشت؛و پنجره یِ جنوبی
شنبه 19 خرداد 1403 17:26
-
دیالوگ!
چهارشنبه 16 خرداد 1403 08:16
خیلی بد حرف می زنیآ جدی میگم؛ آدم با بزرگتر از خودش مودب حرف می زنه. . . پ.ن
-
می دیل بِواست
چهارشنبه 16 خرداد 1403 07:49
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 14 خرداد 1403 21:00
آه اگر بدانید؛ چه ذوقی به آدم دست می دهد که ببیند بدون اینکه تلاشی کرده باشد؛ حرفش را به خوبی می فهمند. _فرانتس کافکا
-
یک تصویر
سهشنبه 1 خرداد 1403 07:47
-
سیسألک الله عن کل قلب کسرتة...
یکشنبه 30 اردیبهشت 1403 20:35
حرف و سخن نشخوار آدمیزاده . دهن آدمِ زنده به علامت حیات دائم باید بجنبه یا با خوردنی یا با حرف مفت ….. دیالوگ
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 26 اردیبهشت 1403 05:02
بشنویم
-
پس له ژیان و؟...
سهشنبه 25 اردیبهشت 1403 07:37
صوفی ابنالوقـت باشـد ای رفـیق نـیسـت فـردا گــفتـن از شـرط طـریـق تو مـگـر خـود مـرد صـوفی نـیستی هسـت را از نـسـیه خـیـزد نــــیستــی... لطفا خوب گوش کنید،چند بار گوش کنید،... به نظرم؛ایشان زندگی و لذت روحی را تصویر کردن.
-
Mam
یکشنبه 23 اردیبهشت 1403 20:21
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 23 اردیبهشت 1403 10:14
چند ماه پیش، مامان رفته بود بازار،بین خرید هاش،یه مانتو هم بود... بعد اینکه تن اش کرد و جلوی آینه ایستاد گفت:"نههه،خیلی بد شکلِ!" قدری چپ و راست شد و برگشت گفت:"تو مانتو داری؟" :))) گفت:" نخند ،بیا بپوش ببینم!" مانتو رو پوشیدم و غش رفتم. گفت چیه.قشنگه که. گفتم:"سمندونِ کوجِ...
-
فرقان
شنبه 22 اردیبهشت 1403 19:39
وَهُوَ الَّذِی أَرْسَلَ الرِّیَاحَ بُشْرًا بَیْنَ یَدَیْ رَحْمَتِهِ ۚ وَأَنْزَلْنَا مِنَ السَّمَاءِ مَاءً طَهُورًا؛ و او خداوندی است که بادها را مژده ای پیشاپیشِ برحمتش فرستاد....
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 22 اردیبهشت 1403 19:12
دی ماه۴۰۲_ دادا رو برده بودم دکتر. هنوز بخشی از سِرم اش مانده بود که گفت...پول داریم؟گفتم بله.(اینو از خودم یاد گرفتن،پیش از خرید می پرسیم.باباجی خنده اش می گیره .چون باعث یاد آوریِ خاطره ای میشه... /پرسیده بودم.گفتم بله. )گفت از اینجا می تونیم بریم موکارلو؟گفتم آره.می تونیم بریم. گفت از اونجا؟ می تونیم بریم کفش ملی؟...
-
رنج فربه شد برو دیوانه شو . . .
شنبه 15 اردیبهشت 1403 10:44
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 15 اردیبهشت 1403 10:42
" حرف ها در باطن من می رویند؛ مثل سر زدن جوانۀ سبز در بطن دانه زیر سرمای زمستان، مثل بوی بهار! " . . . این شبها را دوست دارم،همین شبهایی را که ماه و ستاره در آسمانند و از شیروانی و شاخه برگ های درختان وگل و غنچه و گبرگهایِ شبنم ریز،...مِه چکه می کند. همین شبهایی را که هوا بسیار مرطوب و سرشار از عطر و بوی...
-
چه جوری برایت دلتنگی کنم؟
شنبه 8 اردیبهشت 1403 10:44
-
دیالوگ!
شنبه 8 اردیبهشت 1403 09:15
اوژنی: من عاشق تابستونم، تو نیستی؟ دودین بوفانت: من از تمام فصل ها خوشم میاد، اولین قطراتِ خنک بارون،اولین گلوله های برف،اولین آتشِ دودکِش،اولین جوانه ها. این چیزهای اولی که هر سال بر می گردن خوشحالم می کنن... اشتیاق دودن بوفان پ.ن دودین بوفانت: نظرت در مورد پولین چیه؟ اون دختر یه استعدادی داره... اوژنی: موافقم،...
-
393
جمعه 24 فروردین 1403 16:33
خیابان حافظ_2 دی 1402_ پیش از اینکه لپ تاپُ روشن کنه و سریال رو تماشا کنیم.دادا گفت،این قسمت،یه سکانسی داره .یادت باشه.وقتی دیدی.ناراحت نشی.نگاش کردم.گفت، هیچ اتفاقی خاصی نمی افته. گفتم.خا:)". خب. دهه ۹۰ بود و باراز نسل جدید تی وی_ ال سی دی و ال ای دی ،نقد و اقساط... داغ. خانواده ها درگیر تعویض تی وی بودند...
-
شکوفه های(آلو خاکی) بهاری!
دوشنبه 20 فروردین 1403 20:23
-
دیالوگ!
دوشنبه 20 فروردین 1403 20:09
جف : «چرا یه مرد توی یه شب بارونی باید سه بار از خونه ش بره بیرون و برگرده؟» لیزا : «شاید از نحوهٔ خوش آمد گویی زنش خوشش میاد!» # پنجره پشتی
-
عنوان ندارد
یکشنبه 19 فروردین 1403 19:31
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 13 فروردین 1403 20:07
اهل سیاست خیال میکنند دور را میبینند؛ البت که میبینند، اما نه خیلی دور را. حکما اگر خیلی دور را میدیدند کارشان توفیر میکرد. امیرالمؤمنین اهل سیاست بود، اما دورِ دور را میدید، جایی به قاعدهی قیامت دور و دیر... _ امیر خانی یادم نیست؟ این عکسُ به چه تاریخی گرفتم؟ ولی مسیرش آن طرفِ_ سپید رودِ_که جزءمحدوده شرق...
-
یک تصویر و یک (دیدگان من چرا بارانیست!؟)پرسش؟
جمعه 3 فروردین 1403 05:34