<< ابرِ ارغوانی >>

<< ابرِ ارغوانی >>

سلام؛عالی ترین صدای موسیقایی نزد پروردگار محسوب می شود,...*داریوش علیزاده*
<< ابرِ ارغوانی >>

<< ابرِ ارغوانی >>

سلام؛عالی ترین صدای موسیقایی نزد پروردگار محسوب می شود,...*داریوش علیزاده*

با من از روشنی حرف می زنی؛و از انسان...

              



لطفا" به من حق بده

که تو را

مثل بچه ها

دوست داشته باشم...."شاملو"



پ.ن؛خوش ام میاد...خیلی؛که بعدِ آب و جارو کردن حیاط ،ناترازی هاش/واسه کفترا و یاکریم ها و گنجشکا؛ آبخوریِ!

که بعد تناول جرعه آبی ،به بامزه ترین شکل ممکن؛شروع میکنن  به قدم زدن...

گِلوم خشکِ.از دیروز تا حالا زبونم مث چوب خشک در کویرِ...

می دونستید؟پرنده ها چه همه بامزه لیز می خورن؟

یکی شون لیز خود.

دوست دارم راه رفتن کبک خرامان رو ببینم .

آخه خاقانی گفته ؛آن کسانی که طریق تو می روند/زاغ اند و زاغ را روش کبک آرزوست!

چه آرزویی؟چه اصراریه؟هرکسی راه و طریق خودش.

زاغ ها هم مث بچه ها قشنگ راه می رن.کفترا و خوصوصا یاکریم ها هم مث بچه ها،مثلا مث بچه های مای بیبی گرفته /خوشمزه راه می رن.

ولی خوب.بعضی بچه ها اونقدر قشنگ راه می رن.که آدم دوست داره  بلند بالا اسم شونو صدا کنه.تصور بفرمایید،بچهه به قشنگ ترین و بامزه ترین شکل ممکن راه میره و

صداش کنی.بایسته.قشنگ و دلچسب برگرده.اشاره کنی.که یعنی بیا ئازیزه که م.برسه بهت.هیچی نگی.ولی خوب چیه؟چه کار داری؟رو میشه از چهره اش فهمید.کوچولو کوچولوببوسیش و

بگی هیچی بلامیسر.همین جور الکی صدات کردم ،که ببوسمت.... 

بعد راه می افته که بره...

.می بیند؟چقدر قشنگ و بامزه داره می ره؟

به نیمه های راه رسیددلم میخواد  دوباره صداش کنم...

صداش میکنم؛ . . .


سان؟سان؟

یک تصویر!

             

خشت،کوره ،. . .



سال هاست

نان خشکی ها

از محله ی ما نمی گذرند

زیرا از نانِ خالیِ این همه سفره

چیزی برای پرندگان حتی 

باقی نمی ماند،

فقط می ماند بعضی شب ها

که پدر

دستِ خالی به خانه برمی گردد.


هر وقت پدر

دستِ خالی به خانه برمی گردد

من می فهمم

پنهانی دارد با خودش چه می گوید،

همه چیز. . .همه چیز گران شده است

قند،چای،نان،چراغ،چه کنم،زهرمار . . . 

همه چیز گران شده است.

و من هر شب آرزو میکنم

ای کاش صمد بهرنگی زنده بود هنوز

هنوز ماهیِ سیاه کوچولو

به دریا نرسیده بود.

ومن هر شب خواب می بینم

دست هایم دارند بزرگ می شوند:

خشت،کوره،آجر

سنگ،بیجه،محمد!

زورم به هیچ کدام نمی رسد

آجرِ همه ی برج های جهان

از خواب و خاکستر من است

زورم به هیچ کدام نمی رسد

راهِ کوره پزخانه دور است

من باید بزرگ شوم


من مجبورم بزرگ شوم.

ما حق نداریم گرسنه شویم

ما حق نداریم حرف بزنیم

ما حق نداریم سرما بخوریم

ما نان نداریم

خانه نداریم

پناه نداریم

شناسنامه نداریم

شب نداریم

روز نداریم

رویا نداریم.

اینجا

ما هر چه داشته فروخته ایم

جز گنجِ بزرگِ پنهانی

که پدر به آن شرف می گوید

اسمم شرف است

پسرِ زارعبدالله

از پیاده های پاک دشتِ ورامین ام

از پیاده های پاک دشتِ بَم،بامیان،کرج،کوفه،

آسیا!

و ما حق نداریم بمیریم

کفن و دفن درماندگان گران است

مزار و مجلس و گریه گران است

ما اشتباه به دنیا آمده ایم

دنیا

جای دزدانِ بی شرفی ست

که پرندگان را برای مردن

از قفس آزاد می کنند.


"سید علی صالحی"

شاره جان!


"روسری رقصنده با باد می روی در یاد بر بند رخت . . .

مائیم که می دویم از پی باد. . .

یا نمی دویم از پی باد

یا می رویم از یاد. . ."

'رضا براهنی'



گفتم،قدیم ها مامانا و خواهرها با برانداز کردن بند رخت های توی حیاط،دختر می پسندیدن!

البته این برای بعد انغلابِ.یعنی قبلش در گرمابه  ها "عروس می پسندیدن.بعد که منازل گرمابه دارشد این رسم بایکوت شدو

به بند رخت کشید.یعنی  شما اون سه ماه خدمت آموزشی رو درنظر داشته باش،یه چیزی تو همون مایه ها که ملحفه ها و لباسها و...بی چین و چروک پهن بند رخت باشن!

گفت،" چه مسخره!!"

گفتم آره.خیلی مسخره اس.

گفت،"چی؟"

گفتم،بپسندندونسپندی.

گفت،"ها شاره جان!"


گاهی،

یا مثلا وقتایی که دارم فکرمیکنم و

به قولی ذهن درگیرِ.توضیح گفتن سخته.ولیکن تصویری حرف میزنم،خسته نباشم! اون تصویر رو بابت عنوان گذاشتم.



همین.

    

                                       

ازمیانِ هاتویی های اویتامن!

 

                                     

ادامه مطلب ...

آری؛در نتوانستن نیز بایستن است. . .



اگر در جامعه ای فقط یک حسین  و یا چند ابوذر داشته باشیم هم زندگی خواهیم داشت هم آزادی هم فکر هم علم خواهیم داشت

 و هم محبت هم قدرت و سرسختی خواهیم داشت و هم دشمن شکنی و هم "عشق به خدا..."


#دکتر_ علی _شریعتی

 

ادامه مطلب ...

یک سکانس !

             


                      


زنده باد امید!

تو  و اشتیاقِ پُر صداقتِ تو

من و خانه مان

میزی و چراغی . . . 

آری

در مرگ آورترین لحظه ی "انتظار"

زندگی را در رویاهای خویش دنبال می گیرم

در رویا ها 

 و 

در امیدهایم!



 

علی کوچیکه ،علی بونه گیر. . .

 


"علی کجاس؟

 تو باغچه

چی میچینه؟

آلوچه

آلوچه باغ بالا

جرات داری ؟بسم الله"


همین.



                                     



بوی ریحان در یاد . . .


چاره ای نیست

به دوست داشتنت ادامه می دهم . . .


"ای لیا"


قدیم ها عطر و بویِ گیاهی استفاده می کردن.مثلا همین برگ ریحان (سیا ریحان وحشی)درجیب پیرهن یا یقه می گذاشتن.که با هر بار ،یعنی هر دم و بازدمشان؛ عطرش بلند میشد...

 لبخندم می گرفت.

وقتی ام می پرسیدن لبخندت ازچه ؟

دروغ چرا؟

 نیش خندام  می گرفت .

بله،عرض می کردم؛قدیم ها بانوان  وقت نشاء شالی،حتما برگ  ریحان همراه می داشتن...

غروب ها

 وقت برگشتن از مزرعه،یاهمان بیجارسر،یاهمان شالیزار،آغوش نانا و

خاله جان بوی ریحان داشت ...

آره والا...به قول جناب" ای لیا"؛گاه دلتنگی تو را وا می دار لب های خاطره ای را ببوسی.




دیالوگ!

"همه عشقاق  

توو قصه ها شکست می خوردن...اما تو یه خُل دیگه ای!!!"


         

       



اگر ابرها بگذارند . . .

 

                                    

"و تورا در بهت آفتابی ات خواهم بوسید. . ."



همین.

 که من هنوزم و

در من همیشه وار تویی . . ‌ 

.

.

دادا میگه ،اینو آوردی/گذاشتی  بالاسرت،خوابت نمی بره...

ماندانا با ولوم نه کم نه زیاد/همون میزان می خونه؛با این منِ مانده تا ابد /در آرزویت بگو چه کنم؟/چون مرغ دل  در هوای تو گر /پر زد به سویت بگو چه کنم؟/...

تو دلم/بالحن مامانم می گم؛چی بأ بُکنی؟شکر خدا!

.

 .کمرش شکسته بود.مامانو صدا کردم.گفتم؛این چرا شکسته اس؟!!گفت باخودت ببرش.

بعد گفت،دسته گل برادرزادته!



چند ساعت در شهر!

من شانه های تو را می خواهم

و خیابان های خواب هایم را. . .

ادامه مطلب ...

یک تصویر!


●تصویر منتخب هفته گذشته در جهان/انگلیس

خسته ؛باکوله باری از یادها. . .

با تو 
در این لکّه ی  قانعِ آفتاب اما
مرا
پروای زمان نیست. . .


'شاملو' 

پر نقش تر از فرش دلم بافته ای نیست. . .



پیش تر ها خوانده بودم؛

"سهراب سپهری در شعر بلند" مسافر" با مرد مسافری که همسرفش در سیاحت دور و درازدر  آفاق احساس و عاطفه و اندیشه است،درباره تنهایی اش و تنهایی همیشه ی عاشقان گفتگو میکند."


"ودر تنفس تنهایی

دریچه های شعور مرا به هم بزنید.

مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید

حضور هیچ ملایم را 

به من نشان بدهید."


بهم زدن دریچه های شعور یعنی چه؟


بگذریم،دلم خواست برم  قدم بزنم و

زمزمه کنم؛ 

"عبور باید کرد

صدای باد می آید،عبور باید کرد.

ومن مسافرم،ای بادهای همواره!"



صدای آب می آید؟یا من تشنه ی زمزمه ام!


 ستمگران از هر سعادتی برخوردارند و از آن میان از سعادت کر بودن نیز. . .

ادامه مطلب ...

چیزی که نمی دانم چیست!!

 

  

خرم آن لحظه که مشتاق به یاری برسد

آرزومند نگاری به نگاری برسد


دیده بر روی چوگل بنهد و نبود خبرش

کر چه بر دیده ز نوک مژه خاری برسد


گر چه در دیده کشد هیچ غبارش نبود

هر کجا از قدم دوست غباری برسد


لذت وصل نداند مگر آن سوخته ای

که پس از دوری بسیار به یاری برسد


قیمت گل بشناسد مگر آن مرغ اسیر

که خزان دیده بود پس به بهاری برسد


ای خوش آن پاسخ تلخی که دهد از صبرم

که خماری شکن ار بعد خماری برسد


خسروا ،یار تو گر می نرسد.یاری کن

بهر تسکین دل خویش که آری برسد



 "امیر  خسرو دهلوی"

رازو نیاز عاشق محتاج گفتگو نیست. . .

ما بی نیاز گفتن

بی گفتن و شنیدن

در حال گفتگوییم 

در لحظه های دیدن 

ادامه مطلب ...

دل من روشن است . . .

ای کاشف آتش
در آسمان دلم توده برفی است
که به خنده های تو
دل 
بسته است. . . 
 
ادامه مطلب ...

همین.



* "زیر ساخت زندگی شما،وجود جوی  از عشق و محبت است."


* "در عشق و آشپزی ،جسورانه دل را به دریا بزن."


*"این سه میم را همواره دنبال کن،محبت و احترام به خود؛محبت  به همگان،مسئولیت پذیری در برابر کارهایی که کرده ای."


*"بخشی از هر  روز خود را در تنهایی گذران."


#دالایی-لاما