ما در سرزمینی قابل اشتعال زندگی می کنیم.
همیشه آتش هست
همیشه خانه ها از دست می روند و
زندگی ها گم می شوند.
ولی هیچکس چمدانش را نمیبندد و ....
فقط اشک شان را پاک می کنند و
مردگانشان را دفن می کنند و
بچه های بیشتری می آورند و
پایشان را در زمین محکمتر می کنند....
ادامه مطلب ...چرا همه بریده اند؟
و این سوال:
پایان حکایت این روزگار چه خواهد شد؟
#سید علی صالحی
"چطور ثابت کنم
که حضور تو در جهان،
مثلِ حضور آب و
درختان است..."
*کاشکی جنگل بان می بودم.
تا چشم کار(البته که منظورم اون قدیم مدیم هاس.که جنگل جنگل بود .به الان باشه.قاعدتن باید پیگیر کارهای بازنشستگی ازاداره باشم و
برگه" اسلحه مثلحه تحویل داده شد" پانچ پرونده باشه) میکرد:همش درخت بود و
درخت بودو
درخت...
*اون کلبه.اون درخت خوش حالت.اون ابرو مِه....
*به گمونم تصویر واسه بهار باشه.وخب.طبیعیه که آدم_آخر پاییز_یاد بهار وگل وشکوفه های بسیارو
یه کوچولو اون ور طر:،نوروز باشه*
"دلم می خواهد زندگی کنم
آواز بخوانم
و کسی مزاحم ذهن گل و
لالایی من بی گهواره نباشد...."
"سید علی صالحی"
سلام آقای رئیس جمهور
کلید.................که بی کلید،
احیانا
کبریت خدمتتان هست؟
می خوام این چراغِ شکسته را
روشن کنم؛
کوچه خیلی تاریک است..........!
#سید- علی _صالحی
پ،ن:
من رویِ روشنایی روز
شرطِ سنگینی بسته ام
این خط نور و
این هم نشان شب بلند:
ما را نکُشید
ما زنده تر خواهیم شد.
دیروز منزل آقاجان مهمان داشتیم.حاج آقا و
حاجیه خانم:با کلی سوغاتی، از زنجان تشریف آورده بودن.
ازمیان سوغاتی ها:
چند شیشه ترشیجات مختلف بود.
دلم خواست برم و
یک به یک در ترشی ها رو باز کنم و
ازعطربوش متوجه ی لپ کلام ترشی ها بشم....
منتهی مراتب:نای شش متر رفتن و
رسیدن به شیشه ها رو نداشتم...
به مامان گفتم:لطف کن و
در ترشی ها رو بردار...که عطرشون پخش هوا شه...
مامان هم لطف کردن و
دلتون نخواد:به به!چه عطربویی....
حاجیه خانم زحمت کشیده بودن و
ترشی ها رو با سرکه ی سیب وانگور های باغ شون تهیه دیده بودن و
عطر شاهکاری داشت....
بله،ما سر مون بره ،قول مون نمیره و
با این حال نزارو
فشارِ ارتفاعِ پست مون،لب به ترشی ها نزدیم...
نشون ب اون نشون:یه قابلمه باقالی پختن ،همراه سُماق و
نمک وگلپرو:سرکه تناول کردن و
ما عطر خوش استشمام نمودیم....
حالا گفتم:یه توضیحی بنویسم،که نگین از چای گل پهلو،پست های رو به بالا،یهو بدون شرح ،همچین تصویر؟...
به قول عزیزی،
دِ تورا بوم برا *_*
پ،ن:
راستی؟بلاگفا هنو آزاد نشده؟ما که نمی تونیم به بلاگفا ورود کنیم/:
آیا دخترانِ پرتقال چین میدانند؟
سه پنج شنبه؛
مانده به آخر پاییز؟
عروسیِ باغ است...؟
#سید علی صالحی
دردی ست در دلم که گر از پیش آب
چشم
بردارم آستین برود تا به دامنم
"سعدی"
بانوی نازنین
میزانِ شانِ انسان
آذر
با کاروانِ سوختگان رفتی
نادیده آن سپیده دمِ دیر کرده را
پنهان نگاه داشته اند گلوی صبر
بغضِ فشرده را
درتنگای ظلمتِ بن بست
چشمت به روشنایی پایانِ غار بود
حق داشتی عزیز
آن روزِ دل فروز
دور است
اما دروغ نیست
بگذار از پیشِ آبِ چشم
بردارم آستین
بانوی نازنین.
#هوشنگ _ابتهاج_کلن،مهر ۱۳۹۶.
خانومِ آدری هِپبورن میگوید:
برای داشتن لب های زیبا از کلمات پرمحبت استفاده کنید،
وبرای داشتن چشم های زیبا؛
دنبال خوبی های آدم ها بگردید.....
ادامه مطلب ...تن و
نفس تا نمیرد؛
دل و جان صفا نگیرد،
همه این شده ست کارم؛
هله تا تو شاد باشی....
.
.
.
.
.
.
آدمی به برگ می مانَد:
بر درختی،
درپاییز!
#جوزپه_اونگارتی
بگذارید هرچه می خواهد ببارد
ببارد از سنگ،از سیاهی،از سکوت
ما نومید نمی شویم
ما همچنان
سفره ی بی سینِ خانوار خویش را
با الفبایِ تمام عیارِ عشق می آراییم!
این را من نمی گویم
مادرانِ ما می گویند!
#سید _علی_صالحی
و خیال می کنی
از آستینِ شب هم
گاه
اناری می روید...
همه ی اینها برای توست
تا لبخندی بزنی
ومن
آرام بگیرم...
#سید_ محمد_ مرکبیان
در تماشا گه پاییز....
برگریزانِ همه خوبی هاست.
می بُریم از همه پیوندِ قدیم
می گریزیم از هم
سبک و سوخته،برگی شده ایم
در کفِ بادِ هوا چرخنده.
از کران تا به کران
سبزی و سرکشیِ سروی نیست
وز گلِ یخ حتی
اثری در بغلِ سنگی نیست.
این همه بی برگی!؟
این همه عریانی؟
چه کسی باور داشت....
دل غافل!اینک
تویی و یک بغل اندیشه که نشخوار
کنی
در تماشاگهِ پاییز که می ریزد برگ.
#سیاوش_کسرایی
به یادتان می آورم تا بدانید که
زیبا ترین منش انسان محبت اوست ،
پس محبت کنید .چه به دوست چه به دشمن:که محبت دوست را بزرگ کندو
دشمن را دوست....
#هفت آبان بزرگداشت کورش کبیر گرامی باد❤
*حلول ماهِ ربیع الاول مبارک❤
در سراشیب سبز جنگل...
به رنگِ مبل های راحتیِ مخمل...
تنها در کافه ای پرت افتاده....
در نوری کم رمق....
شبیه ماه!...
پ.ن:شعرو عنوان؛جوزپه_ اونگارتی