-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 13 دی 1401 08:27
متن کامل غزل شماره ۴۷ سعدی علیه رحمه_از آن یک دانه _بیتی که حاج آقا خواندن: خرما نتوان خوردن ازین خار که کشتیم دیبا نتوان کردن ازین پشم که رشتیم بر حرف معاصی خط عذری نکشیدیم پهلوی کبائر حسناتی ننوشتیم ما کشتهٔ نفسیم و بس آوخ که برآید از ما به قیامت که چرا نفس نکشتیم افسوس برین عمر گرانمایه که بگذشت ما از سر تقصیر و...
-
یک تصویر و یک پ.ن و یک ترانه!
دوشنبه 12 دی 1401 08:30
پ.ن بشنویم
-
یه دیوونه تو باغِ!!
شنبه 10 دی 1401 08:37
و انسان عروسکی ست؛ که خواب می بیند، و رویا هایش را زندگی می کند . . . "شمس لنگرودی" پ.ن عنوان از این ترانه اس . پ.ن با دکتر موافق ام.و خوب.منم یه آدمم وهمه سعی ام رو می کنم،..چیزی به دل نگیرم...ولیکن گاهی از دستم خارجِ.یعنی انگار آیه نازل شده که،به دل بگیرم و برنجم...بعد برای خودم و خویشتنم،برم منبر و تجزیه...
-
ایوان تهی است و باغ از یاد مسافر سرشار . . .
سهشنبه 6 دی 1401 11:31
-
5 دی!
دوشنبه 5 دی 1401 07:49
همچنانی که به سر و صدای دلچسب پرنده ها گوشِ دل می سپارم ، نم نمک یکی درونم،نجوا می کند، پرنده گفت،چه بویی ،چه آفتابی ،آه..... درختی که توی دی ماه هنوز برگ داره، درختِ آزادِ.که ما به اش می گیم،آزا دار(یادگارِ سرزمین مادریِ،از خونه ی عمویِ آقاجان آوردم. عمو شعبان،جزء سربازانِ میرزا بود.چون بچه نداشت،باغ و شالی زارهاشُ...
-
چو نوری از دل تاریک ی . . .
یکشنبه 4 دی 1401 13:52
با خوندن این پست،دل ام گرفت.دلم عجیب گرفت... و آن وقت تو ذهن ام ، این پخش شد. پ.ن عنوان از فروغ فرخزاد
-
سر پل
چهارشنبه 30 آذر 1401 21:19
پری روز( عصر) سوار بر یشمی شدیم و الهی به امید تو خونه باغ رُ به مقصد رشت ترک کردیم. ابتدا؛ مامان و سارا رو سر کوچه پیاده (که همراه مردشریف و چوپان و عروس ها و آقای برادرزاده،برن عروسی ناهید/دخترِ دختر دایی نساء) نمودیم و به سمت درمانگاه پیچیدیم. . دل ام برای حس و حال خوبِ اینجا و دکتر و بچه ها_خیلی تنگ شده بود.خیلی ....
-
ورای نور و ظلمت از زمین و آسمان فارغ!
چهارشنبه 30 آذر 1401 09:12
-
من از درخت زاده ام !
دوشنبه 28 آذر 1401 06:42
معرفی عضو جدید خونه باغ!
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 آذر 1401 08:44
دکتر نوشته بود:سوار(نصف جهان) اتوبوس شدم تا به تهران برگردم." به ساعت انتشار پست را نگاه کردم: 00:50 تو ذهن ام ، شب شد. آ ن وقت چراغ های اتوبوس,یکی پس از دیگری روشن شدن... هر دو دقیقه یک بار.یک قطره باران،با اندک ضربه ای روی سرم فرود میآمد.... سقف اتوبوس سوراخ بود و...سوز از درز و دالان و در و پنجره ها تو...
-
تو مقصری!
شنبه 26 آذر 1401 20:34
ساعت دهِ صبح شنبه اس. حال و حوصله ی کارهای روتین و تکراری رو ندارم.( خصوصا با خوندن این )فلضا تو این نمنم بارون=وارش؛می خوام چکمه ام رو بپوشم و برم توباغُ...به دار و درخت ها و گل و بوته ی توت فرنگی و... باغچه ی سبزی جات و احوال درختِ آلو(یک طرفش غنچه و شکوفه داده/طرف دیگه اش مرجانه زده/که وقتی در بالکنُ باز...
-
عنوان ندارد. . .
شنبه 26 آذر 1401 07:38
دانلود اهنگ جدید
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 25 آذر 1401 08:18
نگرانِ من نباش غیاب من تا اَبَد با تو سخن خواهد گفت... "سید علی صالحی" پ.ن....
-
کاشکی بودمی/ یکی غوکی زیر سنگی/ کنار مردابی آبی و خرّه زاری.....
پنجشنبه 24 آذر 1401 18:53
-
دختر می تونه همه کَس و هیچ کَس باشه!
چهارشنبه 23 آذر 1401 18:20
گربهی تو کجا باید/ گذاشته رفته باشد آخر؟ چه دور و بر ِ خودی! چه بگویم، دختر!/ با چشم او که روز را به شب/ از خط به دایرهیی بردهست:/ چار اتاق، سه با یک. خالی./ و جای اثاث،/ که در اتاق ِ بعدی ِ بعدی هم نیست،/ بوی زنبق تنگ میکند./ شاید از ورود ِ بد ِ ما باشد/ که آن دو تا حلقهی نورانی ِ روی تاق/ لرز بر میدارد،/ و اوی...
-
1 تصویر و 1معرفی و 1 هفت آسمون...
چهارشنبه 23 آذر 1401 12:03
۱_ 1_ یاس تاتاری،یا ... 1_ هفت آسمان را . . .
-
دختر می تونه هیچ کَس باشه!
دوشنبه 21 آذر 1401 22:09
هیچ وقت اجازه نده ذهن های کوچیک،بهت بگن رویاهات بزرگ و دور از دسترسه. #دیالوگ
-
یک تصویر!
دوشنبه 21 آذر 1401 08:31
-
آسمون به اون گپی، گوشهش نوشته . . .
یکشنبه 20 آذر 1401 13:04
بلاخره خورشید، از پس ابرهای خاکستری برآمد و...ام روز،در آسمان ولایت مان هویدا شد. دی روز اما،همین ساعت ها ،آسمان ابری بود و نم نم ک ...وارش می بارید... آری...قدم زدن در هوایِ وارشی و روستایی و نیمه شهریِ اطراف خونه باغ،خیلی هم خوب و عالی است.ولی من دل ام ،بله دل ام ؛قدم زدن در کوچه و خیابان و محله ی خودمان و عبور...
-
سعادتی به جهان ٬ مثل دوست داشتنت نیست . . .
شنبه 19 آذر 1401 09:17
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 18 آذر 1401 07:38
آری در مرگ آورترین لحظه های انتظار زندگی را در رویاهای خویش دنبال می گیرم در رویاها و در امید هایم شاملو
-
همین
چهارشنبه 16 آذر 1401 06:35
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 15 آذر 1401 18:03
حیاط و همهمه ی بچه ها. کاندیداها ردیف کنار دیوار. نفر اول،از پله های مدرسه بالا میره. آن وقت؛پشت میکرفن می ایسته و میگه":ببینید بچه ها؟من خیر بین ام.سومِ متوسطِ. خودمُ کاندیدایِ شورا کردم .تا با تخریب اون(اشاره به دیوار بین دو مدرسه) دیوار،حیاطُ بزرگترتر و قشنگ ترش کنم. آیکن بچه ها=حیاط رفت رو هوا.
-
خدا با ما نشسته چای می نوشه:*
سهشنبه 15 آذر 1401 07:51
-
من اگر سرگشته یِ رَحمِ تو نشوم پس چه کنم؟
سهشنبه 15 آذر 1401 06:55
اللَّهُمَ إِنِّی أَعُوذُ بِکَ بِاسْمِکَ الْوَاحِدِ الْأَحَدِ وَ أَعُوذُ بِاسْمِکَ الْأَحَدِ الصَّمَدِ....... ... ، با سلام و نام و یاد خدا و با آرزوی تن درستی و جان ساقی و دلخوشی ،برای همه ی شما؛دوستان جان! سخن کوتاه میکنم و می رم سر اصل مطلب . اگه خاطر شریف تون باشه.من در این پست.از حیدر خان نوشتم؟! به لطف...
-
طلای پاییزی
دوشنبه 14 آذر 1401 21:42
به طلای سختی تبدیل می شوند طلای سخت . . .
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 14 آذر 1401 13:52
فراز ششم اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ قَلِیلا مِنْ کَثِیرٍ مَعَ حَاجَةٍ بِی إِلَیْهِ عَظِیمَةٍ وَ غِنَاکَ عَنْهُ قَدِیمٌ وَ هُوَ عِنْدِی کَثِیرٌ وَ هُوَ عَلَیْکَ سَهْلٌ یَسِیرٌ خدایا من اندکی از بسیار را از تو می خواهم و نیاز من این چیز کم، بسیار بزرگ است در حالی که بی نیازی تو از آن دیرینه است در عین حال آن چیز نزد...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 14 آذر 1401 13:15
رضا براهنی در کتاب " طلا و مس" لقب " بچه بودای اشرافی" را به سهراب سپهری داد و احمد شاملو در مصاحبه ای کلا کارهای شاعر را نقد کرد. او گفته بود : " وقتی انسان ها چنین در ویتنام قتل و عام می شوند چگونه می شود نگران آب خوردن یک کبوتر بود؟" سهراب در جواب شاملو مصاحبه نکرد.سهراب گفته...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 14 آذر 1401 07:21
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 13 آذر 1401 18:50
من نوشتم؛ برادرم.واسه استخر ماهی درست(ش) کرد.فقط؛بی لب و دهن و چشم و ابروء.من(ام )اسمشُ گذاشتم هیچ کس." لطفاً بقیه اش رو اینجا بخوانیم و سپس ها؛ به اتفاق گوش کنیم= بشنویم!