-
زنده بادا زندگی !
پنجشنبه 22 اسفند 1398 19:23
در زمانی که بر خاک غلطید از تگرگ سحرگاهی آن برگ زیر لب تند با باد می گفت: "زنده بادا زندگی! " مرگ بر مرگ! مرگ بر مرگ! "شفیعی کدکنی" . تصویر اول و دوم؛درخت توت و درخت انار.توت سفید و انارشیرین.
-
ای چرخِ فلک. . .
چهارشنبه 21 اسفند 1398 21:48
این کوزه چو من عاشق زاری بوده است در بند سر زلف نگاری بوده ست این دسته که بر گردن او می بینی دستی ست که بر گردن یاری بوده ست "خیام" *عنوان از ترانه ی" چرخ فک "حبیب. **بعضی صدا ها مورفین دارن...؛دی شب خواب دیدم،کنار چشمه دراز کشیدم و گوش سپردم به اش... مامان تلفن کرد.میگه،چرا صدات تو دماغیه؟دوباره...
-
دلا بسوز که سوز تو . . .
سهشنبه 20 اسفند 1398 21:40
..." عشق اینجا و خدا هم اینجاست " ....
-
همین.
دوشنبه 19 اسفند 1398 22:00
" کاش زندگی مانند جعبه ی موسیقی بود ، صداها آهنگ بود و حرف ها ترانه. . ." #دلشدگان ،به کارگردانی علی حاتمی.
-
تی امرا بال به بال...
شنبه 17 اسفند 1398 20:19
-
صبر بر جور فلک کن . . .
جمعه 16 اسفند 1398 19:54
"هر که زین گلشن ، لبی خندان تر از گل بایدش خاطری فارغ ز عالم چون توکل بایدش. . . " "صائب تبریزی"
-
چند تصویر از دیروز و باقی ماجرا. . .
جمعه 16 اسفند 1398 09:27
به گمانم ؟آذر ماه بود،که پیش از ظهر جمعه_از جاده سنگر می گذشتیم... ابی و داریوش می خوندن؛ ....نون و پنیرو سبزی؛ تو بیش از این ...... و برف پاکنی که مدام چپ و راست میشد .... وسرعتی که ، سبقت های آدرنالین طور.... چشمم به جاده ی خیس بود . چندتا نهالستونو رد کردیم... دلم با ترانه همراه شد. . . ؛ "پونه می ریخت تو...
-
همین.
جمعه 16 اسفند 1398 00:29
"و نگوییم که شب چیز بدی است و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ. . ." " سهراب سپهری" خدایا واسه آسمونِ قشنگ و پرستاره ات ؛الهی شکر.
-
ورای نوروظلمت؛از زمین وآسمان فارغ!
چهارشنبه 14 اسفند 1398 22:22
-
بگذار تا عصای تو،با انتظار ما،بر گور روستایی ات آهسته گل کند. . .
چهارشنبه 14 اسفند 1398 11:41
"من در این روستا محبوس و از همه ی آزادی هایم محروم شده ام.آرزو می کنم که هر چه زودتر عمرم به پایان برسد و از این زندگی رهایی یابم." #خاطرات و تأملات_دکتر مصدق *عنوان از محمدعلی سپانلو **م ن هم آرزومندم،آرزومندِ آزادیِ شما/بسیاریِ عدالت/آینه های پاک،لبخند خاص خدا. . .سید علی صالحی ***تا بوده همین بوده،که آدمی...
-
ستاره ها و افکارت, کامل ترین کائنات ند.
سهشنبه 13 اسفند 1398 22:41
به تو گفتم : <<گنجشک کوچک من باش , تا در بهار تو من درختی پر شکوفه شوم. >> " تو اما وارد رگ هایم شدی و همه چیز تمام شد . . . " "امروز در رگ هایم خون تو جاری ست/جریانی لطیف ،ساده ،ابدی. . ." *به ترتیب؛شاملو،غسان کنفانی،پابلو نرودا.عنوان از؟( یادم نىست) ولیکن" ییلماز اردوغان"...
-
گریه جایِ تماشا گرفته . . .
دوشنبه 12 اسفند 1398 20:45
موسیقی ادبیاتِ دل است , آنجا که سخن خاتمه می یابد، موسیقی آغاز می شود. . . "آلفونس دولامارتین" *عنوان از عارف قزوینی ، با صدای "سولماز بدری" است.
-
یک تصویر!
دوشنبه 12 اسفند 1398 00:03
-
یادداشتی از سید علی صالحی
یکشنبه 11 اسفند 1398 22:05
کرونا ، چین و روم و ری چندی پیش هیچ تصویری از تو نبود،چندی بعد هم هیچ هراسی از تو نخواهد بود.هر چند هزینه ها داده و تلفات تحمل کرده ایم ، اما مثل تو موذی نابکار کم ندیده ایم. بیرقِ بیدادِ تو را نیز به زیر می کشیم.جنگ است دیگر! وبار نخست نیست که مرگ برای محاصره مردم ما دست به تب و تیغ می شود.ممکن است حتی یکی در میان...
-
ورای نوروظلمت؛از زمین وآسمان فارغ!
شنبه 10 اسفند 1398 23:03
-
خروش مردمکان ات!
شنبه 10 اسفند 1398 23:02
از اینکه با هاش چشم تو چشم شدم،خجالت کشیدم!! از تبسم چشم هاش ،از تبسمِ تاسیان طورِ چشم هاش،خجالت کشیدم و هزار سال دلتنگ شد م . . . خب، آدم اینجور وقتهایی که،خجالت میکشه،هول میشه و نمیدونه چی بگه؟چه کار بکنه.مگه نه؟ ولی من می دونستم!! چی میگم و چکار میکنم. . . چه همه خوبِ،که آدما تو خواب ها و رویا هاشون علم غیب...
-
بدون شرح!
شنبه 10 اسفند 1398 09:20
-
. . . همان سه نقطه ی ساکت!
جمعه 9 اسفند 1398 19:32
باشد که آوازخوانِ آتش ما را از تاریکی به روشنایی باز آورد برکت و گرمای رویا را به ما باز آورد باشد که سرما بمیرد گرسنگی بمیرد نفرت و نادانی بمیرد . . . این دعای ماه و دختران دریا و شاعرانِ آرامِ دوره ی همان سه نقطه ی ساکت است! "سید علی صالحی" پ.ن؛ *زنده باد امید و امیدواری. . . **گفتن یه جمله بگو؟تنها چیزی...
-
یک تصویر!
جمعه 9 اسفند 1398 11:06
-
همین.
پنجشنبه 8 اسفند 1398 19:40
مهربان باش، چون هر کس را که می بینی، درگیر نبردی دشوار است. . . #افلاطون
-
عنوان ندارد!
پنجشنبه 8 اسفند 1398 01:19
ای دل که بی گدار به آب ها نمیزدی بی قایقت میانه ی دریا چه می کنی؟ "معین دهاز" همراه دادا،به تماشای فوتبال نشسته ام. بازی چند چند است؟ندانم. می پرسد،"فردا ناهار چی درست می کنی؟!" بابت تعطیلی مدارس خوشحال است. گوشی اش را می آورد.می گوید؛"ببین!" نگاه میکنم.دستان گره شده؛دست در دست هم_ به مهر...
-
مرا به دیدن جسمانی تو هیچ نیازی نیست. . .
چهارشنبه 7 اسفند 1398 07:20
تو درون منی به اندازه ای که دستم را بر سینه ام می گذارم و تو را میان قفسه سینه ام حس می کنم. . . ☆جالب است بدانیم ،طبق تحقیقات محققان،حالاتی با علائم مشکلات تنفسی،ضربان نامنظم قلب ..و درد قفسه سینه،که نهایتا منجر به ایست قلبی می شود،"سکته عشقی" نام دارد. ولیکن همانگونه که، عشق می تواند آرامبخش و التیام بخشِ...
-
تنگ غروب
سهشنبه 6 اسفند 1398 19:23
یاری کن ای نفس که دراین گوشه ی قفس بانگی بر آرم ز دل خسته ی یک نفس تنگ غروب و هول بیابان و راه دور نه پرتو ستاره نه ناله جرس خونابه گشت دیده ی کارون و زنده رود ای پیک آشنا برس از ساحل ارس صبر پیمبرانه ام آخر تمام شد ای ایت امید به فریاد من برس از بیم محتسب مشکن ساغر ای حریف می خواره را دریغ بود خدمت عسس جز مرگ دیگرم...
-
حالا من عاشق تاریکی ام
سهشنبه 6 اسفند 1398 14:58
وقتی کسی با ترس آشنا نمی شود، چطور می تواند شهامت را بشناسد؟! اگر بدبختی را احساس نکنیم،چطور می توانیم به زیبایی خوشبختی پی ببریم؟! از کجا می توانیم .. . . از کجا می توانیم نور را بشناسیم اگر با تاریکی آشنا نشده باشیم؟! #راز سایه_دبی فور ☆ با تشکر؛عنوان از دکتر طاها
-
یک تصویر!
یکشنبه 4 اسفند 1398 20:35
-
هرگز بعید نیست؛خدا را چه دیده ای. . .
یکشنبه 4 اسفند 1398 20:34
به قول سایبر هاکا؛ "رویا ها زیبا تر از آنند که حقیقت داشته باشند. . . ." وقتی وارد آپارتمان شدم، نفس عمیق کشیدم. خونه بوی لباسِ نو خرید و قوطیِ خالی از قهوه می کرد. در اتاق نیمه باز بود.انگار سایه ای پیدا بود.مثلا انگار،یکی مشغول وارسی کمد دیواریِ،سایه اش چه طور پیدا میشه؟همون جور پیدا بود. رفتم سمت...
-
همین.
شنبه 3 اسفند 1398 21:30
"دلم، همچون پرنده ای وحشی ، خود را دیوانه وار به درو دیوار می زند؛ تا از من بگریزد. . ." "دکتر علی شریعتی"
-
بر دلبر دیوانه بگویید بیاید، دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید...
جمعه 2 اسفند 1398 10:10
گفت، فقط پیرمرد ها و پیرزن ها،یا اونایی که مشکل ریوی دارن.مثلا سیستم ایمنی شون نا ایمنه؛می میرن:) به چشم هاش خیره شدم.مژه هاش مرطوب بود،رگه های سرخِ چشاش،منو یاد آسمون سر صبحی،حدودای پنج و نیم ،شش صبح،که شبنم ریزه ، وهنوز ستاره سوسو می زنه،انداخت. گفتم،من ام جزء شونم؛پس:) چهره اش مثال انارهاى آخر شهریوری شد...؛و هیچ...
-
فارغ از همه چیز تو دنیا. . .
پنجشنبه 1 اسفند 1398 21:58
-
یک تصویر!
پنجشنبه 1 اسفند 1398 21:31
یک تصویر از ،مارشنیکوفِ نقاش.