-
من تاریکی رو دوست دارم. . .
سهشنبه 29 بهمن 1398 12:27
فکر کردم دلم می خواد یه چیزایی بهت بگم؛که هیچ وقت بهت نگفته بودم. . . این که من چقدر قیافه تو، صداتو، لحن حرف زدنتو ، حتی باهام دعوا میکنی، خنده ها تو، همین خنده ای که میکنی، که من خیلی وقت ها نمیفهمم به من میخندی؟ یا واقعا خوشحالی. . . اهمیتی که به کارت می دی ,به شاگردات می دی شانی که برای خودت قائلی خودتی! همین...
-
شعر تازه ای از سید علی صالحی!
دوشنبه 28 بهمن 1398 22:18
خسته تر از من اند بسیارانی که خاموشی برگزیده اند لام تا کام. . .حرام حرام اگر حروف را یکی الف از اتفاقی که آدمی ست. تنها کیفر چشم هاست به جرمِ تماشایِ تو ای آزادی. تنها کیفرِ کلمات است به جرمِ نوشتن از تو ای آزادی. تنها کیفرِ تخیل است به جرم یکی رویا که تویی ای آزادی. این حُکمِ پرنده ای ست که بی لام،که بی کام،که حتما...
-
تو را در سر هوای خوب پرواز. . .
دوشنبه 28 بهمن 1398 20:24
-
نازاران گوله که م!
یکشنبه 27 بهمن 1398 09:56
غنچه با دلِ گرفته گفت: زندگی لب زِ خنده بستن است، گوشه ای درونِ خود نشستن است . . . گل به خنده گفت:زندگی شکفتن است! با زبانِ سبز، راز گفتن است. . . گفت و گوی غنچه و گل ، از درون باغچه باز هم به گوش می رسد. . . تو چه فکر می کنی؟ راستی کدام یک درست گفته اند؟ من فکر می کنم " گل " به رازِ زندگی اشاره کرده است ....
-
یک تصویر!
یکشنبه 27 بهمن 1398 09:55
-
ماچت که م دالگه گیان!
جمعه 25 بهمن 1398 23:09
و ما انسان را به احسان در حق پدر و مادر خود سفارش کردیم،که مادر با رنج و زحمت بار حمل او کشید...و باز با درد و مشقت وضع حمل نمود...و سی ماه تمام مدت حمل و شیرخواری او بود....تا وقتی که طفل به حد رشد رسید؛و آدمی چهل ساله گشت(و عقل و کمال یافت آنگاه سزد که عرض کند:بار خدایا، مرا بر نعمتی که به من ؛و پدر و مادرمن عطا...
-
بدون شرح!
پنجشنبه 24 بهمن 1398 21:44
-
بی تو هم می توانم دوستت داشته باشم!
پنجشنبه 24 بهمن 1398 21:36
دوست داشتن گاهی وقت ها تحمل است اینکه بتوانی با زخم های زندگی هنوز سرپا ایستاده باشی دوست داشتن گاهی وقت ها, زندگی ست همانند سینه ای بدون نفس ازمرگ قلب بدون عشق دوست داشتن گاهی وقت ها سنگین است به سان سنگینی لیاقت دوست داشته شدن وبعضی وقت ها دوست داشتن حیاتی دیگر است زنده نگه داشتن کسی درونت حتی با وجود این فاصله های...
-
یک تصویر!
چهارشنبه 23 بهمن 1398 14:33
-
برشی از کافکا در کرانه!
چهارشنبه 23 بهمن 1398 14:14
جنگ که دربگیرد، خیلی ها مجبورند سرباز بشوند! سلاح به دست می گیرند و می روند جبهه و ناچار می شوند سرباز های طرف دیگر را بکشند، هرچه بیشتر بتوانند. . . هیچ کس عین خیالش نیست که دوست داری دیگران را بکشی یا نه،کاری است که ناچاری بکنی ، وگرنه خودت کشته می شوی! "بنگ! تاریخ انسان در یک کلمه!"
-
چند تصویر از دیروز!
چهارشنبه 23 بهمن 1398 13:25
خلاصه اینکه؛ زمین عروس شدو آسمان به حرف آمد! چه اتفاقی از این خوبتر که برف آمد؟! " علی رضا بدیع" حیاط و پشت بام. حیاط مون. .برای برادرهام ،شربت گل سرخ درست کردم،بردم پشت بام. گفتن؛خوب شد آمدی،خیلی تشنه مون بود. تصویر اول، نمای نیمه هواییِ منزل خانم همساده اس. چوپان و مرد شریف بکوب برف پارو کردن و بابا گیان...
-
هوای گریه!
دوشنبه 21 بهمن 1398 21:30
پ.ن؛عنوان نام ترانه است،دوست داشتین سمت پیوندها،اولین پیوند؛بشنوید.
-
بوی عیدی ،بوی برف. . .
دوشنبه 21 بهمن 1398 13:44
برف میاد خدا کنه پرنده طاقت بیاره باد میاد خدا کنه بوی رفاقت بیاره عمریه دیوار همیم فاصله حرف آخره پناه بال و پرمون سقفای بی کبوتره تو گلدونای خونگی داره می پوسه ریشه مون گنجشک اشی مشی نوک می زنه به شیشه مون عمریه پشت میله ها،ترانه خونه قفسیم خیس می شیم گوله می شیم اما به هم نمی رسیم عکس پرنده می کشیم رو پشت بوم نقاشی...
-
ورای نوروظلمت؛از زمین وآسمان فارغ!
دوشنبه 21 بهمن 1398 08:08
-
بنام خدایی که تدبیرگر امور است. . .
یکشنبه 20 بهمن 1398 22:50
در غزل 145 خواندیم؛ عطار در دل و جان اسرار دارد از تو چون" مستمع" نیابد پس چون کند روایت . . . و به قول شمس الدین لاهیجی؛ سِرّ دهنش هیچ نگفتیم به زاهد با زاهد کج فهم معما نتوان گفت. قضیه اینه که آدما وقتی نیوشنده اند و طرف از طرفه مقابلش میگه،باتوجه به عدل- قضیه رو آنالیزمیکنین و... واینجوریاس که؛ به کج فهمی...
-
همین.
یکشنبه 20 بهمن 1398 10:45
گر گلوگیر نمی شد غمِ نان مردم را، همه ی رویِ زمین یک لبِ خندان می بود!
-
ازمیان هاتویی های اویتامن...
شنبه 19 بهمن 1398 18:34
هر نفسم می زند زخمی و من می زنم از پیِ زخمِ دگر، بوسه به بازوی دوست! " زرگر اصفهانی" *دی روز خاله کوچیکه به ام زنگ زد. گفت؛داداشت(مرد شریف) به ام گفت،به ماجان زنگ بزن،بگو خونه نمون و بیا اینجا. دی روز هوا بهار،بهار،بهاری بود. درخت آلوچه بالای باغ،پراز شکوفه بود. آلاله غنچه داشت و نسترن و بنفشه و فراموشم نکن...
-
بدون شرح!
شنبه 19 بهمن 1398 13:21
-
"کلید"
شنبه 19 بهمن 1398 12:09
دست های ما، شاخه ها کشیده در پناهِ هم ، لانه ی پرنده ای است دست های ما، در مسیرِ بازوانِ بی قرارِ ما جویبار زنده ای ست دست های ما پیغمبرانِ خامُشند آیه های مِهرشان به کف بر بلور جانشان داغ و بوسه آشکار دست های ما رهروانِ سرخوش اند دستِ ما به عشقِ ما گواست دست های ما کلیدِ قلب های ماست " سیاوش کسرایی"
-
ورای نوروظلمت؛از زمین وآسمان فارغ!
چهارشنبه 16 بهمن 1398 16:29
-
از زندان برایت نامه می نویسم. . .
چهارشنبه 16 بهمن 1398 11:43
از زندان برایت نامه می نویسم نزدیک به سه هزار نفر این جا زندانی هستیم مردمی هستیم ساده سخت کوش و اندیشه ورز با پتویی مندرس بر پشت مان یک پیاز و پنج دانه زیتون شاخه یی از نور در کوله پشتیِ مان. مردمی به سادگیِ درختان در نور آفتاب با یک جرم در پرونده مان تنها یک تقصیر که ما همچون شما عاشق صلح هستیم و آزادی. صلح؛ همان...
-
یک تصویر!
سهشنبه 15 بهمن 1398 11:53
-
زنده باد امید!
سهشنبه 15 بهمن 1398 11:48
آگنس لد پی می گوید؛ این که بدانی کسی جایی به فکر توست ،و در گوشه ی گرم و امنی از قلبش ،جایی برای تو نگه داشته ، به لحافی نرم می ماند که،دور خودت بپیچی و از سرما در امان بمانی..،. . . . پ.ن؛ چند وقن پیش....دادا رفت حیاط.یه شوت محکم زد و توپه محکم خوردبه دیوار،برگشت و به قول خودش؛ زارت!... خورد به تشت ،یاهمون وان.یا...
-
بدون شرح!
دوشنبه 14 بهمن 1398 12:11
-
همین.
یکشنبه 13 بهمن 1398 12:29
انسان در کلمات نیست که بیان منحصر می یابد، بلکه انسان، در ناگفته هایش نهفته است،که محرم ترین شخص ،شاید از ناگفته هایش او را بشناسد.عاطفه ی آدمی را می توان در مویرگِ چشمانِ او هم بازیافت! #محمود دولت آبادی.
-
عزیز دُردُنه ی من!
یکشنبه 13 بهمن 1398 12:16
همیشه یه صدایی رو می شنوی که آروم آروم بهت میگه:《این کار درسته و اون کار درست نیس!》 نه معلم، نه بابا ننه، نه کیشیش، نه رفیق، نه هیچ آدم باکله ی دیگه ای....نمی تونه بهت بگه؛چه کاری درسته و چه کاری غلط ! فقط به اون صدا، فقط به اون صدا گوش بده! #شل_سیلور _استاین . . . . . . یه چیز بامزه بگم:) آیا میدانستید؟ عزیز دوردونه...
-
ورای نوروظلمت؛از زمین وآسمان فارغ!
شنبه 12 بهمن 1398 18:44
-
زن!
شنبه 12 بهمن 1398 18:31
زن پیاده،نومید، بی پناه گاهی یادش می رود دارد با خودش بلند حرف می زند. چند نانِ لواش دو سه گوجه تَه مانده کمی پیاز و یکی دو سیبِ کبود، با چادر کهنه اش به دندان، خاکروبِ کوچه پی کشان. آبرو دارد، پیاده آبرو دارد، نومید آبرو دارد، بی پناه. . . من اسمِ کوچک مارکس را به یاد نمی آورم من هرگز یک صفحه از لنین نخوانده ام اما...
-
بدون شرح!
جمعه 11 بهمن 1398 11:59
-
عنوان ندارد!
جمعه 11 بهمن 1398 11:50
"من به امید خوابایی که شبا می بینم ، روزا رو دوام میارم. . ." #دیالوگ_سیمای زنی در دور دست_ کارگردان_علی مصفا.