گول گول چهارشنبه
به حق پنج شنبه
زردی بشه، سرخی بایه
نکبت بشه، دولت بایه
یعنی: ای گلهای شگفته (هفت کپه ی آتش) چهارشنبه، به حق پنج شنبه، زردی و ضعف و بیماری برود و نوبت سرخی و نشاط و خرمی فرا رسد. دوره نکبت و ناکامی به سر آید و دولت و اقبال روی نماید...
پست های دکتر "و و د ی" رو که می خوندم و
رسیدم به "سان فرانسیسکو" یهو پرت شدم به گذشته ها و بلند بالا خندیدم.بچه بودیم.باباجی یهو بلند میشد و می رفت سمت اورکت ومامان می پرسید:"کُ شون دری؟"
باباجی می گفت:"با اجازه شما !سانفرانسیسکو!"
نگاه می کردیم.باباجی جوراب و گرمکن و اورکت پوشیده بود و
مامان با شنیدن جمله اش؛چشم غره می زدو
خیره به تلوزیون قرمز ماتیکی مون میشد و
باباجی روبه ما:
<-خوب...معمولا یکی از ما غش می رفت و
مامان برمی گشت سمت مون و با عصبانیت میگفت:"هر سه بیرون!"
آه.وقتی که من بچه بودم...
ما سه تا و با باباجی چهارتا....
مابودیم و
ایوان بود و حیاط ودارو درختان و
آسمان شب.
(الان یاد اون دوقلوها و شبکه ی چهار افتادم)
وخوب.واقعا و اقعا.تو هوای سرد و نمور و سیاهی شب.پُک کشدارخیلی می چسبه؛خیلى...خصوصا شبِ مهیجِ مه آلود *_*
باباجی سی.گار میگیراند و می اندیشید .به چی؟!نمی دونیم و شاید هم بدونم...البته گاهی هم برای ما از خاطرات مدرسه و دبیر و دبیرستان می گفت...
آن وقتی هم که برادرهام می پرسیدند:"باباجی کجا سربازی بودی؟!"باباجی سینه اش رو با دوتا سرفه صاف می کردو
میگفت:"گفته بودم که!!؟میان دوآب!"
بعد یواشکی به ام چشمک می زد.که یعنی هیس.نخندیا.
باباجی و آخرین پُک و...وبدین سان همیشه بین برادرهام اختلاف پیش میآمد.که نوبت کدام یکی شونه؟ ته سی گارُ پرت کنن...
وخوب.ما که تو ذهن مون سیگاری هستیم .کاشف شدیم که؛وژدانا پرتاب ته سیگار.فاز خیلی خوبی داره و
تمام.
خلاصه باباجی بین شون صلح برقرار می کرد و
میگفت خوب.... بریم که یخ کردیم...
بعد می رفت سمت در و
دوضربه به درمیزد و آهسته درو باز مى کردو می گفت:"اجازه خانوم؟!میشه ما بیاییم گرم شیم؟!"
ما پشت سر باباجی بودیم و
صدای مامان می اومد:"من آنچه شرط بلاغست با تو می گویم
تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال!"
وآن وقت.باباجی با لحن خند ه داری می گفت:"تروتی سوادِ می رمآ"

الان که باباجی سرفه می کنه.مامان میگه:آآهاااا.اوموقعان تره گوتیم،کمتر بکش.مسخره بازی کودی؛بوشو.بوشو تی سرفه هانه.سانفرانسیسکو بُکُن/
خلاصه اینکه روز جهانی https://fa.m.wikipedia.org/wiki/%D8%B1%D9%88%D8%B2_%D9%BE%DB%8C
مبارکا باشه.

من از این دنیا چی میخوام
یه جعبه مداد رنگی
بکشم رو تنه دنیا رنگه خوبی و قشنگی....
رسول ا... (ص) می فرمایند: هرکس درختی را بکارد و بر حفظ و نگهداری آن صبر ، استقامت، و بر مواظبت و مراقبت از آن قیام نماید تا آنکه به ثمر و نتیجه برسد. به مقداری که بهره می رساند و به تعداد کسانی که از آن درخت استفاده می کنند ثواب صدقه و انفاق را خداوند متعال به او مرحمت می فرماید.
خدایا
یِ بوته_ نسترن صورتی،
یِ بوته -ساناز نارنجی،
یِ بوته -نسترن فرانسوی(گل پال دو)
دو عدد _ نهال انبه ژاپنی و
دو عدد نهال گردو !
به لطف شما به دل گرم و مهربانِ زمین سپرده شد.با سپاس لطفا آن مقدار از ثوابی را که به اینجانب؛ بنده ی شما مرتبط می باشد.برای همه یِ دوستان دیده و نادیده یِ مجازی ام مرحمت فرمایید.
ایضا ثوابِ آن یِ دونه کوجِ موجِ دانه ی هه نار نهالِ که م را.
قربان و ارادتمند و دوستدار شما
مخلوقِ ساکن و مسکین و مست و ملنگ تان.


سوسنها، سنجدها، بارانهای بیسبب
و پرندگانِ سحرخیز درهی اناربه این همه رود، راه،...!
"سید علی صالحی"

سیل دریا دیده هرگز برنمی گردد به جوی
نیست ممکن هر که مجنون شد دگر عاقل شود#صائب_ تبریزی
پس اگر چه نمی توان خورشید را از حرکت باز داشت
لیک می توان او را به دویدن وا داشت. . .
#آندره _مارول
ادامه مطلب ...

چه خوب یادم هست
عبارتی که به ییلاق ذهن وارد
شد:
وسیع باش، و تنها، و سر به زیر، و سخت.
من از مصاحبت آفتاب میآیم،
کجاست سایه؟
ولی هنوز قدم گیج انشعاب بهار است
و بوی چیدن از دست باد میآید
و حس لامسه پشت غبار حالت نارنج
و به حال بیهوشی است.
کله ی سحر،همون اول صبح.یه دونه آبنبات لیمویی گذاشتم گوشه ی لپ ام.فسنجون.با شعله ی بسیار اندک. با گردو های همین درختی که توی حیاطِ خونه ی آقاجان هست .دم گذاشتم....
یه پرنده سیاهِ سیاه.روی شاخه ی آزا دار نشست.مرغ می نا؟بود یعنی. یه کم اطرافُ نگاه کرد.پر زد و رفت...
رفت.رفتن،آمدن خوبه.ماندن خوب تره.
باباجی اومد پیش ام.از مخابرات کابل گرفته بود.امروز .فردا.شنبه به نوروز.قراره تلفن وصل شه.گفت این شماره ی اینجاست.برا چوپان پیامک کن.
پیامک ارسال شد.
نیم ساعت بعد.
چوپان.شاکی. تماس گرفت.
که چی؟
چرا گوشی رو بر نمی داری؟!
ها ها ها_گفتم چون.برای اینکه تلفن وصل نیست_اگر هم وصل میبود.دادا گفت،چوپان سیم تلفن نکشید.گفت.گفتی.حالا که تلفن ندارین.میخایین چکار.
گفت.به اون کله پوک بگو.نگران نباشه.میام درستش می کنم.
دادا گفت،سلام!دستت درد نکنه.خودم شنیدم.
چوپان گفت،سلامُ آفرین بر تو:))
بعد گفت:برو ببین.چند رشته سیم توی کابل هست؟!
گفتم؛چهار رشته سفید،یکی نارنجی، یکی قهوه ای،یکی ام سبز و
یکی ام آآآبی .
پرسید،آبی کم رنگ؟یا پر رنگ؟!
ها ها ها_آبی ملس.
گفت.آهان.خوبه.خیلی خوبه.
پرسیدم کجایی؟خمیازه کشید.گفت اداره.
عصر برا خودمون دوربین نصب میکنم.بعد یهو گفت،راستی؟
گفتم بله.صدای همکارش اومد.انگار اومده بود اتاقش.گفت خوب.خداحافظ.
ادامه مطلب ... 
ادامه مطلب ...
شعر برای من
حرمتِ نان است
به وقتِ زیارتِ آدمی.
شعر
شرف است
در این گَزَندِ گهواره شکن .
و من
پاس داشته ام این دریا را
هم پُر بهاء تر از جانِ خویش و ُ
جهانِ خویش ،
که می دانید...!
عشقت مرا به سرزمین های اندوه کشاند
که قبل از تو هرگز به آن سرزمین ها پا نگذاشته بودم
و من هرگز نمی دانستم
که اشک همان انسان است
و انسان بدون غم، تنها سایه ای از انسان است...
خانه ای با چهار اتاق
بی دیوار دیده بودی؟
باغی سرسبز
تا آن سوی دنیا
شنیده بودی؟
به آن سر دنیا کشیده بودی؟
با ملافه ها
بر بند بند نوشته های مندویده بودی؟…
در پرسش و تعجب و لبخند
جورواجور نگاه کنم
و جورواجور
زندگی سرشار از امید و زیبایی ست. میخواهم زنده بمانم، شهرزاد درونم را بههوش نگه دارم، داستان بنویسم و بلا از فرزندان مردم بگردانم،
ادامه مطلب ...تجربه تجربه،تجربه؛همانی که بنجامین فرانکلین گفت : تجربه، معلمی است که دانش آموزان خود را با بهای بسیار تعلیم می دهد. . .
ادامه مطلب ...
هنوز دیر نیست
هنوز صبر من،به قامتِ بلندِ آرزوستعزیز همزبان
تو در کدام کهکشان نشسته ای؟
ه.ا.سایه