<< ابرِ ارغوانی >>

<< ابرِ ارغوانی >>

سلام؛عالی ترین صدای موسیقایی نزد پروردگار محسوب می شود,...*داریوش علیزاده*
<< ابرِ ارغوانی >>

<< ابرِ ارغوانی >>

سلام؛عالی ترین صدای موسیقایی نزد پروردگار محسوب می شود,...*داریوش علیزاده*

.

 

  • معلّم: امیرمحمد گلکار! حواس‌ات کجاست؟ نه می‌نویسی، نه فکرکردن‌ات شبیه کسیه که به سؤالای امتحانی فکر می‌کنه، نه می‌ری. حواس‌ات کجاس؟
  • امیر: آقا، ما تاجایی که بلد بودیم نوشتیم. بعد یهو رفتیم تو فکر.
  • معلّم: خوب نرو تو فکر. ورقه‌تو بذار اینجا، پاشو برو.
  • امیر: اِ.
  • معلّم: مدرسه جای خیال‌بافی نیست.
  • امیر: آخه ما دو تا از عموهامون قهر شدیدن. یعنی خیلی از فامیلای بابای ما با هم قهر شدیدن. خیلی شدید. بعد این دو تا عموهامون قراره امروز بیان خونه‌‌مون واسه آشتی. بی‌خبر از هم. به قول بابام یهویی.
  • معلّم: یهویی!؟
  • امیر: آره.
  • {معلّم به تأیید سرتکان می‌دهد}
  • امیر: ولی نه نمی‌شه، یهویی نمی‌شه، نه؟
  • معلّم: بعضی وقتا می‌شه، بعضی وقتام نمی‌شه. ورقه‌تو بذا این‌جا برو.بزن به چاک.
  • {امیر ورقه‌اش را روی میز می‌گذارد و می‌رود}
  • معلّم: خوش اومدی.
  • امیر: محمّد، خدافظ.

ادامه مطلب ...

....

 

متبسم و لب فروبسته؛مثل چشمانِ دلآزاده یِ آن زن ؛باران می بارد ،. . . 


ادامه مطلب ...

سه و نیم صبح.از خواب پریدم.چه خوابی می دیدم؟!  خدا عالمه.خاطرم نیست واقعا.

ولی یادمه.به جای .از این پهلو،به آن پهلو شدن .بلند شدم.پشت پنجره ایستادم و   ماه را در میان هاله ای از ابر.که  حریر مانند بود ..با 

کلی ستاره،دور و اطرافش ...تماشا کردم و ،...گل از گلم شکفت.



همیشه اینجور بوده.خوشی و ناخوشیِ دیگران،خوشی و ناخوشی ماهم بوده.ما؟!منظور نانا،اجی،خاله جان،مامان و...


وقتی متوجه ی خوشی و ناخوشی دیگران بشه.اول باهام تماس می گیره.

القصه 

واسه حدیث،دختر  ۲۷ ساله ی همساده.خاستگار اومده.مامانش خوشحاله .

شکر خدا،پسر،پسر خوبیه.

قرارِ بله برون گذاشتن و...‌

حالا عین  فیلم ها و سریال ها

می نو یسن؛چند روز بعد

یعنی پس از قرار بله برون...


وخوب.حالا با نگرانی  و ناراحتی...،باهام تماس گرفت.

چون مامان حدیث،آمده سیر تا پیاز مراسم خاستگاری رو ،که قرار بود یهو بله برون باشه،،، تعریف کرده.

مامان حدیث،از ولایت محمد باقر،، ن و ب خ ت، ایناس/که عروس ولایت پدری شده.

پدر و عمو و مادربزرگ و عمه ی حدیث،خواهان پانصد و  چند سکه .به مهر و صداق و فلان و بیسار شده....

که گویا  مادر پسر،با شنیدن این تعداد سکه ها.برج زهر مار شد و

منم.جرات حرف و کلامی ندارم...

(منظور از منم"مادر حدیثِ.)


شما حدیث رو ندیده اید.اگر می دیدید.حرف مرد شریف رو تایید می کردید.که حدیث .خودِ نیکول کیدمنیه که. روسری سر کرده.


  

ادامه مطلب ...

امروز روز هفتم دی ماه است

 نامت را

به تمام پرنده ها یاد داده ام

به آسمان

به ابرها

و به شعرهایم



دفترم را باز کن

هر شعری پرواز بلد نباشد

مال من نیست...

#رضوان ابوترابی

ادامه مطلب ...

یکی منم که بی تو بیقراره..‌.


دی شب رفتم به اجی سر زدم.

این چند روز.

اونقدر گریه کرده که.جفت چشم های جراحی شده اش( آب مروارید )کاسه ی خون  شد.

وقتی دیدمش.عین چند ساله بچه ها.گفتم سلام اجی،گفت سلام زای،هَندِم تو. قنبر وفا دار.https://fa.wikifeqh.ir/%D9%82%D9%86%D8%A8%D8%B1_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85_%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B9%D9%84%DB%8C





 

ادامه مطلب ...

چه جوری برایت دلتنگی کنم؟

  یک کلمه‌ای هست در زبان عربی. به اسم «اهمال» یعنی بی‌ توجهی. می گویند که عشق را می کُشد (قاتل‌الحب). واقعیت هم هست بی‌ تعارف؛ هیچ عاشقی به محبوبش بی‌ توجّهی نمی کند از هیچ نوع. می گویند: «مَن یُحِبُّکَ لَن یُسقیکَ مُرَّ الإهمالِ أبداً». کسی که دوستت دارد، هرگز طعم تلخ بی‌ توجّهی را به تو نمی‌ چشاند ...

ادامه مطلب ...

غزل شماره 379 حضرت حافظ

     


سبز ،تویی که سبز می خواهمت.

سبز باد، سبز شاخه‌ها،

اسب در کوهپایه و
 زورق بر دریا....


ادامه مطلب ...

بوی پیرهنت،اینجا و اکنون. . .

آیدا مادری بخشنده، مهربان و خوش‌بین باقی خواهد ماند، زیرا احمد خیال ندارد پا از هفت سالگی خود بیرون بگذارد.





 

ادامه مطلب ...

.




آری تو را دوست دارم،

وگر این سخن باورت نیست

اینک نگاه ستایشگر از زبانم رساتر. . . 


"حسین منزوی"




.

.

.

نُه سال پیش.پنج شنبه بازارِ اسلام آباد،از یه وانتی نهال خریدم.از میان نهال های .یکی جدا شده ...گوشه ای.چپو بود.دل ام سوخت.پرسیدم چرا اون نهال؟اونجا افتاده؟گفت شکسته.پرسیدم چه نهالیه؟گفت.لیمو ترش.قیمتش رو پرسیدم.ابتدا از محصول نهال. تعریف کرد.که از اون لیمو ترش های بزرگ و آبدارِ.بعد  گفت:"دو تومن"

گفتم.لطفا کنید.بگذارید کنار مابقی نهال ها.


آمدیم و با خاله جان و باباجی و مامان.نهال ها رو کاشتیم...


نمی دونم چرا؟!

الان تو ذهنم اون ترانه ی :"آخ.زمان! در من خواهد مرد...."

بگذریم..

داشتم عرض می کردم.

امسال.به لطف خداوند شکوفه هاش به ثمر نشست.

همان وقت.

بادیدن شکوفه های پایین دست .عرض کردم.این شکوفه ی لیمو شیرینِ.منتهی مراتب.کسی باور نکردن.

بله.عرض می کردم.به لطف خدا.این نهال.بالا تنه اش.نارنج محصول داده.پایین تنه اش.لیمو شیرین.

به قول اون دختر بچه ای که.تهه کوچه ی لیلا اینا بود و

به قشنگ ترین لحن ممکن.به بچه ها می گفت:"به امام حسین، شوخی نمی کنم!"








همین.

 چهار شنبه ها،

آقای مدیر=دبیر دینی =معلم ورزش.ویدئویِ نرمش صبحگاهی برای بچه ها می گذارند و 

سپس ها،ویدئویِ نرمش طلب می کنند.

ادامه مطلب ...

تمام این روزها با لبخندت آفتابی بود






اُحِبُّکِ عشراً

ثَمانٍ لَکِ

وَ واحِدَة لِضَحکَتِکِ

و الاُخری لِصَوتِکِ

امّا عیناکِ

 فَعَجَزَ الکلامُ عنِ الکلامِ. . .

"محمود درویش"

انارکِ آرامِ‌ خون‌ به‌ دل. . .



.

.


گاهی اوقات

چه میل غریبی به دیدن یک عده آدمی در من است. . .

 

ادامه مطلب ...

ساقی حدیث سرو و گل و لاله می‌رود. . .

خاتونِ خواب‌گزارِ قلعه نور

شریفِ شعله‌ور در هزاره ظلمات،

به خانه برگرد

خانه بی‌تو خاموش است

خانه بی‌تو تاریک است

و کوچه، خیابان، شهر، دنیا...


 

ادامه مطلب ...