چوپان گفت؛باغ باید تمیز شه.
من هم گفتم؛ منم با پرنده ها از اینجا می رم.
ادامه مطلب ...
اینجایی که هستیم،نانوایی دور است.مثلا آنجایی که بودیم.با نانوایی ،یک کوچه فاصله داشتیم.با مدرسه و بقالی وهایپر و دکان ها،...نیز هم.
اینجا اما_
مثلا پای پیاده،تا بازار چه،یک،دو،سه تا کوچه.
لاکن عصرها.یعنی همان دم غروب ها.قبل اذان مغرب ها.سوار بر یشمی،اسب پیر مان می شویم و
پیش به سویِ دورترین نانوایی!
که بیست کوچه .شاید هم بیشتر.با ما فاصله دارد و هیچ ربطی به اینجا ندارد.و تنها ربط اش این است که.انتهای مسیر.ختم میشود به سد.به پل.به دشت سر سبز و پر گل.
ترافیک!
یادمه.آن سالی که،تو خیابون ولی عصر.همراه کبری،تو ترافیک مانده بودیم.یعنی اولین بار.تو عمرِ نه ساله ی مان.ترافیک دیده بودیم.هیچ فکرش را نمی کردیم.روزی،روزگاری، رشت و حومه و دهستان هاش.همچون پایتخت .ترافیکی می شود...
بلاخره با پشت سر گذاشتنِ ترافیک،دم نانوایی رسیدیم .
ادامه مطلب ...
"اما نه آفتاب است و نه ماه
عصرگاهی غمگین است#شمس_لنگرودی

چو آفتاب می
از مشرق پیاله برآید
ز باغ عارض ساقی
هزار لاله بر آید
نسیم در سر گل بشکند کلاله سنبل
چو از میان چمن بوی آن کلاله برآید
حکایت شب هجران نه آن حکایت حالیست
که شمهای ز بیانش به صد رساله برآید
ز گرد خوان نگون فلک طمع نتوان داشت
که بی ملالت صد غصه یک نواله برآید
به سعی خود نتوان برد پی به گوهر مقصود
خیال باشد کاین کار بی حواله برآید
گرت چو نوح نبی صبر هست در غم طوفان
بلا بگردد و کام هزارساله برآید
نسیم زلف تو چون بگذرد به تربت حافظ
ز خاک کالبدش صد هزار لاله برآید
حرف زیاده.
مثلا اینکه
دبیر علوم
چقدر تو روحیه ی دادایِ من تاثیر گذاشت.ایضا زبان و ریاضی و...مدید و معاون نیز هم.
ولی از میان مجموع دبیران
حساب دبیر دینی،جدا شد.
ادامه مطلب ...دل من
انار هزار دانه ای است
با توان سرخ عشقی
در هر دانه
وقتی تو،
به من نگاه می کنی
یکی از دانه ها سرخ تر می شود. . .
