X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
شنبه 10 شهریور 1397 @ 23:08

برشی از یک کتاب و...

 


 اگر کتابی را،

 در سن مناسب بخوانید،

آن کتاب ؛یک عمر همراه شما باقی خواهد ماند.

#دیوید نیکولز-رمان نویس و فیلم نامه نویسِ بریتانیایی.

من هم دختر پادشاه بودم و بچه خیاط می خواست دختر پادشاه را بگیرد.

افسار کره اسبش را دور دست های کوچکش پیچانده بود و کره اسب بی تابی می کرد.

شاه گفت:بچه خیاط!ستاره های آسمان چنداست؟

بچه خیاط گفت:قبله ى عالم ،موهای اسب من چند است؟

شاه انگشت سبابه اش را به سوی او گرفت و گفت:بچه خیاط!مرکز زمین چند است؟

پسرک دنبال سنگ می گشت.من سنگی از پشت تخت پادشاه برداشتم و به او دادم.میخِ طویله ی افسار کره اسب را به زمین کوبید،شلوارش را بالا کشید و محکم  جلوی پادشاه ایستاد. اما کره اسب بی تابی می کرد.

آن طرف میدانچه ای که ما درآن بودین،یک نقاش پیرمرد  قوزی را بر پرده می نشاند.قلم در رنگ می زدو برگ های خشکیده ی سرو را سبز می کرد.

آفتاب تند می تابید و عرق از سرو روی ما می چکید.کره اسب بی تابی می کرد و صدای از دل زمین خبر از حادثه ای شوم می داد که نمی دانستم چیست.شاه گفت:آفرین بچه خیاط،از مشرق تا مغرب عالم کسی را به دانایی تو ندیدم.آفرین.نصف تاج و تختم را به تو بخشیدیم،....

#"پیکر فرهاد" _عباس_معروفی.

یادنوشت؛

آقاجان به مردشریف گفته بود،وقتایی که میخوای گاوا رو از چرا بیاری،طناب شونو دور دستت نپیچون.پرسید چرا؟گفت؛گاوِ ،یهو دیدی شلنگ تخته  اش گرفت و...امکانش هست ،دستت رو از مچ جدا کنه!

وقتی خواندم؛کره اسب بی تابی میکرد،یاد اون روز و لحن آقاجان افتادم.