X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 1 آذر 1395
توسط: Madar Baran

ایته چوبه سیر!

...

...نیکی کریمی ،بازیگر محبوب مان :)

    

ایشان به گیلان -انزلی ؛آمدن و برای حمایت از تیم فوتبال بانوان ملوان -لباس این تیم برتن  نمودن :)

مستند های ایشان یقین معرف حضورتان هست ولیکن  اصوات مبارک شان ،بسی  بینظیر بوتویی ست بسان بازیگری شان...

+مایلی نوشت؛داریوش دوسته قبل وبعد  ...

√ خودایی ایته چوبه سیره مانه :)


دوشنبه 1 آذر 1395
توسط: Madar Baran

پس پنالتی نبود*

    ...تی مظلوم چومان ره بمیرم مارجان:-*

        مادران سر زمین من:-*                                                                                                                                                                                        

                

 رشید پور نوشت *:

یک )……

دو)……

سه )……

چهار)……

پنچ )……

شش)……

هفت)……

پی نوشت اول )……

پی نوشت دوم)……

پی نوشت سوم )……

طیب الله انفسکم ؛آقای رضا رشید پور.

+اگه میدونید جریان رو که...وگرنه با سرچ کردن نامی که ذکر شد به انضمام ش ه ردار ف و م ن...یقینااا

مطلع میشید...بعید میدونم با شبکه های اجتماعی و...شخص بی مطلع هم وجود داشته باشه.

چرا من ننوشتم  اعتراض ایشون رو!؟ چون اجازه نپرسیده بودم که؛ حالا اسم شون ذکر کنم باز اجازه پرسیدن ونوشتن...همین.

+ √ الهی من تی زحمت بکشه دس ره بمیرم مارجان:-*


دوشنبه 1 آذر 1395
توسط: Madar Baran

سیما زاکون!

...

...اول -

نگوطفلی دل سپرده.

..بگ گرند مویسقی تصویر-تو ذهنتون داشته باشین ؛)    

امروز بهارجون باعث بانیه پلی شدن خاطره ای تو ذهنم شدن اونم با این جمله شون; ؛ جمله ی کلیشه ای ------>(اینقدر بچه ی مردم رو اغفال نکن).انکارنمی کنیم :|

  جریان ازاین قراربود که؛همساده ما -اکبرآقا-شوهر سیماخانم-قبل رفتن به ماموریت-می اومدن دم در خونه ما - به پدر جان ومامان جان سفارش خانم وبچه ها شونو میکردن...

وخدا وکیلی پدرجان ومامان جان -عین دخترخودشون باسیماخانم رفتارمی کردن ومیکنند و اینو سیما خانم بعد تجربه کردن!!وگوش نکردن به اندرزهای مامان جان می فهمیدن :|

ازتجربه ی سیما خانم و اینکه -خانم...شما راست میگفتی -....من اشتباه کردم و.....میگذریم.

میریم ماقبل تجربه اش که ایشون بهمراه پسربچه ی سه ساله نیمه اش اومدن  دم در منزل ما....تق تق و...اوه سیما خانم شمایین!؟؟سیماخانم بالهجه ی شرق گیلانی  سلام واحوال پرسی و....گفتن زاکون ده مرکوشترت -بچه ها دیگه دارن منو میکشن....کی میشه باباشون بیاد من یه نفس راحت بکشم!! پسر بزرگه رفته دبستان!!

امیرعلی پیش تون بمونه-من برم  ....زود برگردم. 

مامان جان بهشون گفتن؛اونجا نرو....برو فلان جا!..

گفت؛ول کن خانم....

ودرو بست.


ازپله های دوب لکس پایین اومدم-امیرعلی رفته بود روی پشتی ازرپشتی به اپن...مامان گفتن یکم حواست بهش باشه تا سیما برگرده.

دستشو گرفتم آوردمش پایین-گفتم بزرگ شدیا امیر محمد!! -دست شو گذاشت پشت لبش گفت؛چه فایده!!هنوز شیبیل ندارم که!!

خب!! اینجا لپ های باد کرده ی اون نماینده ی مجلس رو که وقتی ازش سوال میپرسن-قبل اینکه پاسخ لازم رو نطق کنن-لای تفکر چونش می نماید تو ذهن تون داشته باشین!!(یادتون نیومد!؟)      چه بد!!!:(

بله میگفتم؛ بعد منهدم شدن لپها. گفتم می خوای برات شیبیل بکشم!؟

باخوشحالی غیرقابل وصفی گفت ؛آره خاله so.. :)

با خاله اش پله ها رو دوتا یکی کنان طی کرد و رسیدن به اطاق.

رفت نشست رو تخت؛که خاله اش جیغ زد -اونجا نع!!!بشین روصندلی.

آخه خالش بدش می اومد و میاد؛عطر کسی ب چسبه به ملحفه و رختخواب.روتختی روبالشی...باقی بند بساط.ومعتقده رختواب عین مسواک شخصیه.واین بچه ها باید یاد بگیرن.اما امان از اون بچه ای که -یه روز خودشو دزدکی  زیر لحاف قایم کرده بود...دوراز جونش عین جنازه!!بعد کلی گشتن -لحاف رو کنار زد گفت-من اینجام! چقد اینجا خوبه!!اسم تایید تون چیه!!

صابونه!!

-بیرون-پدرسوخته ابدی!!!

بگذریم.

نشست رو صندلی-خاله اش با مداد بل مامانش شروع کرد ؛یک شیبیل -اونم درخور پشت لب مبارکش -کشیدن!!

بماند که گاهی از شدت خنده ی بی صدا -دستش میلرزید و از کادر خارج می شد...ولی نتیجه اش عالی شد. 

و وقتی خودشو  تو آینه دید؛جیغغغغ زد -آخ جون!!

شروع کرد به بپر بپر کردن:)

اون روز تا برگشتن مامانش -کلی نقاشی کشیدیم کلی حرف زدیم و کلی خندیدیم....

تا این که؛زنگ در بصدا در اومد...بعد صحبت های مامانش با مامانم رفتیم پایین...

تا سیما خانم چشش به امیرعلی افتاد آنچنان جیغی زد -ترسیده بود طفلی  ؛)

گفت؛آخه چرا بچه ی مردم رو اغفال میکنی (بلند بلند خندید:)

√چند روز بعد سیما خانم  -همراه سوغاتی ها دم در منزل مون گفت؛هنوز علامت شیبیلش مونده-ماتم گرفته اگه حموم برم پاک بشه چه کنم!؟:))

باباش که دیده بودتش-یهو زد زیرخنده -واسه ما عادی شده -انگار واسه باباش عادی نمیشه!!

√اسمش امیرعلی هست-من صداش می کردم امیرمحمد-خیلی خودمونی ترش -ممل بزرگ شدیا!!(چرا ممل!؟نمی دونم -ولی یه بچه ی ریز میزه ی سیا سوخته -بعد کلی بیماری های فراوان تو ذهن تون باشه-بحمدالله الان واسه خودش مردی شده  -حدود هفده سالش هست:)

هیچ اعتراضی نمی کرد!اسمشو اشتباه می کردم!!!چرا؟ ندانم.

+چقدر چوپان بهش حسد میکرد!!مرد گنده.الانم به دادا ی من...|:

بهار بهار بهار (غریبانه)مراقب خودتو نی نیه تو دلت باش

+ما به "بچه ها" میگیم=زاکان-شرق گیلانی میشه=زاکون.

 

دوشنبه 1 آذر 1395
توسط: Madar Baran

به شاخه های درختان باغ کودکی ات...*

....


نمیدونم  خوبِ یا بدِ!؟؟

مهم اینه که؛

هیچ پروژه عمرانی ای هیچ طرح مل ی ای...،نمی تونه با بولدزر بیفته به جونه "باغ کودکی ام" 

باغ همون باغه و منم  هنوز همان!،……

و شمایی که نقشه های  ع مرانی میکشید ؛خسته نباشید:)

کی میدونه؟ "بن "با سرانگشت آشفته اش -زمزمه ی نازاش....

کی میدونه؟ باغ بهاران وباغی که تا گلو تو پاییزه!!....

بگذریم.هیچی نگیم اصن.

*اصغرمعاذی ؛اسیرو شادم چو بادبادکی بسته/ /به شاخه های درختان باغ کودکی ات....!



دوشنبه 1 آذر 1395
توسط: Madar Baran

ابرارغوانی