X
تبلیغات
رایتل
شنبه 9 بهمن 1395
توسط: Madar Baran

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش*...

.....

....تو ذهنمه یه تابلوی دیجیتال بگیرم؛ چوپان نصبش کنه؛ به سقف پذیرایی :|

...گلی میدونه(منم خیلی خسته ام.)

....

همونجور که؛ماه ازمیونه سرشاخه ها تماشایی تره؛ایضا آسمان آبیه آرام روشن...

+ دیروز خیلی یهویی ،سر از داروخونه..(جدیدا  این داروخونه رو تعمیرات کردن..).دفترچه رو گذاشتم روی پیش خوان و سلام گفتم؛پاسخ سلام و احوال شما و...؛  صدا کردن ؛علی آقا!؟یعنی دفترچه بره -با سبد درمانگر برگرده.. تا اومدن سبد ؛نیمکت خالی بود ؛برم سمت نیمکت ها که؛یه خانمی حدود شصت سال ؛داشت فر می خورد که بیفته...کسری از ثانیه ؛محکم گرفتمش؛ باهم سمت نیمکت ها رفتیم...خوبین؟ پلک زدن ؛ یعنی آره.خوبم. 

.....ازهرجهت؛تماشایی تره.

 سرموگرفتم بالا (گردنم گرفته بود)؛اوه!پسر!!آسمون آبی ؛از نوعه آرام روشنش...با چند تا تکه ابر خامه ای ؛و سرشاخه های پر شکوفه ی شلیل (صورتی خوش رنگ)...سبحان الله.(تو دلم گفتم) چهره چرخاندم سمت خانومه؛دستت درد نکنه مادرجون :)(چه لبخند خوش رنگیB-))

.....

.**ارغوان دخترم ؛ سکانس روی پله ها  یادشه؛که وقتی دیگ و لگن و گمج و لیوان ها رو میچینه ؛خیره به آسمون آبی... ازمیون سرشاخه هایی چون ؛در انتظارابرهای پوشنی...

+*اخوان ثالث.

+√بردرخت زنده بی برگی چه غم ؟،……

+>چوپان اومده بودخانوم شو ببره ؛بانیش باز(چه عرض کنم!؟)گفت؛ فلانی گفته؛شده بزور- میرم دنبالش؛که ببرمش سر کلاس های بیثاری(!!)  هرهر خندید.هرهر به واکنش من خندید.هرهر( آخه جدی بود حرفهاش )

.,,,....

.....

راستش را بخواهی 

همه میترسن 

مخصوصا من 

که از کندنِ  پوستِ یک پرتقالِ رسیده...


*سید على صالحى *



نظرات (8)
minla
دوشنبه 11 بهمن 1395 ساعت 19:53
یعنی من بیام و اینجا نوشته تازه ای نباشه!!

من بد عادت شدم یا باید نگرانت بشم؟
همه چیز خوبه ؟ خنده هاتون سرجاشه؟
پاسخ:
ببخشید عجیج مجیدی ام
بزارین من معاینه تون بنمایم!!نفس بکشین!!اوه پسر ؛ یه بار دیگه! اوه!اوه ؛بس است
بحمدالله جای نگرانی نیست؛ولاکن شما هرشش ساعت سه مرتبه؛جلوی آینه بگین آلبالوووو؛هرچقدر لوووو -ش )بهترباشد..
خاطر مبارک تان جمع.همه چیزآرومه.... خنده هام
+خوبم عزیزدل ؛فقط امروز خسته بودم ؛یعنی خسته هستم.خوابالودم..شونه هام درد میکنن...
انشاء الله صبح ال طلوع خونه درختی آپ میشه
مرسی که هستی و هستی را رنگین کمان بخشیدی...minla جونم
ارغوان
دوشنبه 11 بهمن 1395 ساعت 18:06
خدا قوت مادر جان
خسته نباشی الهی!

حتما بغلتون برای اون خانم بزرگ پر از اعتماد و تکیه بود

کنار درخت تنومند و بلندت؛ زنده و سلامت باشی.
پاسخ:
فدای شما؛ارغوان دخترم جانتان بی بلا عزیز دل م
والا وقتی دوشا دوش هم می رفتیم سمت نیمکت؛ تازه متوجه قد وقواره ی رشید مادربزرگ شدم..ماشاء الله...قد نگو ؛درخت آزاد چهارشونه -پالتوی بلند مشکی ایضا روسری و شال بافتشون...یه نیم بوت
حقیقتش من نقش یه عصای 152متری رو ایفا نمودم
گردن دردم بابت شُک تلفنى که بهم شده بود...
تنومند وبلند کجا بود ؟ننه قربون شکل ماهت ننه شما مینی ننه اس عین ماشین مستر بین!! یعنی مهناز دختر تشخیص ناک شدن
+ممنون مچکر مرسی؛عزیز دل انگیزم زنده سلامت بمانی بهمراه عزیزان گل تون ایضا زامای محترم مون
minla
دوشنبه 11 بهمن 1395 ساعت 13:38
اونی که فعلا ممالک بالا رو ول داده و رفتن منم که خودم میدونم تقریبا عملکرد بالانشینانم زیر صفره شایدم اصن سکنه نداره من فک میکنم خسته ان خوابیدن.

کلا الان کار نمیکنه که بفهمه داستان چی به چیه .
هرچه هست سخت نگیر اگه قرار به شکوفایی توشه دیگه !

بعدا میام میخونم ببینم کی به کی بود ..



ما هممون زیر یه سقفیم نیسیم؟
ولی نزدیکم نه اونقدرا !
پاسخ:
دقیقا؛خسته ان...منم خیلی خسته ام.خیلی.
بله.قرارشکوفایی توشه.ولی من نیستم.
راست میگین!اصلا معلوم نیست کی به کیه

زیرهمین آسمون صبور.هستیم.
پس برید سمت پنجره ؛بلکم باد عطور minla به انضمام بال مبارک..به ارمغان بیاورد..
سین
دوشنبه 11 بهمن 1395 ساعت 08:48
سلام عزیزم خوبی؟
چه عکس های قشنگی . چه آسمون ابی
دلمون باز شد دختر مرسی
پاسخ:
سلام به روی بهتراز ماهتون؛سین بانو
بحمدالله؛خوبم.ممنون از احوالپرسی شما
فدای دل مهرورزتون سین بانو جانه معطر احوال عزیزم
خاله ریزه
دوشنبه 11 بهمن 1395 ساعت 08:27
مثل همیشه زیبا و دلنشین بارون جوووووووونم ..
تابلوی دیجیتال عالیه
راستی چویان کیه؟؟
پاسخ:
عزیزیدددد خاله جان ؛عزیزو دوست داشتنی
باید عملیش کنم؛ یعنی آرزو هامو بلند بلند بگم
چوپان برادرکوچیکه ام هست؛مادربزرگ مرحوم اسمشو گذاشته بودن چوپان (چوپان چاچوله باز)
مرد شریف هم داداش بزرگه هستند؛وقتی بهش میگم مرد شریف ؛غش غش میخنده
چشم توسی رو ببوسین(البته با اجازه اش)
مترسنج
دوشنبه 11 بهمن 1395 ساعت 08:03
تصاویر مثل همیشه با ادم حرف میزنن..
چوشاخ برهنه براریم دست/که بی برگ ازین بیش نتوان نشست...
پاسخ:
توذهنم نمره 19 ثبت شد...
انی ربی رحیم و درود/انی ربی کل علی کل شی حفیظ
minla
یکشنبه 10 بهمن 1395 ساعت 20:07
وسط پذیرایی که نمیشه ! میشه؟
دعوا نمیشه ؟

خب برو خب! میخواد افتخار شرکت تو کلاساشو بهش بدی بزار یکمم اون خوشال باشه

کلاساش اونور آبه یعنی؟یعنی برای اینکه بهش افتخار رفتن توی کلاساشو بدی باید فرار مغزا بشی؟ الان استاد کیه اونوقت که خواهرش داره باران مارو میدزده اونم روز روشن

نه ! حق نداری خیلی دور بری. گفته باشم!
پاسخ:
چی؟ماهرکجا دلمان بخواهد قرق مینماییم
دعوا؟ گفتگو گفتگو گفتگو=زندگی مسالمت آمیژ
اول خاطر مبارک تان راجمع نمایم که؛ ما ممنوع خروج ببودیم
بعدشم مغز کجابود؟خوش باورشدی؟مگه نگفتم بالاخونه خالی از سکنه اس
عهههه این () آیکن
+کلاسش ولایت خودمونه ؛منظور از فرارمغز اینه که؛جای پیشرفت وشکوفایی نبوغ هست....
استاد ؟خودشه دیگه؛خواهرشم دختر باباشه.
شما مگه نزدیک ماهستی یعنی چند کیلومتر فاصله داریم
چوپان میدونه ممنوع خروجم؛ازاین جهت هرهرشون کش دار بود؛)

minla
یکشنبه 10 بهمن 1395 ساعت 15:07
چه تصاویر قشنگی از آشمون آبی لابلای درختا.
دوس داشتم!

ایده جالبی داشتی . فک کن بگی سقف اتاقت رو آسمون آبی روشن با ابرای گوله گوله نرمالو نقاشی کنن !!
همش وسط اتاق ولو میباشیم اونوقت

نفهمیدم چوپان منظورش چه ببوده
پاسخ:
عجیجی مجیدی minla جونم
بله میگفتیم؛فکرکنید!در باغی حصارکشیده میون شبدرهای وحشی ؛یکم آن سو ترش؛پونه زارها...ولو ببوده باشید
وسط پذیرایی
+چوپان منظورش این بود که؛خواهراستاد گرافیک که بالغ بر 22کشورخارجه رفته...میرخواد منو ببره تو کلاسهاش شرکت کنم.
هرهر میخنده؛که خواهر استادگفته؛من اینو میفرستم اون ورآب...یعنی فرارمغزها
پففف.
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد