X
تبلیغات
رایتل
جمعه 29 بهمن 1395
توسط: Madar Baran

وارش ؛حالتی بین مه و باران در هوا...

.....

.....

استراتوس (ابرپوشنی ) نشانه نرمه باران (مه و باران) این ابر یک دست و شبیه مه می باشد.ومعمولا  به صورت توده و متراکمی از بخار آب که قطره آن در همه جا یکسان مشاهده می گردد...ارتفاع این ابر از سطح زمین بسیارکم است..ولاکن ساعت ها میتوان سوت زنان قدم زدو....چرا؟چون قطر قطرات آن کمتر از ۰،۵ میلیمتر می باشد..از این جهت بعلت سبکی در هوا معلقند...چونان است که ؛قدم زدن در باران ریزه ها ناراحت کننده نیست و خیس نمی شوید...ولیکن بعد یک ساعت ریزش مقدارش به یک میلیمتر هم نمی رسد...

√باران ریزه حنجره نداره؛ یعنی میگن ؛تو صدای آواز بارون..(ضرب آهنگ شیروانی و ناودانی)بارون ریزه حنجره نداره تا آواز بخونه....بارون ریزه باید بپاچه رو قلب خاکی  ؛اونوقته که حنجره دار میشه و به اتفاق سمفونی اجرا....

فقط مثله پک کشدارنفس کشید و صداش رو بویید...البته صدا که چه عرض کنم؛فریاد فغان(در عربده اش من شیرین سخنم)؛یاعین نواختن چنگ..؛من چنگ توام بر هر رگ من /تو زخمه زنی من..


....از ساغر او گیج است سرم/ازدیدن او جان است تنم/تنگ است بر او هر هفت فلک/چون میرود او در پیرهنم...

.....

در روایاتی از امام صادق (ع) منقولست که؛دوست دارم که هر مومنی پنج انگشتر در دست کند؛عقیق،فیروزه،یاقوت،حدید صینی و دُرّنجفى.

آن حضرت در باب خاصیت و فضیلت دست کردن انگشتر در نجفی  فرمودن ؛هرکس انگشتر در نجف در دست کند و نگاه به آن کند ،خداوند برای هر نگاهی که به آن نگین می اندازد ثواب یک زیارت (اعم از حج یا غیره) در برنامه عمل او می نویسد..که اجر و ثواب آن برابر با اجر و ثواب پیامبران و صالحان است و اگر رحمت خدا بر شیعیان نبود قیمت هر دانه نگین در نجف بقدری گران می شد که کسی توانایی خرید آن را نداشت.لکن خداوند آن را بر شیعیان ارزان و زیاد یافت می شود تا آن که همه بتوانند از آن بهره ببرند.(وسائل الشیعه)

√ دُرّ نجفی ؛آرام بخش -تقویت انرژی معنوی در انسان -دفع نیرو هاى منفی اطراف...پر انرژی و جریان خون را تحریک میکندو در درمان سردرد های مزمن موثر است.

.....

....ارغوان دخترجانم!؟ ایشون تصویر کارتنی ننه باران شما ببوده :-P

.....یک دانه دُرّ...دو دانه دُرّ...صد دانه...

پنج شنبه 19 اردی بهشت 1392 سال بیست وششم ؛شماره 7261 ؛روزنامه صبح ایران (قدس) کفشدوزک. منیره هاشمی.

√ گمونم از اون گردن بند های ایتالیایی هفت رنگ هاست...که توی  نور بسی بسیار تماشاییست...؛)

نظرات (19)
خانم سین
چهارشنبه 20 دی 1396 ساعت 10:06
سلام. ممنونم از حضورتون.
شاید...
موفق باشید
پاسخ:
سلام بر شما خانم سین بانو .
قربان شما...خیلی خوش آمدین
بله.شاید...
سلامت باشید و موفق
طیبه
سه‌شنبه 19 دی 1396 ساعت 20:50
کجایی دختر
که رخ نمی نمایی
پاسخ:
گمانم مرا محبوس نمودن
کجایی مامان طیبه
دخترتو نجات بده
فاطیما
سه‌شنبه 19 دی 1396 ساعت 19:17
سلاممممم باران جانم خوبی؟
پاسخ:
سلاااااام عزیز دلم:-*
تی جان بی بلا می گول عروس:
آها.خوبم تی بلامسیر
شومن چطوری!؟تی مردای تی واورس واورس کودی
وکیل
سه‌شنبه 19 دی 1396 ساعت 12:56
از ساغر او گیج است سرم
عالی
پاسخ:
ممنون و سپاسگزارم ...جناب وکیل
Sabi gol
سه‌شنبه 19 دی 1396 ساعت 10:23
وااااووووو... عالی بود
اسم ابرا همیشه قاطی میکردم
پاسخ:
ممنون تون...فدای صبیره بانوی عزیزم بشم...
دینگ دینگ
میخام رو ابرا
همدم ستاره ها شم




کیهان
سه‌شنبه 19 دی 1396 ساعت 07:56
مهربانی شما کم نظیر است حس خوب زندگی در شما جاری ست.
شاد زی و افزون.
تی قربان عزیز
پاسخ:
معمولا بخواهیم برای اقوام پیامک بفرستیم.یا اونا بفرستن...
ختم پیامک ؛گیلکی نوشت هست.
عرض کنم خدمت شما که ؛نظرات شما مثل پیامک های اقوامم می مونه....که فقط چند تا کوچه با ما فاصله دارن....
شومنم =شماهم بهمچنین....شادزی و افزون ...آمین
تی بلامیسر جان زای
طیبه
دوشنبه 18 دی 1396 ساعت 22:23
فقط اون تجسم
پاسخ:
شما میخندی.منم خندم میگیره.بعد باید برای بقیه (توی خونه) توضیح ...
طیبه
دوشنبه 18 دی 1396 ساعت 21:37
سلام
من دقیقا پروانه هستم
باور کن جان خودم.هیچی هیچی از هیچی یادم نمی مونه
پاسخ:
سلاااام
من دقیقاااااااعاشقم تونم
باور کن گلاب دوآتیشه ی منیدددد
شمع شرر بار تو ام پروانه...پروانه
هیچی از هیچی از هیچی
مهدی
دوشنبه 18 دی 1396 ساعت 19:26
تحت تایر قرار گرفتم
مخاطب این داستان ها می تونه بچه های کوچیک و نوجوون ها باشند
کلی هم اطلاعات در مورد خاصیت درختها و گیاه ها کسب می کنند و یک عالمه با انواع گیاه ها اشنا می شوند.
بنویس تو رو خدا
جدی جدی بنویس
این و مثل عکاسی نکن
پاسخ:
باور بفرمایید ما هنوز تو همون رده هستیم.تازه برای خودمون کتاب های رده سنی (الف)بابت تقویت حواس پنج گانه_حس کنج کاوی_مهارت های ارتباطی بین اشیاء و کلمات لذت بخش...
البته رده سنی (ب )برای هفت تا نه ساله ها برامون خوبه...واحساس خوبی باهاشون داریم.
وبچه ها رو دوست میداریم.حتی بیش فعال ترین هاش را

اصن ما عاشق بچه های کنج کاو پرسوالیه هستیم

ممنون از لطف تون.
+خدا حافظ و نگهدارتون باشه.آمین.(قسمم ندین لطفا.)
کیهان
دوشنبه 18 دی 1396 ساعت 13:23
پاسخ:
ماجان؟گلای استادکیهان رو بگذار در گلدانی که روی میزاست ...
جلوی چشم باشه
مهدی
دوشنبه 18 دی 1396 ساعت 11:14
خیلی قشنگ بود خیلی آفرین به تو بانو
حالا بیا لابلای داستان کوتاهی که نوشتی از آلوچه شخص مفرد و بامبو شخص مفرد هم صحبت کن
اینجوری اگر بتونی گفتگوی آلوچه ها را هم بیاری تو داستانت عالی میشه
تو بینظیری
بهت افتخار می کنم
بنویس
پاسخ:
اگه خان داییش گذاشته بود ؛اون بچه اخم آلوهه یکی درمیون قطع مون میکرد....الان من اینجور کجدارو مریض رشدنمیکردم ...بقل دستیمم اینجور کمرش نمی شکست!!گفت میبرمشون دسته بندی میکنم..میزارم توی انباری...خان داییش گفت نه.درسته بااین سن وسالش هنوز کارای عجیب غریب میکنه !ولی کله اش کارمیکنه!!عینهو آغوز داراخم آلو!!
درخت گردو خنده اش گرفت ....
همه تمرکز شون به خنده ی درخت گردو بود.خب کم پیش میاد که بخنده...
که لیه دار گفت؛جای خانم والده خالی.الان اگه بود...بدو بدو میومد بغلت میکردو میگفت؛الهی برای خنده های آقاهانت بمیرم ...جان زای.تو هم بادست راستت دو تا به گتفش میزدی و میگفتی؛خدا نکنه! که درخت گردو متبسم شد...
ولی خنده دارش میدونی چیه!!؟اینکه تورو با کتوشلواروکفش هشت ترک متصورمیشه!!
که هی قربون صدقه ات میره...
که آغوز دار ابروهاش رفت توهم...که یعنی بس کن.انار دارو بیدِ دارُ لیه بامبو ها....دس از خندین ...ساکت شدن.ساکت و پکر.نفس عمیق کشید و سرشو گرفت سمت آسمون خداو...لعنت به من وخنده های آقاهانم.توذهنش اومد!!که گفته بود....
الهی بمیرم .خدا نکنه!!
سرشو چرخوند سمت صدا!!
توئى؟؟؟
همه زدن زیر خنده. آره منم .کیف کردی ادای خانم والده رو ... دوباره خنده هاشون.....
همشو ازبرم.خودمونیم ...فیگور واکنشیت خیلی فاز داشت!! که الان خودشم میبود ...
همه باهم گفتن؛آره آره...هارهار خندیدن..
انصافا خوب اسمی واست انتخاب کرد.بیدِ زیرکِ پفیوز.
بید بن لپ هاش سرخ شد.که.بامبوهه گفت؛ بحث نکنینو....صلوات بفرستین.
که باد برگ های بامبو رُ....چرچرچر .....
تو چرا پکری؟
ای آغوزدار جان .چشم انتظاری بد دردیه.بد.دوتا جمعه گذشت .منم خیره موندم به دریچه!!
نگران نباش آلوچه جان .آره .نگران نباش آلوچه ژون حتما میاد.اون بیاد آتیش روشن میشه.تورو هم میچنه.منم از این برج ایفلی درمیام.که برگهای بامبو ز گفته ی تنه ی خودشون...چرچرچر...
گوش کنید !؟چیو اناردارجان؟صدای یشمی میاد!واووو....نگفتم .نگفتم حتما میاد.....
مهدی
دوشنبه 18 دی 1396 ساعت 08:03
من بهتون پیشنهاد می دم که شروع کنین به داستان نوشتن
باید بنویسید
اگر ننویسید مدیونید
اولین داستانتون هم اسمش هست : نوای بامبو : داستان چوب بامبو وقتی تو آتیش می سوزه
دومین داستانتون : آلوعروسک که داستان یک آلوچه هست که برای ویار یک مادر باردار روی شاخه به انتظار نشسته
بعدی هم درباره ........ کمکم کن
کی می نویسی؟
پاسخ:
چوپان بامبو ها رو دور هم چید.که باهاشون آتیش درست کنه.شب قبل بارون باریده بود. رگباری.چپ وراست.صدای شرشر ناودون گوش فلک و کر میکرد؛که یهو بامبو ترکیک.پوووف.
چند سار پرید .سکوت منطقه شکسته شد.هوا خوب بود.بامبوها داشتن آروم می سوختن .آروم و بی صدا.بوی چوب بامبو با چوب گردو مخلوط شده بود....که اگه تنفس عمیق کشدار می کشیدی...بوی چوب نارون پایه اصلی عطر آتیش رو توی مغزو روح ت احساس میکردی...تنفس دوم...بوی نوای بامبو دشت...
.
آلو عروسک .دم خروسک.کجاست توی باغ. روی تک درخت...منتظر زنگ .زنگ تلفتن.موبایل ورایتل...آلو عروسک .سبزبانمک.عزیز درخت.ثمر شکوفه.زنبوروحشی.آلو عروسک.
دینگ ودینگ دینگ... خاله کوچیکه.دینگ و دینگ و دینگ..گوشی رو وردار.اون ور خط.کی بود بابا ؟جان!؟
مش مهدی آقا جان.چیکارداشت باباجان!؟ماه رخش تا صبح... نخابید آقاجان ...
اوق اوق اوق.ویار داشت آقاجان.
دستاشو برد بالا!اجی بلا.خندان و شادان.شاکرخدا.حالا چی میخواست.مش مهدی ما؟واسه ماه رخک!؟اوه ؟آلو.عروسک .آلو عروسک .بالای درخت.روی شاخه سبز.درانتظارماهرخک....

ابر ارغوان .داشت دونه های خاک رو میشمرد.یک دانه خاک دو دانه خاک.سه دانه خاک.چاردانه خاک...که یهو زنبورپشمالوهه توی گریبانه...گل شیپوری خرناس کشید و ابر ارغوان ازترس صدای مهیب قهقه اش گرفت .زنبور وز وزکنان زخواب پرید.یه نگاهی دور اطرافش کردوچهره چرخوند سمت آسمون .چیزی نگفت.کلاه پشمالوی سوغاتیش رو مرتب کردو ....راهشو گرفت سمت تهه باغ.پیش تک درخت.آخه درخت بهش سپرده بود ...فردا روز غنچهه شگفته شد..بیا گرده افشانی. هنوز نرسیده بود به درخت ... یکم روی شاخه آلاله استراحت کرد...که درخت صدای وز وزشو احساس کرد....بلند بلند فریاد زد؛سلام زنبوری! به به چه کلاهی. دوباره ابر ارغوان خنده اش گرفت . باد بازیگوش صدارو رسوند به گوش آذرخش. گیج و منگ .ابر ارغوان زمزمه کرد؛برق چون شمشیر بران ....تندردیوانه غران...مشت میزد ابرها را....
یادش آمد
باز باران
با ترانه
با گهرهای فراوان
خاک مرطوب
دانه های پر جوانه
سبز شد دانه دانه
وسعتی سبز ویشمی
گشت پدیدار گشت پدیدار
بیکرانه...جاودانه...
پس شما ای دوستانِ من
پیرِ فرداهای فردا ها....
زندگی هست زیبا هست زیبا....
پگاه پرواز
یکشنبه 17 دی 1396 ساعت 23:16
بسیار متن ابر ارغوانی زیبا و جالب بود ممنون باران عزیز و مهربان درود به شما
پاسخ:
درود بر شما عزیز مهرورزم
قربان شما....سلامت بمانی و شاد::
طیبه
یکشنبه 17 دی 1396 ساعت 22:08
سلام
خوبی باران جانم
چقدر حالم خوب شد با خواندن داستان ابر ارغوان
ابرارغوانی اسم وبلاگ خودت....
چقدر ابر قصه مثل خودت خوب بود و مهربان.احساس می کردم خورشید خانم تو رو توصیف می کرد...بخشنده مهربان بی ریا باصفا خوش مرام دوست داشتنی
پاسخ:
سلام
سلام بر شما عزیز همیشه و هنووووزم
خیلیی دارین خجالت مون میدن...
ممنون و مچکرم.ازاین همه لطف تون...
beny20
یکشنبه 17 دی 1396 ساعت 21:02

درود بر شما دوست پر انرژیه شیخ ..
.
.
برای این پست هم باید بگم‌ که استراتوس ،
من رو یاد دوران مدرسه انداخت ،
همیشه اسم این ابر ها رو قاطی می کردم :/
.
.
و این قسمت از پستت که میگه :
چون میرود او در پیرهنم ..
این جای بحث داره ، خدایا توبه ...
پاسخ:
آفرین شیخ بنیامین
مسواک و نخ دندون می زنی ومیای ...
هرواژه ای که می نویسی عطر خمیردندون داره
اصن کامنت شما پونه زار وحشیِ
.
درود بر شما شیخ بنیامین عزیز
.
.
گفتم ..نرگس ببوید برای تقویت حافظه مبارک
همون دیگه؛
این همه عشقم عشقم....قدم زدن و....نرفتی که.
که اگه رفته بودی
وقتی بارش چکه بکنه و از یقه شما و عشقت بره توی پیرهن ...یهویی قهقهه تون میگره
دیگه جایربحث هم نمیزاشتی...
+ادامه اش؛از شیره او من شیر دلم/در عربده اش شیرین سخنم...
مهدی
یکشنبه 17 دی 1396 ساعت 19:52
شیخ آیا این داستان زیبا از خودتان بوده است؟
پاسخ:
نخیر .توضیح نوشتم براتون .خانم منیژه هاشمی نویسنده داستان هستن.
به انتهای پست توجه کنید
مهدی
یکشنبه 17 دی 1396 ساعت 19:52
این داستان که نوشتید عالی بود من نمی دونستم شما یک نویسنده خوب هستید هر چند که از نوشته هاتون باید حدس می زدم... جسارت های مارا ببخشید استاد
پاسخ:
خواهش میکنم دقت کنید ؛جناب آقای مهدی
خانم منیژه هاشمی نویسنده این داستان هستن...
مهدی
یکشنبه 17 دی 1396 ساعت 19:50
واقعا چه کلام گوهر باری از امام صادق فرمودید...
من در نجف خیلی دوست می دارم
نمی دانم چرا گیاهش در ایران کاشت نمی شود.
شما انگشتر سنگ دارید؟ دوست می دارید؟
پاسخ:
حتمنی بدلیل شرایت آب وهوایی ست....چرا که آب هوای نجف کجا و ایران کجا...فلضا کاشت و داشت و برداشت با شکست مواجه می شود....که گیاهش در ایران کاشت نمی شود
انگشتر سنگ عقیق _سنگ فیروزه_ازاون سنگ مشکی ها بله انگشتر سنگ دارم.و دوست هم میدارم
ارغوان
جمعه 29 بهمن 1395 ساعت 17:37
ممنون ننه بارون برای این داستان قشنگ و ارغوانی
بسیار خوشمان آمد و به دلمان چسبید!
پاسخ:
قربانه گل دخترم بشم
ننه فدا تون بشه؛زمستون وقصه خونه مزه داره...چقدرم خوشحال شدم به دلتون چسبید
خدایا شکرت
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد